
این مردی که در این سالها روزگار سخت کمبینایی و ناراحتیهای عصبی و نداری را میگذراند، این مرد افسرده، زمانی سرشار از انگیزه و جنبش بوده است. چند حضور داوطلبانه و خدمتی بیش از دوسال در جبهههای جنوب و غرب، نشان از دغدغه ارزشمند آن روزگار او دارد؛ دغدغه پاسداری از دین و میهن.
بسیجی شانزده، هفدهساله محله بهمن با آغاز تهاجم وحشیانه دشمن به سرزمینش، راهی جبهههای جنوب میشود و این عزم بارها تکرار میشود تا اینکه داوطلبی و انجاموظیفه رسمی به هم گره میخورد و لباس خدمت سربازی به تن، اینبار جبهه کردستان را تجربه میکند.
دوشکاچی سپاهی، همان اوایل خدمت از ارتفاع پرت میشود و دست راستش از سهجا میشکند تا بعدها جانباز ۱۰ درصد شناخته شود؛ هرچند فجایع جنگ ویرانگرتر از اینهاست و به گفته رزمنده محله ما، حضورش در مناطقی که دشمن در آنها سلاح شیمیایی به کار برده است، مشکلاتی را در سالهای بعد رقم میزند.
او حالا با چشمی که بر اثر آلودگیهای روزگار جنگ، کاملا نابینا شده است و چشمی دیگر که تنها ۱۰ درصد بینایی دارد، سالهاست که گوشهنشینی و گریز از اجتماع را پیشه خود کرده است؛ تنهایی بهناگزیر که باز پیامدی دیگر یعنی اعصاب و روانی دربوداغان را به دنبال داشته است.
با اینهمه، غلامعلی خایقانی این روزها فقط خواستهای دارد که برآورده کردن آن برای مسئولان کار شاقی نیست؛ او دلش میخواهد شغلی داشته باشد که با وجود مشکلات جسمانیاش از پس آن بربیاید و مشکلات مالیاش را برطرف کند.
آقای «خایقانی» که در محله به «خالقانی» شناخته میشود، ۵۰ سال پیش در مشهد به دنیا آمده و کودکیاش را در همین محله بهمن مشهد پشتسر گذاشته و از همینجا راهی جبهه شده است. اکنون هم بیستوچندسالی است که در خانهاش در شهرک قدسِ همین محله بهمن شبانهروز را میگذراند؛ زندگانی که شبانهروزش در تنگنای چاردیواری خانه سپری میشود.
جانباز محله ما در کنار همسرش زندگی سادهای سرشار از مهر، اما همراه با ناآرامی را میگذراند. مریم مکرمی، همسر ۴۶ ساله او میگوید: تازه خدمتش تمام شده بود که ازدواج کردیم. کمکم اثرات گازهای شیمیایی به بیناییاش آسیب رساند تا جایی که دیگر نتوانست سر کار برود.
او سالهاست از خانه بیرون نمیرود، مگر بهندرت که این خانهنشینی بهمرور باعث افسردگی و ناراحتی اعصابش شد. وضعیت اعصاب و روانش باعث آزار و اذیت خانواده است، اما دست خودش نیست و خودش را هم عاصی کرده است.
خود آقای خالقانی هم با شرمندگی به جای خالی شیشههای میز تلویزیون اشاره میکند که در یک لحظه با بروز آشفتگی، آن را خرد کرده است؛ هرچند اگر آدم اندک آشنایی با این خانواده پیدا کند، متوجه مهر و محبت وصفناشدنی میان این زن و شوهر میشود.
نگاههای مهربانی که مرد با علم به مات بودن تصویر و همراهِ لبخندی نثار زنش میکند و پیگیریها و جانفشانیهای زن در مراقبت از مردش در طول سالها گواه این ادعاست. این زوج، دوپسر و یکدختر هم دارند که حالا فقط ازدواج یکی از پسرها مانده تا خیالشان از سروسامان گرفتن بچهها راحت شود.
رزمنده محله ما ۱۶ سالی بیشتر ندارد که جنگ تحمیلی، چون توفانی درهمکوبنده جاهایی از مرزهای کشورش را زیرورو میکند تا او به عنوان بسیجی راهی جبهه شود. درباره حضورش در جبهه میگوید: هنوز جاده اصلی اهواز-خرمشهر خط مقدم بهشمار میآمد و از اهواز که بیرون میرفتی، دشمن مقابلت بود.
فرمانده گردانمان مرحوم شهیدبرونسی بود. چهارپنجباری داوطلبانه به جبهههای جنوب رفتم تا اینکه بیستسالم شد و زمان رفتن به خدمت سربازی؛ ۱۲ اسفند ۶۳ وارد سپاه شدم و تا ۶ فروردین ۶۶ خدمت کردم. ۲۰ ماه از این مدت را در کردستان بودم.
او ادامه میدهد: چهارماه بیشتر خدمت نکرده بودم که دهم تیر ۶۴ آن اتفاق افتاد و دستم از سهجا شکست. محل خدمتم در دیواندره بود و من دوشکاچی بودم. جریان از این قرار بود که زنی روستایی میخواست زایمان کند و قرار شد با ماشین سپاه او را به شهر برسانیم.
در ارتفاعات میان دیواندره و سقز، سرعت تویوتا آنقدر زیاد بود که وقتی میخواست سرِ پیچی دور بزند، عقبِ آن سُر خورد و چپ کرد. من که عقب ماشین و پشت دوشکا ایستاده بودم، همراه چند رزمنده دیگر به دره پرت شدیم، اما برای هیچیک مشکل خاصی پیش نیامد؛ بهجز من که دست راستم آسیب زیادی دید.
خالقانی تعریف میکند: از لحظه پرت شدنم چیزی یادم نمیآید، چون بیهوش شدم، اما یادم هست که هرچه میغلتیدم و چرخ میخوردم، تمام نمیشد. بعد فهمیدم یککیلومتری توی سراشیبی غلتیدهام و کلهمعلق زدهام.
زمان چپ کردن ماشین هنوز سپیده سر نزده بود و وقتی بعد از ۱۶، ۱۵ ساعت در بیمارستان توحید سنندج به هوش آمدم، هوا کاملا تاریک بود. اولش به تصور اینکه مردهام مرا گذاشته بودند کنار جنازهها، اما بعد فهمیدند که هنوز نفس میکشم.
درد زیادی داشتم و دستم خم و راست نمیشد. نمیتوانستم بخندم یا گریه کنم یا حتی نفس عمیق بکشم، چون با اندک تکانخوردنی چنان دردی در عضلات پهلویم میپیچید که تحملش مشکل بود.
او ادامه میدهد: ترخیص که شدم، مرخصی به مشهد آمدم. یادم هست که مرا بردند به درِ خانه عمویم. با وجود چهره زرد و نزارم و باندی که دور سرم پیچیده بودند، عمو و برادرم مرا نشناختند.
وقتی دوباره برگشتم به کردستان، به خواست خودم دوباره به عنوان دوشکاچی به خدمت مشغول شدم. جوان بودم و ورزشکار و درد دستم حالیام نبود. دلیل دیگرش هم این بود که نیروهایی که بتوانند با دوشکا کار کنند، زیاد نبودند.
تازه خدمتش تمام شده بود که ازدواج کردیم. کمکم اثرات گازهای شیمیایی به بیناییاش آسیب رساند
شور خدمت از سویی و ورزش از سوی دیگر، دردهایی را که بر اثر سقوط از ارتفاع به جانش افتاده، تحملپذیر میکند اما پایان یافتن دوران سربازی، درد، خود را بهشدت نشان میدهد: بعد از خدمت وقتی شغل قبلیام یعنی گچکاری را در پیش گرفتم، درد دست شکستهام بیشتر خود را نشان داد؛ بهویژه در زمان ماله کشیدن.
شب که کار را تعطیل میکردم، دست راستم از شدت درد خم و راست نمیشد. همین حالا هم وقتی شیء سنگینی را از زمین برمیدارم، دیگر نمیتوانم دستم را تکان بدهم.
مشکل اصلی هنوز هم فرا نرسیده است و چندسال بعد رخ مینماید؛ جایی که چشمهایش یکدرمیان به درد میآید و تار میشود: چهارسال بعد از برگشتن از سربازی، درد چشمهایم شروع شد. همهچیز، مقابلم تار میشد؛ بهگونهای که انگار جلوی چشمانم برفی سیاه در حال باریدن است.
سالها با همین مشکل روبهرو بودم تا اینکه دید چشم چپم را کاملا از دست دادم و حالا چشم راستم هم فقط ۱۰ درصد بینایی دارد. وقتی پیگیر درمان شدم و با پزشک معالجم گفتوگو کردم، فهمیدم این مشکل ناشی از حضورم در مناطق آلوده به گازهای شیمیایی -به دلیل استفاده دشمن از سلاحهای شیمیایی- است.
اوضاع روزبهروز سختتر میشود و زندگی قرار نیست روی خوشش را نشان بدهد. جانباز محله بهمن میگوید: از حدود سال ۷۰ که مشکلات چشمم به درد دستم اضافه شد، دیگر نتوانستم سر کار بروم. به دلیل مشکل بینایی، کمکم از خانه خارج نشدم و این خانهنشینی تا امروز که ۲۳ سال از آغاز آن میگذرد، ادامه دارد. بیکارشدنم با مشکلات مالی همراه شد و همسرم بهناچار با آرایشگری خرج زندگی را تامین میکرد، اما از چهارسال پیش که چشمهایش ضعیف شد، دیگر نتوانست کار کند.
البته او ناشکر نیست و خدا را شکر میکند که خانهای دارد که با اجاره دادن بخشی از آن مخارج زندگیشان تا اندازهای تامین میشود؛ هرچند این تامین یعنی فقط ۲۵۰ هزار تومان اجارهخانه به اضافه یارانه نقدی سهانسان.
درآمدی ماهیانه که با آن باید نیازهای زندگی روزمره و مشکلات جسم و روان خود و مسائل پیشبینینشدهای، چون بیماری چشم و معده و کلیه همسر را رفع کند و اگر مجالی بود، به فکر دامادی پسرش هم باشد.
میگوید: فشارهای زندگی گاه تحملناپذیر میشود؛ بخشی از آن فشارهای مالی است و بخشی هم ناراحتیهای اعصاب و روان که درنتیجه خانهنشینی نصیبم شده است. از بیرونرفتن وحشت دارم و سالهاست با خانوادهام به مهمانی نمیروم.
من بچههای خواهر و برادرم را نمیشناسم و از ۱۰ سال پیش چهره بچههایم و حتی روی خودم را در آیینه ندیدهام. در این ۲۳ سال خانهنشینی بارها گرسنگی کشیدهام، اما دستم را پیش کسی دراز نکردهام؛ هرچند خود همین بیپولی باعث میشود دیگران از تو فرار کنند؛ انگار که طاعون داشته باشی!
دفاع از خاک و باور و ناموس، مقدس است اما این دفاع ناگزیر از همراهی و روبهرو شدن با تلخترین لحظات عمر است. آقای خالقانی تعریف میکند: عملیات رمضان بود و در شلمچه بودیم. صبح زود راهی عملیات شده بودیم. به خاکریزهای مثلثی دشمن که رسیدیم، فرمانده گروهانمان تیری[شاید به قلبش] خورد و به شهادت رسید. بدون فرمانده بودیم و رمل در چشمهایمان رفته و دهانمان از تشنگی کف کرده بود.
خیارهایی پلاسیده را که عراقیها روی زمین ریخته بودند، میخوردیم تا دهانمان از خشکی درآید. طرف ظهر بود که از خستگی خواستیم استراحت کنیم. دیدیم تعدادی رزمنده کنار خاکریز به ردیف خوابیدهاند. نزدیک آنها خوابیدیم. مدتی بعد صدایمان زدند که باید راه بیفتیم.
کناریام را تکان دادم که «برادر بلند شو، باید برویم.» بیدار نشد، وقتی رویش را برگرداندم، متوجه شدم شهید شده. اگر دیده باشید، در باغترهها میوهها را جمع میکنند و مسافتبهمسافت کناری میگذارند. آن جوانهای رشید و زیبا را هم که شهید شده بودند، مانند میوههایی رسیده کناری گذاشته بودند تا بعدا بیایند دنبالشان و با خود ببرند.
رزمنده سالهای دفاع مقدس میگوید: خاطرات شیرین زیادی از رزمندگان و جبهه برای آدم میماند اما این اتفاقهای تلخ را نمیتوانم فراموش کنم؛ هنوز که هنوز است، گاهی در خواب کابوس به سراغم میآید.
همرزمهایم را میبینم که پرپر شدهاند، یکی گلویش دریده شده، یکی گردنش ۱۸۰ درجه چرخیده و رویش به پشت سرش است. دیگری کاسه سرش از پیشانی کنده شده... داد میزنم و از خواب میپرم، بعد مینشینم و گریه میکنم... چه خونها که دادیم، اما برخی انگار اینها را فراموش کردهاند.
همسرش هم بیان میکند: یکباره از صدای نعرهاش بیدار میشویم و میبینیم در خواب دارد مشت و لگد میپراند. خیلی از خانوادههای جانباز در چنین شرایط سختی به سر میبرند و کسی به حالشان رسیدگی نمیکند.
یکی از خانمهای همسایه میگفت برادرش موجی است و ناگهان چماق برمیدارد و میدود توی خیابان و داد میزند: «عراقیها آمدند...عراقیها آمدند...» خانوادهاش هم تنها کاری که از دستشان برمیآید، گریه کردن است.
صحبت که به توجه مسئولان کشیده میشود، خانم مکرمی میگوید: مشکلاتمان را در نامهای برای رئیسجمهور قبلی نوشتم و پیگیری کردم، اما نتیجهای جز ۲۰۰ هزار تومان هدیه آقای احمدینژاد نداشت. وقتی هم در مراجعه به بنیاد شهید از شرایطمان گله میکنیم، میگویند خودتان را بیاجر نکنید.
ما دست روی دست نگذاشتهایم و برای رفع مشکلات همسرم اقدام کردهایم، اما هربار با کاغذبازیهای اداری روبهرو شدهایم. دوسهسال پیش فرستادندمان به سنندج تا مدارک بستری شدن همسرم را در زمان جنگ بگیریم و به بنیاد ارائه دهیم. آنجا گفتند پرونده که هیچ، بعد از این همهسال اگر استخوان آدم هم بود، خاک شده بود! تابهحال هیچ مساعدتی از مسئولان ندیدهایم.
جانباز محله هم بیان میکند: چندبار مرا به کمیسیون پزشکی فرستادهاند، اما با اینکه وضعیت سلامتیام را میدانند، نتیجهای نگرفتهایم. در سفر سنندج ناچار شدیم کرایه یکماه خانه را هزینه کنیم. سرانجام وقتی دیدم همسرم را از این نهاد به آن مرکز میدوانند، منصرف شدم و گفتم دیگر نمیخواهم پیگیری کنی. او میگوید: اعصابم ضعیف است و حتی مدتی پیش ۴۱ روز در بیمارستان روانپزشکی ابنسینا بستری شدم.
* این گزارش یکشنبه، یک تیر ۹۳ در شماره ۱۰۸ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.