
دم عید که میشود وارد خیابان و محله که میشوید، لباسها و کفشهای رنگارنگ عابران نظرتان را جلب میکند. این روزها صدای تقتق کفشهای نو بر روی آسفالت خیابان، نوای آشنایی است و شما کمتر کسی را میبینید که کفش وصلهپینه به پا داشته باشد، اما در گذشته پوشیدن کفشهای وصلهپینه مرسوم و عادی بود.
حتی تعداد زیادی پینهدوز کفش بود که کفشهای کهنه و پاره را میدوختند. به دیدن یکی از قدیمیترین پینهدوزهای محله جنت میرویم و او از خاطراتش برایمان میگوید. فتح الله صادقی متولد سال ۱۳۲۶ از ۵۵ سال قبل تاکنون به کار دوخت و تعمیر کفش مشغول است. او کفاشی را از مغازه عمویش آغاز میکند؛ شروعی که با خاطرهای خوش همراه بوده است.
عموی بزرگ من یکی از نخستین کفشدوزهای خیابان دانشگاه بود. زمانیکه کودک بودم، در روزهای آخر اسفند همه آماده خرید عید میشدند. یکی از همین روزها پدرم به زیرزمین خانه رفت و کیسهای پر از کفشهای کهنه و قدیمی را بیرون آورد؛ چند تا را انتخاب کرد، با همدیگر به طرف مغازه عمو حرکت کردیم. داخل مغازه یک پسر همسنوسال من مشغول پوشیدن کفشهای چرمی قرمزرنگی بود. با ناراحتی به کفشهای کهنه خودم نگاه کردم که برای دومین سال باید آنها را میپوشیدم.
دوست داشتم به پدرم بگویم که من هم کفش نو میخواهم، اما میدانستم که او پولی ندارد تا برای من کفش بخرد. کفشها را تحویل دادیم و به خانه برگشتیم. فکر کفشهای قرمز چرمی از سرم بیرون نمیرفت. هنگام خواب با همان زبان کودکانه دعا کردم که خدا به من یک کفش قرمز چرمی بدهد. چند روز بعد که برای گرفتن کفشها به مغازه عمویم رفتم، او همه کفشها را روی میز کار گذاشت. خوب نگاه کردم کفشهای من نبود. متعجب و نگران شدم. بعد از چند دقیقه عمو از زیر میز کارش یک جفت کفش قرمز چرمی بیرون آورد و روی میز گذاشت. من با تعجب پرسیدم «این کفشها مال کیست»؟
عمویم با لبخند گفت: «مال تو. زود باش بپوش. این هم عیدی من به توست.» خیلی خوشحال شده بودم. کفشها را بغل گرفتم و با سرعت به خانه آمدم. این اولین عیدی بود که یک جفت کفش چرمی نو میپوشیدم. چند ماه بعد از این ماجرا پدرم گفت: «میخواهی بروی پیش عمویت در کفاشی کارکنی؟» با خوشحالی گفتم «بله». به این ترتیب وارد شغل کفاشی شدم. البته عمویم مرد مهربانی بود و هیچوقت به من سخت نمیگرفت. در مدت ۱۰ سال شاگردی، تمام فوتوفن کفاشی را آموختم و در جوانی به کفاشی حرفهای تبدیل شدم.
در کنار ساخت کفشهای نو با تعمیر و پینهدوزی کفشهای قدیمی و کهنه نیز آشنا شدم. آن زمان وصلهکردن کفشهای قدیمی و کهنه مرسوم و عادی بود. آن سالها به دلیل قناعت و فرهنگ بهینه مصرف که بین مردم رواج داشت تا جاییکه ممکن بود، از وسایل مصرفی استفاده بهینه میشد. به همین دلیل کفشها را وصلهپینه میکردند.
یک جفت کفش چندبار وصلهپینه میشد و چند فرزند خانواده از آن استفاده میکردند گاهی وقتها این کفشها بهقدری پینه شده بودند که دیگر جای سوزنزدن نداشت.
یک روز شخصی کفشی را به مغازه ما آورد که بسیار کهنه و وصلهدار بود. از من خواست که پارگی کفشهایش را بدوزم. من هم مشغول کار شدم. بعداز دوختن کفش متوجه شدم که کفش آشناست. کمی که فکر کردم، فهمیدم پنج سال قبل برای اولینبار این کفش را پینه کردهام. کنجکاو شدم و از مشتری پرسیدم. او هم با تایید حرف من گفت این کفش را ۱۰ سال قبل خریدهاست. آنقدر وصله شده بود که چرم اصلی کفش تشخیص داده نمیشد. سرانجام یکی از کفشفروشهای محله، یک جفت کفش نو به او هدیه کرد تا او راضی شد آن کفشها را دور بیندازد.
یک بار دیگر هم جوانی تنومند و قویهیکل که لباس نظامی بر تن داشت، با یک جفت پوتین در دست وارد مغازه شد. پوتینها نو، اما پاره شده بود. مرد جوان با التماس از من خواست که کفشها را برای او تعمیر کنم. من هم بلافاصله مشغول به کار شدم، اما زمانیکه کفش را به پا کرد، کفش دوباره پاره شد. بعد از چند دقیقه فرمانده او وارد مغازه شد و به من گفت: «اوستا؛ کفشی اندازه پای این شتر دارید؟!»
به آرامی گفتم: «نه جناب؛ باید اندازهاش را بگیرم و یکی برایش بدوزم.» فرمانده گفت: «هرچه سریعتر این کار را بکن و کفش مناسبی برای او بدوز. هیچکفشی بهاندازه پای این شتر در پادگان پیدا نکردیم. این بزرگترین شماره بود که آن هم پاره شد. همه سفارشها را کنار میگذاری و این کفش را میدوزی.» بهسرعت مشغول کار شدم و در مدت دو روز پوتینها را دوختم. روز بعد همان سرباز با فرمانده آمد و کفش را تحویل گرفت و به پا کرد. شماره کفش ۵۵ بود؛ بزرگترین شماره کفشی که تا آن زمان دوخته بودم.
ک جفت کفش چندبار وصلهپینه میشد و چند فرزند خانواده از آن استفاده میکردند
صادقی در ادامه با اشاره به استحکام فراوان کفشهای دستدوز قدیمی میگوید: در آن سالها جنس بیشتر کفشها از چرم طبیعی بود و، چون بیشتر مردم به دنبال استحکام و عمر بیشتر کفش بودند تا زیبایی ظاهری، کفاشها از بهترین چرمها که بیشتر هم در داخل ایران تولید میشد، استفاده میکردند. علاوهبر آن زمان زیادی صرف دوختن و ساخت کفش میکردند؛ به همین دلیل یک جفت کفش تا دو سال اول هیچ آسیبی نمیدید و فقط با یک واکس نو میشد.
در سالهای دهه ۳۰ قیمت یک جفت کفش ۲۰ تا ۴۰ تومان بود و تعمیر هر جفت کفش نیز بین ۳ تا ۴ تومان میشد. علاوهبر کفشهای چرمی دستدوز، کفشهایی به نام کفش ملی نیز بهتازگی وارد بازار شده بود که دارای مرغوبیت و کیفیت خوبی بود؛ به همین دلیل خانوادهها علاقه بسیاری برای خرید آن نشان میدادند. البته قیمت این کفشها کمتر بود.
در آن زمان برخی کفشهای چرمی خارجی نیز که بیشتر ساخت ایتالیا، انگلیس و آلمان بود، وارد بازار شده بود که ۱۰ تا ۲۰ تومان از کفشهای داخلی گرانتر بود. به همین دلیل بیشتر افراد طبقات ثروتمند از این کفشها استفاده میکردند. البته در طبقات پایین جامعه بیشتر تازهدامادها از این کفشها استفاده میکردند، چون دارای زیبایی و جلای خاصی بود.
در کنار این کفشهای چرمی، کفشهای پلاستیکی نیز وجود داشت که به «گالش» مشهور بود. این کفشها در همه نوع زنانه و مردانه وجود داشت و بیشتر بهعنوان کفش راحتی از آن استفاده میشد. بهدلیل ارزانی قیمت گالشها بیشتر افراد کمبضاعت از این کفشها استفاده میکردند.
گروهی از مشتریهایم را هرگز فراموش نمیکنم و هنوز آنها را به یاد دارم. کوچهای که مغازه من در آن قرار گرفته، از کوچههای قدیمی این محله است. در گذشته حمام معروفی به نام «سلسبیل» در این محل قرار داشت که البته امروز تخریب شده است. علاوهبر ساکنان محله که به این حمام میرفتند، دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی جزو مشتریان همیشگی این حمام بودند. از طرف دیگر، چون مغازه ما در ابتدای کوچه قرار داشت، معمولا بیشتر دانشجویان و استادان سفارشها و تعمیرات کفش را به مغازه ما میآوردند.
بعدها این دانشجویان به مشتریان دائمی و همیشگی مغازه تبدیل شدند بهطوریکه حتی خیلی از آنها بعد از دکتر شدن نیز برای سفارش و تعمیر کفش به من مراجعه میکردند. هنوز هم بسیاری از این دانشجویان که حالا از استادان پزشکی و دانشگاهی هستند، برای تعمیر کفش به دیدن من میآیند.
در همان زمان یک روز در مغازه مشغول کارکردن بودم که ناگهان دو نفر از کارمندان دانشگاه به مغازه من آمدند و درباره چند دانشجو سوالاتی مطرح کردند. من هم گفتم که آنها را نمیشناسم.
جوان امروز اگر کفشش پاره شد، آن را دور میاندازد و یک جفت کفش دیگر میخرد
دوروز از این ماجرا گذشت تا اینکه یکی از دانشجویان به مغازه آمد و داستان جالبی تعریف کرد. او گفت: «چندروز قبل یک جنازه را برای کالبدشکافی به اتاق تشریح آوردند. بعد از تعطیلی کلاس دو نفر از دانشجویان، قلب و کلیههای جنازه را بیرون آوردند و داخل کیف گذاشتند و بیرون بردند. البته آنها این کار را برای تفریح انجام دادند. روز بعد سر کلاس تشریح استاد متوجه شد جنازه کلیه و قلب ندارد و بلافاصله فهمید که کار دانشجویان دیروزی است.» تازه متوجه شدم که به چه دلیل ماموران دانشگاه به سراغم آمده بودند. البته آن دانشجو در ادامه توضیح داد که دو دانشجو درحالیکه قصد بردن کلیه و قلب به شهر خود داشتهاند، شناسایی شده و اعضای ربودهشده را بازگرداندهاند.
در آن زمان یکی از تفریحات جوانان سینمارفتن بود. در نوجوانی هر وقت فرصتی پیدا میکردم به همراه چند نفر از دوستانم به سینما میرفتیم. سختترین کار، تهیه بلیت سینما بود، چون همیشه صفی طولانی جلوی در سینما وجود داشت و یک ساعتی برای تهیه بلیت معطل میشدیم. به همین دلیل معمولا افرادی در اطراف سینما حاضر بودند که بلیت سینما را با قیمت چندبرابر میفروختند. آنها در طول یک روز درآمد چند روز را به دست میآوردند.
البته بعضی وقتها با برپایی یک دعوای مصلحتی و شلوغکردن همه به سر فروشنده بلیت میریختند و بلیتهای او به تاراج میرفت. به همین دلیل صاحبان سینما دیگر اجازه فروش بلیت خارج از نوبت را نمیدادند و بازار سیاه بلیت سینما نیز به فراموشی سپرده شد. من در همان زمان با دیدن این همه جمعیت جلو سینما، بعد از تمام شدن کار روزانه با یک واکس و جعبه جلو سینما میرفتم و کفشها را واکس میزدم و به این ترتیب توانستم درآمد خوبی کسب کنم.
در سالهای اخیر باتوجهبه تغییر فرهنگ مردم جامعه، دیگر کسی به دنبال جنس مرغوب و باکیفیت نیست. جوان امروز به این توجه ندارد کفشی که میخرد، چقدر عمر خواهد کرد. دوماه بعد اگر کفشش پاره شد، آن را دور میاندازد و یک جفت کفش دیگر میخرد. به همین دلیل مشتریهای ما در گذشته خیلی بیشتر بودند، اما امروز افراد کمی برای تعمیر و وصلهکردن کفش به ما مراجعه میکنند. امروز بیشتر افراد فقط برای انداختن کفی، واکس و دوردوزی کفشهای نو به ما مراجعه میکنند. من فکر میکنم که در سالهای آینده، دیگر شغلی به نام پینهدوز کفش نباشد، اما اگر کسی بخواهد این شغل را ادامه بدهد، به او آموزش میدهم.
در گذشته مردم از هر کالایی حداکثر استفاده را میکردند؛ به همین دلیل پول اضافی برای خرید کالای جدید نمیدادند، اما امروز، چون ما مصرفگرا شدهایم و مجبور هستیم کفش و لباس تازه و مد روز بپوشیم، درآمدمان کفاف مخارجمان را نمیدهد. پس مجبور میشویم که به شیوههای مختلف درآمدمان را افزایش دهیم. گاهی این موضوع باعث کسب درآمدهای حرام میشود و کسی که با لقمه حرام بزرگ شود هر کار خلافی را انجام خواهد داد. من حاضرم کمتر بخورم، اما به فرزندم لقمه حرام ندهم. ما اگر به فرهنگ اصیل خود بازگردیم.
*این گزارش در شماره ۹۷ شهرآرا محله منطقه ۸ مورخ ۹ اردیبهشت ماه منتشر شده است.