
مصالح فروشِ «چهنو» و تدارکاتچی جبهه
چشمش به تصاویر معلقی است که پیش رو میلغزد. این تصویرها او را به ۳۵ سال پیش میبرد که پسرها لباس بسیجی پوشیده بودند و با لبخندی ملتمسانه، رضایت پدر را میخواستند. خودش را میبیند که چشمش را به انتهای خیابان دوخته بود و رفتن پسرها را آنقدر تماشا میکرد که در پیچ کوچه محو میشدند. همیشه باید یک نفر از راه برسد تا او را از افکارش بیرون بکشد یا با زنگ تلفنش، تکانی بخورد وگرنه همچنان، تصاویر یکبهیک جلوی چشمانش شکل میگیرد.
بالای سرش، عکس سه شهید را قاب گرفته و روی دیوار نصب کرده است. یک قاب عکس هم روی میزش گذاشته و تعداد زیادی عکس ریزودرشت که روی میز افتاده و هرازگاهی بدون اینکه حواسش باشد، یکی از آنها را برمیدارد و نگاه میکند و باز روی میز میگذارد.
سه شهید
عباس شعبانپور، که دو پسر و دامادش شهید شدهاند، از قدیمیهای محله چهنو است. او که متولد سال ۱۳۲۰ است، جزو اولین ساکنان محل بوده. وقتی که چهنو خیابانی به شکل امروزی نبوده و سرتاسر آن زمینهای زراعی بوده، شعبانپور به این محل میآید و برای خود خانهای میسازد.
آن زمان یعنی تا سالهای پیشاز انقلاب، شغلش بنّایی بود؛ زمانی که توی چهنو، تکوتوک خانههایی بین سبزی زمینهای زراعی سربرمیآوردند. بنّای محله چهنو هم برای همین ساکن این محل شد، تا از ساختن این خانهها مزد بگیرد و زندگی بچرخاند. همانطورکه کمکم ساختوسازها افزایش پیدا میکرد، تصمیم گرفت مصالحفروشی و موزاییکسازی راه بیندازد که با گسترش ساختوسازها و شهرنشینی بازار نسبتا خوبی داشت.
پسرها در لباس بسیجی
همانطورکه زندگی را میچرخاند، بچههایش بزرگ میشدند و فهمیده. دو پسر مودب و موقر که هم در خانه نمونه بودند و هم در مدرسه و محل. همیشه سرشان در درس و کتاب بود. آن زمان، محمد در رشته الهیات قبول شده بود و در دانشگاه تحصیل میکرد و حسن درحال گذراندن کلاس نهم بود. هرکس آنها را میدید، با خود میگفت در آینده دکتر یا مهندس خواهند شد.
دکتر «افشار» نامی در محل بود که مدام به مصالحفروش محله میسپرد هوای بچهها را داشته باشد؛ چون آینده درخشانی پیش رو خواهند داشت. دهه ۵۰ بود و زمزمههای انقلاب توی کوچهپسکوچههای شهر پیچیده بود. محله هم حال و هوای خاصی داشت و پسرهای بهسنتکلیفرسیده، چیزهایی از امام و انقلاب به گوششان خورده بود و بهدنبال این بودند از آنها سردربیاورند.
محمد، پسر بزرگ مصالحفروش محله چهنو بود و حسن پسر کوچکش که هر دو نزدیکیهای انقلاب، عضو بسیج مسجد شجره شده بودند. آن زمان حاجآقا شعبانپور نیسانی داشت برای کار. پسرها مدام نیسان را برمیداشتند و با آن گشت میزدند تا جلوی ناامنی سالهای ابتدایی انقلاب را بگیرند. بیشتر محمد، مسئول این کار بود و البته حسن هم، او را همراهی میکرد. پدر از سال ۵۷ به بعد پسرها را در فعالیت میدید. بعد هم که عراقیها به ایران حمله کردند، پسرها همچون بسیاری از بسیجیها در رفتن به جبهه از هم پیشی گرفتند.
اعزام مصالحفروشان بهعنوان نیروی تدارکات به جبهه
شعبانپور که آن زمان در اتحادیه مصالحفروشها مسئولیتی داشت، فرماندهی بسیج آنجا را به عهده گرفته بود. بعدها که ریاست اتحادیه را به او دادند، همچون مسئول پیشاز خود، به اعزام نیروهای بسیجی مصالحفروشی به جبهه میپرداخت.
اتحادیه، روبهروی میدان بار سپاد امروزی واقع بود و در آن، دفتر و دستکی برای رزمندههای داوطلب درست کرده بودند. مصالحفروشها میآمدند و بعداز پر کردن فرم درخواست، با همکاران خداحافظی میکردند و راهی جبهه میشدند. اغلب کارشان تدارکات بود؛ یعنی در قسمتهای مختلف، کار تدارکات را انجام میدادند. غذا درست میکردند، وسایل ضروری رزمندهها را توزیع میکردند، غذا میبردند، مهمات جابهجا میکردند و... خود شعبانپور هم به جبهه میرفت و میآمد. مسئول تدارکات لشکر نصر ۵ بود. چهارماهی در ایلام بود و درکنار رزمندهها خدمت میکرد.
زمانیکه حسن شهید شد، به محمد گفتم تو دیگر نرو. دامادمان و برادرت شهید شدهاند. مادرت دیگر طاقت ندارد
جبهه رفتن حسن با شناسنامه برادر
دوپسر و دامادش نیز به جبهه میرفتند. محمد مانعی برای رفتن نداشت ولی حسن بهخاطر سنوسال کمش، از شناسنامه برادر بزرگترش، محمدحسین استفاده میکند و همین میشود که حالا هم توی مدارک شهادتش، نامش «محمدحسین» ثبت شده است. آنطورکه حاجآقا شعبانپور میگوید، حسن پنهانی، شناسنامه برادر بزرگترش را که فوت کرده بود، برمیدارد و با استفادهاز آن، همراه برادرش به جبهه اعزام میشود. بعد از اینکه در عملیات کربلای ۴ به شهادت میرسد، خانواده متوجه کار او میشوند.
شناسایی با ترکش در جمجمه
قدیمی محله چهنو ماجرای شناسایی پیکر پسر بزرگش را بعد از چهارسال که از شهادتش گذشته بود، اینطور تعریف میکند: یک سال بعداز شهادت پسر کوچکم یعنی بهمن سال ۶۶ پسر بزرگم، محمد شهید شد. او که در بخش اطلاعات عملیات بود، همراه همرزمانش در کوههای عراق محاصره شده بودند و بعداز چهارسال که مفقودالاثر بود، جنازهاش را برایمان آوردند. وقتی پیکرش را دیدیم، چند تکه استخوان بود. از سرش متوجه شدیم پسرمان است.
او در طول مدت جنگ بارها مجروح شده بود و چند ترکش در سرش بود. جای یکی از آن ترکشها را بهخوبی به خاطر دارم. دیدم یکی از ترکشها توی جمجمهاش باقی مانده است. یادم میآید وقتی مجروح شده بود، دکترها میگفتند عمل برایش خطرناک است. برای همین هیچ وقت آن ترکش از جمجمهاش بیرون نیامد و تنها نشانه شناسایی ما همان شد.
شعبانپور ادامه میدهد: زمانیکه حسن شهید شد، به محمد گفتم تو دیگر نرو. دامادمان و برادرت شهید شدهاند. مادرت دیگر طاقت ندارد. گفت اگر خودت رفتی و شهید شدی، ثواب شهادتت را با من نصف میکنی؟ جوابی نداشتم که به او بدهم. برای همین رضایت دادم باز هم برود.
هادت رادیاتسازِ تدارکاتچی
یکی دیگر از شهدای خانواده شعبانپور، دامادشان است که پیشاز پسرها شهید شد؛ «محمدعلی افتخاری» که در پیشه رادیاتسازی مشغول بوده، بهعنوان نیروی تدارکات به جبهه اعزام میشود و به شهادت میرسد. شعبانپور میگوید: دامادم، مرد خوبی بود که با شروع جنگ تحمیلی، داوطلب رفتن به جبهه شد و در همان ماههای ابتدایی در سومار شهید شد.
در بیابانها فریاد میکشیدم
شعبانپور که نزدیک به ۱۰ سال است بهخاطر مشکل قلبی از ریاست اتحادیه مصالحفروشها استعفا داده، بعد از اینکه پسرها و دامادش شهید میشوند، از نظر روحی به هم میریزد. ازدستدادن سهعضو خانواده در فاصله زمانی کوتاه، اگرچه برایش ارزشمند بود، دلتنگی و تنهایی او را از پا درمیآورد.
میگوید: بعد از شهادت بچهها اعصابم به هم ریخته بود. آرام و قرار نداشتم و جایی آرام نمیگرفتم. برای همین میرفتم بیابانهای اطراف شهر و فریاد میکشیدم. آنقدر داد میزدم و گریه میکردم تا آرام میشدم و به خانه برمیگشتم. یک شب در خواب دیدم پسرم دست پسربچهای ششهفتساله را گرفته و رو به من میگوید: «بابا، چرا ناراحتی میکنی؟ هم خودت را اذیت میکنی، هم ما ناراحت میشویم.» گفتم: «پدر جان، همهتان رفتید و نگفتید ما با این تنهایی و دوری چه کنیم؟» گفت: «این پسر هست؛ این پسر را داری.» گفتم: «این که بچه ما نیست.» گفت: «صبر نداری، این بچه شماست.» صبح که از خواب بیدار شدم، دنبال تعبیر خوابم بودم؛ غافلاز اینکه عروسم حامله است. چند ماه بعد صاحب نوه شدیم. نوهمان که بزرگتر شد، کاملا شبیه همان پسرک توی خوابم بود؛ همانطور قشنگ و با موهای فرفری.
مصاحبهای که تسلیام داد
ازدستدادن سهعضو خانواده از ذهنم بیرون نمیرفت. هنوز هم آرام نشده بودم. یک روز توی تلویزیون مصاحبه زنی را دیدم که حرفهایش باعث آرامش خاطر من شد. آن زن دو پسر داشته و یکی را هم حامله بوده که همسرش فوت میکند.
بچهها را به نانِ رختشویی بزرگ میکند تا اینکه یکییکی میروند جبهه. یک بار ازطرف بنیاد شهید میروند سراغش و میگویند یکی از بچهها بیمارستان است و میخواهند او را ببرند برای ملاقات. زن میبیند او را به معراج شهدا میبرند و روی پیکر شهیدی را باز میکنند.
زن میبیند پسر وسطیاش است. پارچه روی پیکر بغلدستیاش را نیز میکشند و زن، پسر دومش را میبیند و همینطور پسر سومش را که کنار برادرانش آرمیده بود... آن زن چنان با روحیه حرف میزد که دلم را قرص کرد. از بیابانرفتن و شیونکردن دست کشیدم و کمی آرام شدم.
نامه خدمت به زائران حرم رضوی به امضای رهبر معظم
بعد از شهادت پسرها از بنیاد شهید آمده و گفته بودند میتوانم خادم افتخاری حرم باشم. آن زمان ازنظر روحی چندان روبهراه نبودم تا اینکه بعد از هفتهشتماه رهبر معظم انقلاب به دیدارمان آمدند. یک ساعتی پیش ما بودند و پرسیدند فرزندانمان چطور شهید شدند و تسلی خاطرمان دادند. بعد فرمودند به حرم امام رضا (ع) بروم و خدمت کنم. همانجا نامهای را به این منظور امضا کردند و از آن وقت تا حالا هر هفته به حرم مطهر میروم و به زائران خدمت میکنم که باعث آرامش خاطرم شده است.
* این گزارش در شماره ۱۶۶ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۳۰ شهریورماه سال ۱۳۹۴ منتشر شده است.