کد خبر: ۵۷۱۹
۰۷ شهريور ۱۴۰۴ - ۱۷:۰۰
پزشک می‌تواند شاعر باشد اما شاعر نمی‌تواند طبابت کند

پزشک می‌تواند شاعر باشد اما شاعر نمی‌تواند طبابت کند

دکتر هاشم ظریف‌مقدم‌باصفت، به خاطر عشق به حیوانات دامپزشک شد و علاقه به ادبیات او را شاعر و نمایشنامه‌نویس کرد.

تئاتر کار کرده و نمایشنامه‌های موفقی داشته و حتی بارها بدون اینکه خودش مطلع باشد، نمایشنامه‌هایش در سایر شهرها به روی صحنه رفته. چندین دفتر شعر دارد و داستان‌های طنز اجتماعی‌اش حرف روز است و برگرفته از جامعۀ اطرافش.

«دکتر هاشم ظریف‌مقدم‌باصفت» برخلاف تصور شما تحصیل‌کردۀ دانشگاه بازیگری یا کارگردانی نیست، حتی رشتۀ تحصیلی‌اش در دبیرستان هم علوم‌تجربی بوده و یک‌بار هم سر کلاس‌های ادبیات ننشسته است اما کارهایش به‌قدری قوی است که احساس نمی‌کنید او به‌طور تجربی آن‌ها را یاد گرفته باشد.

او در رشتۀ دام‌پزشکی تحصیل کرده، اما درکنارش نمایشنامه‌نویسی، شاعری، داستان‌نویسی و معرق‌کاری هم کرده و توانسته است مقام‌های رنگارنگی را درزمینۀ تئاتر و نمایشنامه‌نویسی کسب کند.

با او در کلینیک دام‌پزشکی‌اش در نبش عبادی ۴۰ به گفت‌و‌گو نشستیم. دکتر شوخ‌طبع است و یک لحظه هم لبخند از روی لبش محو نمی‌شود. خودش معتقد است: هر کس از در اتاق داخل می‌آید، غم دارد. تماً نباید خودش مریض باشد؛ همین که حیوانش که بسیار برایش باارزش است بیماری دارد، کافی است تا ناراحت و غمگین باشد، پس اگر به‌عنوان یک پزشک اخمو باشم، غم او دوبرابر می‌شود. لبخند و خوش‌رویی من می‌تواند بخشی از دردش را کم کند.

 

روزگاری که سپری شد

متولد سال ۴۳ و بزرگ‌شدۀ نیشابور هستم. کودکی‌ام با بازیگوشی‌های خاص آن دوران سپری شد. شیطنت‌هایم آن‌قدر زیاد بود که مورد لطف همه قرار می‌گرفتم و ضرب دست همه را به‌نوعی چشیده بودم.

ما حیاط بزرگی داشتیم که وقت‌های بیکاری‌ام به حیواناتمان سر می‌زدم و به آن‌ها رسیدگی می‌کردم. این حس مهربانی با حیوانات را از مادرم به ارث برده‌ام. او هم روح لطیفی داشت و عاشق حیوانات بود.

من کودکِ کار بودم، اما نه به تعریف امروزی‌ها. به این معنا که هر زمان فراغتی حتی کوتاه داشتم، به مغازۀ پارچه‌فروشی پدرم که در نزدیکی منزلمان بود، می‌رفتم. دبستان را دیر شروع کردم. یادم می‌آید دوچرخه‌ای داشتم که دوستانم را ترکش سوار می‌کردم با این تصور که اگر روزی دوچرخه نداشتم، آن‌ها مرا به خانه برسانند.

عاشق خواندن گلستان و بوستان و غزلیات حافظ بودم، اما خانواده‌ام مخالف بودند و می‌گفتند نباید ذهنت را با این شعرها پر کنی. سال دوم راهنمایی بودم و دبیر ادبیاتمان خانمی بود که از مشهد می‌آمد. او انشایی از ما خواسته بود با این موضوع که «اوقات فراغت خود را چگونه گذراندید؟»

برخلاف سایر دانش‌آموزان که غیرواقع نوشته بودند، من تمام وقایع را با بیانی طنزگونه نوشتم و سر کلاس خواندم. معلم‌مان بسیار تشویقم کرد که خوب نوشته‌ام. همین تشویق جرقه‌ای شد برای نوشتن آن‌هم در حوزۀ طنز و متوجه شدم که راست گفتن آن‌هم با بیان طنز می‌تواند خریدار داشته باشد و نظرها را جلب کند. کارم این شده بود که ماجراهای کلاس‌های درس را به زبان طنز می‌نوشتم و زمانی که معلم‌ها فراغتی می‌دادند، سر کلاس می‌خواندم. همه دوست داشتند و تشویقم می‌کردند.

 

عـاشقـانه‌هــای      یـک     پزشـکـــ

 

حیف از پولی که به نمایشت دادیم!

سال دوم دبیرستان بودم که «علی آزادنیا» از مشهد برای تدریس تئاتر به شهرمان می‌آمد آن‌هم هر چند ماه یک‌بار. او معتقد بود که باید کار را جدی گرفت و خوب هم آموزش می‌داد.

نمایشنامه‌نویسی تئاتر را اولین‌بار از این استاد یاد گرفتم. هر بار که به نیشابور می‌آمد، تمرینی می‌داد و دفعۀ بعد زوایای اشتباه کارمان را اصلاح می‌کرد. او کتاب هم معرفی می‌کرد اما در آن دوران کتاب‌فروشی‌های محدود شهر ما کتاب‌ها را نداشتند و مجبور بودم آن‌ها را از استادان قرض بگیرم و بخوانم.

در همین سال دوم دبیرستان بود که اولین نمایشنامه‌ام به نام «زنگوله» را نوشتم. مضمونی اجتماعی و بسیار سنگین داشت و فهمش برای عموم آسان نبود. تئاتر به روی صحنه رفت و از ۱۰ شب اجرا، سالن فقط ۵ یا ۶ شب، تاحدودی تماشاچی به خود دید.

یادم می‌آید یکی از تماشاچی‌ها بعد خروج از سالن گفت: «حیف از پولی که به نمایش تو دادم!». با این حال دلسرد نشدم و تمرین را ادامه دادم.یک گروه تئاتر با دوستان دبیرستان تشکیل داده بودیم به اسم «چکاد» و در سه سطح شهر برنامه اجرا می‌کردیم و تمرین‌هایمان زیرنظر استاد آزادنیا بود.

پدرم به‌شدت مخالف تئاتر و نمایشنامه بود، اما مادرم بهترین مشوقم در این راه بود و دوست داشت استعدادم را کشف کنم. این بود که تمرین‌هایم به‌دور از چشم پدرم و به اسم کلاس کنکور انجام می‌شد اما بازهم رفتنم به مغازۀ پدر برقرار بود و کنسلی نداشت.

 

شاعری، نان و آب ندارد

دوران جوانی‌ام با انقلاب و جنگ هم‌زمان شده بود. دپیلم تجربی گرفتم و برای کنکور شرکت کردم. آن زمان ابتدا انتخاب رشته می‌کردیم و بعد کنکور می‌دادیم. برای انتخاب رشتۀ تحصیلی‌ام با یکی از دوستانم مشورت کردم.

او گفت: «یک دکتر می‌تواند شاعر هم باشد و تئاتر هم کار کند. قلم را از دست دکتر نمی‌توانند بگیرند، اما یک شاعر نمی‌تواند طبابت کند.». او غیرمستقیم به من گفت که اگر می‌خواهی در آینده درآمدی داشته باشی، باید شاعری را درکنار شغل اصلی‌ات ادامه بدهی؛ به همین خاطر رشتۀ پزشکی را در کنکور انتخاب کردم و بدون اینکه معطل جواب کنکور بمانم، روانۀ جبهه شدم.

چهار ماه در جبهه بودم که خبر دادند دام‌پزشکی شیراز قبول شده‌ام. با یکی از برادران پاسدار مشورت کردم. گفت: «اگر بخواهی در نظام خدمت کنی، یک فرد تحصیل‌کرده بیشتر به درد سپاه می‌خورد تا یک فرد دیپلم.». برگشتم و در دانشکدۀ دام‌پزشکی ثبت‌نام کردم.

با عشقی که به حیوانات داشتم، وارد این رشته شدم و تصور می‌کردم از همان ترم اول، کارمان عملی خواهد بود، اما رشتۀ بسیار سختی بود، زیرا ما باید آناتومی مقایسه‌ای بین انسان و حیوان و حیوان با حیوان را می‌خواندیم.

داروهایی که می‌خواندیم، برای هر حیوان مختص خودش بود و اگر به‌گونه‌ای دیگر تزریق می‌شد، مرگ حیوان را به‌دنبال داشت؛ به همین خاطر معتقدم در دام‌پزشکی، تشخیص تمام درمان است، زیرا علت‌یابی در حیوانات به‌مراتب سخت‌تر از انسان‌هاست؛ چون آن‌ها زبانی برای بیان دردشان ندارند. بعد از چند ترم، کارهای عملی، شروع و شیرینی کارم مشخص شد.

 

عـاشقـانه‌هــای      یـک     پزشـکـــ

 

ابراز احساسات به‌یادماندنی

در دوران فعالیتم به‌عنوان دام‌پزشک، شاهد لحظه‌های تلخ و شیرین بسیاری بودم، اما یک خاطره هیچ‌گاه از ذهنم پاک نمی‌شود. به روستایی برای رسیدگی دام‌هایشان رفته بودم. پیرزن روستایی که تنها دارایی‌اش یک گاو بود، به‌سراغم آمد و گفت که گاوش افتاده.

گاو درحال تلف شدن بود. با داروهای اورژانسی که به او دادم، حیوان بعد از چند ساعت حالش رو به بهبود گذاشت و بعد هم کم‌کم از جایش بلند شد. پیرزن  بسیار خوشحال شد و ابراز محبت کرد. آن‌قدر این ابراز محبت خالصانه بود که تاکنون آن را تجربه نکرده‌ام و هنوز هم با یادآوری‌اش، احساساتی می‌شوم.

 

اولین نمایشنامه را در دانشگاه اجرا کردیم

در دانشگاه هم با آنکه درس‌هایمان بسیار سخت بود، عشق به کار تئاتر و نوشتن، رهایم نمی‌کرد. حالا شهر بزرگی مثل شیراز با امکانات بیشتر در راه رسیدن به خواسته‌ام کمکم می‌کرد. کتاب‌های مختلف را تهیه می‌کردم و می‌خواندم.

به تئاتر و سینما می‌رفتم و همۀ این عوامل دست‌به‌دست هم داد تا رشد و پیشرفتم بیشتر شود.دانشجویان رشتۀ ما در آن دوران کمتر به فکر تئاتر و نمایشنامه‌نویسی و به‌طورکلی کار هنری بودند. بیشتر هدفشان اتمام دوره و ورود به بازار کار بود، با این‌همه چند تن از دانشجویانِ مشتاق گردهم جمع شده بودیم و کار می‌کردیم.

در دانشگاه مسئول بخش فرهنگی جهاد دانشگاهی بودم و اولین گروه تئاتر در دانشگاه را پایه‌گذاری کردم که پیامد آن اجراهای مختلف در دانشکده‌های گوناگون بود.یادم می‌آید تیم فوتبال دانشکدۀ ما در مسابقات بین‌دانشکده‌ای مقام اول را آورده بود و رئیس دانشکده برایشان پارچه‌، نوشته و از آن‌ها تقدیر و تشکر کرده بود اما از بچه‌های تئاتر که ما بودیم و کلی افتخار ازطریق اجراهایمان برای دانشکده کسب کرده‌ بودیم، هیچ تقدیری نشد.

حسی انتقادی به‌سراغم آمد و نامه‌ای به رئیس دانشکده نوشتم و از او خواستم که از بچه‌های گروه ما هم تقدیر کند؛ البته از انجام این کار بسیار ناراحت بودم، چون می‌دیدم که فرهنگ در حاشیه قرار دارد و برای دیده شدن خودت، باید نامه بزنی.

 

برای کار دکور، معرق یاد گرفتم

همان‌طور که گفتم، تمام کارهای اجرای نمایش را خودمان انجام می‌دادیم. برای کار دکور مجبور شدم خودم آن را یاد بگیرم. یاد گرفتن کار دکور سبب شد با معرق آشنا بشوم. علاقۀ عجیبی به این رشته پیدا کردم و ادامه دادم و مدرک معرق را گرفتم.

گاهی که با خودم خلوت می‌کنم، می‌بینم هنرهای بسیاری را یاد گرفته‌ام درست مانند گنجشک؛ البته در زمینۀ موسیقی به‌خصوص دف و سنتور هم در همان دوران دبیرستان کار کردم اما به‌دلایل مختلفی که خانواده‌ام داشتند، آن را نیمه رها کردم. تصور می‌کنم هر فعالیت درستی که بتواند انرژی فرد را تخلیه کند، شایستۀ تقدیر است و نباید به چشم کم آن را دید.

گاهی که با خودم خلوت می‌کنم، می‌بینم هنرهای بسیاری را یاد گرفته‌ام درست مانند گنجشک

 

دوران اوج و فرود

اگر بخواهم دربارۀ دوران اوج و فرود خودم در این سال‌ها بگویم، باید اشاره کنم به همان دوران دبیرستان و دانشگاه که بیشترین مقاله، نمایشنامه، شعر و داستان را نوشتم و توانستم جوایز بسیاری کسب کنم؛ ازجمله مقام اول نویسندگی در سال ۵۸ که با کسب این عنوان، کمی از حساسیت‌های خانواده‌ام برای ادامۀ کارم کم شد.

در سال‌های بعد هم مقام اول نویسندگی در سال ۶۴ در کشور و مقام اول نامه‌نگاری در سراسر کشور در سال ۶۹ را به‌دست آوردم. در سال ۶۴ که دانشجو بودم، نمایشنامۀ «قطار» را نوشتم که جرقۀ آن را دوستم زد. روزی از روی ریل راه‌آهن نیشابور رد می‌شدیم که با رفتن قطار دلم خالی شد.به او گفتم تا حالا شده از قطار جا بمانی؟ گفت ما همۀ عمرمان از قطار جا مانده‌ایم و رسیدم خانه. تا ساعت ۳ نصف‌شب نمایشنامه را نوشتم. این نمایشنامه در دانشکدۀ ادبیات شیراز اجرا و با استقبال خوبی روبه‌رو شد.

نمایشنامه به‌قدری قوی بود که کارگردان دیگری ۲۰ روز آن را در سالن سنگلج تهران به روی صحنه برد. در تربت‌حیدریه و سایر شهر‌های دیگر هم بدون هماهنگی با من، این نمایشنامه به اجرا درآمده بود. نمایشنامۀ بعدی که کار کردم، «جدول» نام داشت که باعث شد مقام اول جشنوارۀ استانی درزمینۀ نمایشنامه‌نویسی را کسب کنم.

تاکنون هم دو فیلم‌نامه دارم که یکی از آنها «کیست هیداتیک» و دیگری «تب مالت» نام دارد که تب مالت به نمایش درآمده است.بعد از اتمام دورۀ تحصیلاتم برای کار به شهرستان‌های مختلفی سفر کردم که در آنجا هم درکنار کار درمان به فعالیت‌های هنری می‌پرداختم، یا به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم، اما چند سالی است که به‌علت مشغلۀ زیاد، کم‌کارتر شده‌ام و دیگر نمایشنامه‌ای ننوشته و کاری را به روی صحنه نبرده‌ام.

 

 سروسامان دادن به کارهای هنری‌ام اولویت دارد

در این سال‌ها کارم را عاشقانه انجام دادم و سختی‌هایش حتی گاز گرفتن و ناخن کشیدن حیوانات برایم شیرین بوده است اما دوست دارم بعد از بازنشستگی در این حرفه، کار موردعلاقه‌ام نوشتن را دوباره از سر بگیرم.

تمام فکر و ذهنم این روزها این است که فراغتی پیدا کنم تا بتوانم شعرها، داستان‌های طنز و داستان‌های اجتماعی‌ و نمایشنامه‌هایی را که پراکنده هستند، سروسامانی بدهم.

 

* این گزارش شنبه ۲۲  مهر ۹۶ در  شماره ۲۶۴ شهرارا محله منطقه دو چاپ شده است.

 

آوا و نمــــــای شهر
03:44