کد خبر: ۱۳۹۷۷
۰۷ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۸:۰۰
نیکوکاری با بافتنی

نیکوکاری با بافتنی

طاهره صفار‌کاخکی طی سی‌سال خدمت، علاوه‌بر تدریس و مدیریت مدارس مختلف، هنرش را هم به شاگردانش آموزش داده است. او در زمان جنگ برای رزمندگان کلاه و شال می‌بافت و حالا هم برای پاکبانان محله‌اش کلاه بافته است.

آرام و بی‌صدا روی مبل نشسته است و گوشش را به صدای مجری تلویزیون سپرده که درباره اصول تغذیه سالم صحبت می‌کند. هم‌زمان حواسش را به دو‌میلی داده است که در دست دارد. باوجود مهارتی که در بافتنی دارد و می‌تواند چشم‌بسته نخ‌های کاموا را در هم ببافد و از آن لباسی زیبا خلق کند، باز هم نگاهش را از نخ و دو میل دستش برنمی‌دارد تا لباس سیسمونی که قولش را داده است، زودتر به دست صاحبش برساند.

طاهره صفار‌کاخکی، فرهنگی بازنشسته ساکن محله جنت، طی سی‌سال خدمت، علاوه‌بر تدریس و مدیریت مدارس مختلف، هنرش را هم به شاگردانش آموزش داده است. او در زمان جنگ برای رزمندگان کلاه و شال می‌بافت و به‌تازگی در حرکتی انسان‌دوستانه برای پاکبانان محله‌اش کلاه بافته است.

 

شیفته هنر دست مادر

۵۵ سال پیش در شهرستان کاخک به دنیا آمد؛ از آن دسته دختربچه‌های آرامی بود که خودش را با عروسک‌هایش سرگرم می‌کرد، اما از همان کودکی، یک‌چیزی همیشه برایش جذاب بود؛ اینکه مادرش وقت‌های آزادش یک میل کوچک دستش می‌گرفت و نخی باریک را با آن میله ظریف پیچ‌و‌تاب می‌داد تا اینکه سرانجام یک رومیزی، لیف یا حتی روسری زیبایی از همان دستان هنرمند مادر بافته می‌شد.

زمانی این هنر قلاب‌بافی مادر برایش جذاب‌تر شد که دید خواهر بزرگ‌ترش کنار دست مادر می‌نشیند تا از او یاد بگیرد. طاهره‌خانم تعریف می‌کند: مرتب از مادرم سؤال می‌کردم که می‌خواهی چه ببافی؟ گاهی هم می‌رفتم و میل قلاب را برمی‎داشتم و ادای مادرم را در‌می‌آوردم.

از یادآوری آن روزها، صورتش با خنده‌ای، سرخ می‌شود؛ «کلاس دوم ابتدایی بودم. مادرم که از علاقه من باخبر بود، یک روز صدایم کرد و میل قلاب‌بافی را دستم داد و سپس گفت چطور باید نخ را دور انگشتم بپیچم. او آهسته‌آهسته قلاب‌بافی را یادم داد.»

برای دختری هشت‌ساله که دنیایش با درس و مدرسه و بازی با عروسک‌هایش می‌گذشت، یادگیری هنر مادر همچون یک آرزو بود که در آن سن کم محقق شده بود؛ «خیلی سریع یاد گرفتم و لیف حمام و دستکش را که بسیار سخت و زمان‌بر بود، در عرض چند روز می‌بافتم.»

سال‌ها گذشت و او وارد دوره راهنمایی شد. درس حرفه‌وفن که به آموزش بافتنی با نخ کاموا رسید، دوباره علاقه طاهره‌خانم گل کرد، طوری‌که برای یادگیری طرح‌ها و مدل‌های مختلف بافت، مرتب از معلمش سؤال می‌پرسید؛ «آنقدر به بافتنی علاقه‌مند شده بودم که خودم به دنبال یاد‌گرفتن بافت پلیور، ژاکت، شلوار و‌... رفتم.»

 

طاهره صفارکاخکی با بافتنی‌هایش به اطرافیان خیر رسانده است

 

بافت ژاکت طرح‌دار برای رزمندگان

آن موقع هم‌زمان با جنگ تحمیلی بود و در مدرسه چند‌بار گفته بودند که هر‌کسی بافتن بلد است و می‌تواند، برای رزمندگان کلاه، شال‌گردن و پلیور ببافد. طاهره‌خانم به دفتر مدرسه رفت و از کاموا‌هایی که سپاه آورده بود، گرفت و شروع به بافتن کرد؛ «همین که پایم از مدرسه به خانه می‌رسید، استراحت‌نکرده میل بافتنی را برمی‌داشتم و شروع می‌کردم به بافتن. حتی زنگ‌های تفریح مشغول بودم، چون دلم می‌خواست به سهم خودم برای کمک به رزمندگان، کاری انجام دهم.»

او علاوه‌بر کلاه، ژاکت و پلیور‌های زیادی برای ارسال به جبهه بافته است، لباس‌هایی که طرح‌های مختلفی داشتند؛ «برای اینکه کار سریع‌تر انجام شود بیشتر خانم‌ها و بچه‌های مدرسه ساده‌بافی انجام می‌دادند ولی من پلیور و ژاکت را طرح‌دار می‌بافتم. با‌وجوداین، بیشترین تعداد لباس‌های بافتنی از طرف من بود.»

او هنوز هم اگر در عکسی، رزمنده‌ای را با لباس بافتنی ببیند، می‌تواند تشخیص دهد که این لباس را خودش بافته است؛ «دفتری داشتم که در آن تعداد کاموایی را که تحویل گرفته بودم و همچنین نوع بافت و لباس را یادداشت می‌کردم. این دفتر را به‌عنوان یادگاری نگه داشته‌ام.»

تا پایان دوره دبیرستان و تا زمانی‌که جنگ تحمیلی ادامه داشت، طاهره‌خانم برای رزمندگان لباس می‌بافت؛ «سال‌۶۶ دیپلم گرفتم. همان موقع دو برادرم معلم بودند؛ یکی از آنها به من خبر داد که آموزش‌وپرورش برای شهر‌های کوچک نیرو می‌خواهد. من که شغل معلمی را دوست داشتم، قبل از اینکه در کنکور شرکت کنم، به مشهد آمدم و در آزمون جذب نیروی آموزش‌وپرورش شرکت کردم.»

 

خانم! بفرمایید نان داغ

بعد از قبولی در آزمون، مهر‌ماه سال‌۶۷ برای تدریس در پایه دوم به روستای کردیان در نزدیکی شهرستان باخزر رفت؛ «همان اول به‌دنبال اجاره اتاقی بودم تا بتوانم در آن زندگی کنم. یکی از اتاق‌های خانه‌ای در روستا را اجاره کردم. روز اول مدرسه فهمیدم دختر آن خانواده، دانش‌آموز خودم است.»

زندگی در روستا برای دختری کم‌سن‌وسال پر از تجربه بود. ولی شیرینی تدریس در روستا در ارتباط‌گرفتن با مردم آنجا برای طاهره‌خانم معنا پیدا کرده بود؛ «دو‌سه‌ماه از حضورم در روستا می‌گذشت که دیگر همه اهالی من را می‌شناختند؛ شاید یکی از دلایلش این بود که معلم‌های مدرسه مرد بودند و تعدادی از آنها در همان روستا یا اطراف آن زندگی می‌کردند و تنها کسی که از شهر دیگری آمده بود، من بودم!»

او ادامه می‌دهد: وقتی از مدرسه به همان اتاق کوچکم برمی‌گشتم، هنوز زمان چندانی نگذشته بود که می‌دیدم یکی از دانش‌آموزان، نان داغ محلی در بقچه‌ای پیچیده و برایم آورده است.

او هنوز هم چهره آن دانش‌آموزش را به یاد دارد که با زبان کودکانه‌اش می‌گفت: «خانم! داغ داغ است؛ مادرم خودش پخته است.» یا دانش‌آموزان دیگرش که هر‌کدام با کره محلی، ماست، کشک یا کلوچه‌های روستا جلو در اتاقش حاضر می‌شدند تا هم به‌نوعی از او قدردانی کنند و هم اینکه بگویند در روستا تنها نیست.

آنقدر به بافتنی علاقه‌مند شده بودم که خودم به دنبال یاد‌گرفتن بافت پلیور، ژاکت، شلوار و‌... رفتم

طاهره‌خانم در همان اتاق کوچکش در روستا پذیرای پدر و مادرش هم بود که گاهی از شهرستان کاخک برای احوالپرسی از دخترشان می‌آمدند؛ «هم در روستا تدریس کردم و هم در دانشگاه رشته آموزش ابتدایی را خواندم. در بین درس و تدریس، علاقه‌ام به هنر همچنان پابرجا بود. گاهی برای خودم یا دوستان و نزدیکانم و برخی اوقات هم برای اهالی روستا لباس می‌بافتم.»

 

آموزش هنر در وقت اضافه

او درخواست داد در شیفت بعدازظهر مقطع راهنمایی معلم حرفه‌وفن بچه‌ها شود تا از این طریق اشتیاقش به هنر نه‌تنها خاموش نشود بلکه به بقیه افرادی که دوست دارند هم منتقل شود؛ «علاوه‌بر بافتنی به آنها قلاب‌بافی هم یاد دادم. گاهی خارج از ساعت مدرسه به سراغم می‌آمدند تا اشکالات کارشان را بگیرم. آن موقع یاد مادرم می‌افتادم که چطور با صبر و حوصله به من آموزش داده بود.»

سال‌۷۶ یک روز که سر کلاس بود، راهنمای آموزشی که از اداره آموزش‌وپرورش آمده بود، او را صدا زد. حکم ابلاغیه‌ای در دست داشت که در آن، از طاهره‌خانم به‌عنوان مدیر دبستان دخترانه روستا نام برده شده بود.

در ۹‌سالی که طاهره‌خانم در روستا تدریس می‌کرد، دبستان دخترانه و پسرانه تجمیع بود و با‌وجود دانش‌آموزان زیاد در یک کلاس دختر و پسر با هم درس می‌خواندند، اما حالا قرار بود دو مدرسه در روستا دایر باشد و او به‌دلیل تجربه حضورش، به عنوان مدیر مدرسه دخترانه انتخاب شده بود.

تعریف می‌کند: دو‌ماهی از سال تحصیلی گذشته بود که مدرسه تفکیک شد. آن موقع تنها خانمی که در مدرسه حضور داشت، من بودم. تمام معلمان، نیروی خدمه و حتی معاون مدرسه مرد بودند. از سال تحصیلی بعد بود که کادر مدرسه با حضور خانم‌ها تغییر پیدا کرد.

او چهار‌سال مدیریت مدرسه را بر‌عهده داشت تا اینکه سال‌۷۹ ازدواج کرد و سال بعدش به‌دلیل اینکه همسرش ساکن شهرستان باخرز بود، تصمیم گرفت به این شهر منتقل شود؛ «پیش از این هم چند‌باری تصمیم داشتم به شهرستان کاخک یا حتی روستا‌های دیگر برای تدریس بروم. احساس می‌کردم حضور در هر مکانی تجربه منحصر‌به‌فرد خود را دارد ولی هر‌بار که برای این موضوع اقدام می‌کردم، بزرگ‌تر‌های روستا به آموزش‌وپرورش می‌رفتند و می‌گفتند ما نمی‌گذاریم این خانم معلم برود و از او رضایت داریم.»

 

طاهره صفارکاخکی با بافتنی‌هایش به اطرافیان خیر رسانده است

 

ارتباط ۳۷‌ساله با دانش‌آموزان روستای کردیان

طاهره‌خانم که یادآوری آن سال‌ها باعث شده است چهره تک‌تک روستاییان کردیان را به یاد بیاورد، می‌گوید: آخرین‌بار هم، چون می‌دانستند ازدواج کرده‌ام، رضایت دادند. ولی رفتن از روستا باعث نشد ارتباط من با آنها قطع شود. سیزده‌سال آنجا زندگی کرده بودم. همان سال یکی از دانش‌آموزانم که حالا برای خودش خانمی شده بود، ازدواج کرد و من برای شرکت در مراسم او رفتم.

همین موضوع باعث شد ارتباط طاهره‌خانم با روستا در قالب برگزاری مراسم عروسی، ختم، حاجی که از مکه آمده یا به‌دنیا آمدن بچه شاگردانش همچنان حفظ شود؛ «از وقتی که فضای مجازی به وجود آمد، گروهی تشکیل دادند و من را عضو آن کردند. تابستان امسال برای دورهمی با شاگردانم در سال ۶۷ به روستا رفتم و بسیار خوش گذشت.»

در این دورهمی یکی از خاطراتی را که همیشه برای جمعشان زنده است، تعریف کرده است؛ «یکی از بچه‌ها کتاب فارسی‌اش را گم کرده بود. به او گفتم می‌تواند برود از انبار مدرسه یک کتاب بردارد. فردا که به مدرسه آمدم، مدیر مرا صدا کرد و گفت شما اجازه دادید شاگردانتان به انبار بروند؟ جواب دادم بله، به یکی از شاگردانم گفتم کتاب فارسی بردارد.»

طاهره‌خانم که چهره ناراحت مدیر را دید، سؤال کرد چه شده است؛ «بچه‌ها که در انبار را باز دیده بودند، بدون هماهنگی داخل رفته و بیشتر کتاب‌ها را با خودشان برده بودند، حتی یکی از آنها برای اینکه بردن کتاب‌ها برایشان راحت باشد، فرغون آورده بود و انبار مدرسه را خالی از کتاب کرده بودند! همان‌جا به کلاس رفتم و از بچه‌ها خواستم کتاب‌هایی را که برده‌اند، فردا تحویل مدرسه بدهند.»

در باخرز مدیر مقطع راهنمایی شد؛ «با اینکه مدیر مدرسه بودم، نسبت به درس حرفه‌وفن و هنر بچه‌ها بسیار حساس بودم. به نظرم حتی اگر دانش‌آموزان امکان ادامه تحصیل نداشتند، می‌توانستند از هنری که در نوجوانی از‌طریق مدرسه و بدون پرداخت هزینه اضافی کسب می‌کنند، برای خودشان درآمد داشته باشند.»

 

نیکوکاری با بافتنی

 

بافتنی بافتن جلو ویترین مغازه

شنیدن خبر اینکه یکی از شاگردان بعد‌از گرفتن دیپلم، سفارش بافت عروسک می‌گیرد، از لذت‌بخش‌ترین خبر‌های دوره کاری‌اش است؛ «حداقل کاری که برای شاگردانم کردم، این بود که برای خودشان یا خانواده‌شان لباس می‌بافند و از این موضوع راضی هستند.»

سال‌۹۸ بازنشسته شد و یک‌سال بعد، همراه فرزندش که در دانشگاه مشهد قبول شده بود، راهی مشهد شد. او که تحمل بیکار‌نشستن را نداشت به اداره آموزش‌وپرورش رفت و فرمی پر کرد؛ «این‌بار نمی‌خواستم معلم پایه باشم. تصمیمم این بود که درس حرفه‌وفن را آموزش دهم. سه‌سالی این درس را در متوسطه اول دخترانه تدریس کردم ولی امسال به‌خاطر پادرد نتوانستم در مدرسه حاضر شوم.»

او از بعد بازنشستگی سفارش کار بافتنی و قلاب‌بافی قبول می‌کند؛ «دوستان و آشنایان و فامیل برای سیسمونی، جهیزیه یا ژاکت به من سفارش می‌دهند. طرح‌های مختلف را بلد هستم و آنها عکس کار را می‌فرستند و من دقیقا شبیه همان تحویلشان می‌دهم.»

از بچگی دیده بودم که مادرم برای پاکبانی که کوچه‌مان را تمیز می‌کرد چای می‌برد

خاطره جالبی به ذهنش خطور می‌کند؛ «جوان که بودم، وقتی یک لباس بافتنی پشت ویترین مغازه می‌دیدم و از طرح آن خوشم می‌آمد، همان‌جا ذهنی مدل را برمی‌داشتم تا در خانه ببافم، اما گاهی موقع بافتن شک می‌کردم؛ برای همین بافتنی را می‌بردم و جلو ویترین مغازه می‌ایستادم یا اگر باغچه‌ای مقابلش بود، می‌نشستم و از روی لباس پشت ویترین، برای خودم می‌بافتم.»

 

طاهره صفارکاخکی با بافتنی‌هایش به اطرافیان خیر رسانده است

 

هدیه‌ای گرم برای خادمان شهر

طاهره‌خانم به‌تازگی هنرش را به نوع متفاوتی عرضه کرده است. او با آغاز زمستان، برای پاکبانان محله جنت کلاه بافت تا از خدمات آنها در روز‌های سرد قدردانی کند؛ «از بچگی دیده بودم که مادرم برای پاکبانی که کوچه‌مان را تمیز می‌کرد چای می‌برد، گاهی هم مبلغی جزئی به او می‌داد تا از کارش تشکر کند.»

او ادامه می‌دهد: روز‌های آخر آذر امسال موقعی که برف می‌بارید، از پنجره خانه بیرون را نگاه کردم و دیدم چند پاکبان زیر بارش برف در‌حال برف‌روبی خیابان هستند. همان‌جا رفتم چند کلاف کاموا را که در خانه داشتم، برداشتم تا برایشان کلاه ببافم.

خانم کاخکی در مدت سه‌روز پنج کلاه بافت؛ «چند لیوان چای ریختم و کنارش شکلاتی گذاشتم. به کوچه رفتم و از پاکبان‌ها خواستم کمی استراحت کنند، سپس کلاه‌های دست‌بافت را به آنها هدیه کردم. دیدن برق شادی و خنده‌ای که بر چهره آنها نشسته بود، یعنی من دستمزدم را گرفته بودم.»

برای طاهره‌خانم زمستان و تابستان ندارد؛ هر موقع وقتش آزاد می‌شود، خودش را با بافتنی سرگرم می‌کند. او از اینکه بین فامیل و همکارانش، زنی هنرمند شناخته می‌شود، مسرور است.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۷ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۷ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44