مادر شهید - صفحه 12

قدیم رسم بر این بود که اسم بچه‌ها را پشت قرآن می‌نوشتند. پدرش وقتی می‌خواست اسم محمد‌جواد را در قرآن ثبت کند، خودکار قرمز به دستش دادند.
سپاه مُصر بود که «خبری نیست» اما من که یقین داشتم پسرم شهید شده است، پنهانی چند عکس از او را برای مراسمش بزرگ کردم. چشم انتظار خبرش ماندم.
مادر طلبه شهید علیرضا غفاریان همه دارایی‌اش را در راه خدا وقف کرد و اکنون در اتاقی پنجاه متری، در میان قاب‌های غبارگرفته روزگار می‌گذراند.
شهید سیدمهدی جودی‌ثانی، فرزند سیدحسین، هشتمین شهید مدافع حرم ارتش کشور و نخستین شهید ارتش استان؛ کسی که نام مستعارش در سوریه «رضا» بود و عید اولش با میلاد امام‌هشتم (ع) مصادف شد.
گفتند علیرضا بفا در قایق بوده و دیده‌اند که قایق منهدم شده است. اما پلاک یا اثر دیگری از او پیدا نکردند؛ به همین‌دلیل احتمال دادند که پسرم اسیر شده باشد.
شهید مهدی منصوب بعد از قبولی مجدد در دانشگاه به او گفتم فکر درس باش و کمتر برو جبهه، سرش را زیر انداخت و هیچی نگفت. بعد‌ها دیدم جواب من را در یکی از کتاب‌های اشعاری که از روی آن مداحی می‌کرد داده است.
شهید سید جلیل دلربایی در عملیات خیبر شهید شد، اما دوازده‌سال بعد در عملیات تفحص، پلاک و چند تا از استخوان‌هایش پیدا شد و در معراج بود.
اتفاقاتی رخ می‌دهد که عباس فرازی فقط ۱۰ سال نام «شهید» را یدک می‌کشد و بعد از این مدت، نامش از لیست شهدای بنیاد شهید خط می‌خورد.
فاطمه شایق‌تبادکان، مادر شهید رضا پهلوان بعد از فوت پدر رضا، تنها در خانه‌ای اجاره‌ای ساکن است و با وجود مشکلات مالی که دارد، هرگز پولی از بنیاد شهید نگرفته است.
مریم عزیزی کارگر همسر مفقودالاثری است که ۱۶ سال بعد خبر شهادتش را آوردند. فرزند، پدر و دوبرادرش هم شهید شده‌اند. او پنج نشان سرخ افتخار به سینه دارد.
اشرف خانم شهادت سید کاظم را همان شب در خواب دیده بود. او کاظم را دیده بود که با نیمه بدنش درحالی‌که می‌خندد به سوی آسمان می‌رود.
همراه همسرم به سردخانه رفتم. پیکر چند شهید را دیدم. خواستم سمت آن‌ها بروم که گفتند پسر شما سمت دیگر است. پارچه روی صورتش را کنار زدم. مو‌های بورش آب و شانه شده بود. بغلش کردم و بوسیدمش. انگار خواب بود. هیچ رد خونی روی لباسش نبود؛ فقط از کنار بینی یک قطره خون جاری شده بود. همان‌طور‌که گریه و شیون می‌کردم، دامادم آمد و نگذاشت بیشتر بمانم.
مامان زری سناباد یکی از همان هاست که 35سال هر روز روی یک صندلی جلوی در خانه اش نشست و منتظر ماند. گواه این قصه هم اهالی سناباد هستند که 12هزار و‌775 روز چشم انتظاری او را تماشا کرده اند. روایت این صفحه، سطر به سطرش حکایت او و دلتنگی ناتمامش است که در آستانه سالروز وفات حضرت ام البنین(س) و روز تکریم مادران و همسران شهدا در گفت وگو با اصغر مجربی دیگر پسر مامان زری و دخترش مرضیه شکل گرفته است.
مادر که باشی، معنی جگرگوشه را خوب می‌فهمی. پاره دل، نور چشم، چراغ خانه و عصای پیری؛ همگی در یک کلمه خلاصه می‌شود: «فرزند». اینجاست که حتی رفتن خاری به دست جگرگوشه‌ات، قلب تو را پاره می‌کند. حالا حساب کن این جگرگوشه که جلو چشمت قد کشیده است، از تو بخواهد برای رفتن به میدان جنگ از زیر قرآن ردش کنی و آخرین کلامش این باشد؛ دیدارمان به قیامت مادر.
گاهی به مدرسه علی‌آقا می‌رفتم و از نزدیک، برخورد خوب او را با دانش‌آموزان می‌دیدم. آن‌قدر خوش برخورد بود و کارش را خوب انجام می‌داد که مسئولان آموزش‌وپرورش از او خواستند در مقطع راهنمایی نیز تدریس کند. مدرسه راهنمایی در محدوده پنج‌تن بود. بچه‌ها خیلی دوستش داشتند و انتظار می‌کشیدند ساعت تدریس علی برسد. این علاقه را از نامه‌هایی که شاگردانش برایش می‌نوشتند و به جبهه می‌فرستادند، می‌توان فهمید. نامه‌هایی بود سرشار از اشتیاق، احساسات و عشق به معلمی که انتظار دیدنش را می‌کشیدند.
عصمت حسین‌پور متولد1321 و ساکن محله کوی پلیس، چهل‌سال است که با حسرت دیدار دوباره فرزندش زندگی می‌کند. گوش‌هایش سنگین شده است و به‌درستی نمی‌شنود، اما تا نام «علی‌محمد» می‌آید، ضربان قلبش تندتر می‌شود و اشک در چشمانش حلقه می‌زند. دلش می‌خواهد از پسر جوان و رشیدش بگوید، دردانه‌ای که راهی جبهه شد و با خبر شهادتش آرزوهای مادر را ناکام گذاشت.
جاده خندق که در منطقه هور‌العظیم در جزایر مجنون قرار داشت، بین عرب‌ها به الحچرده معروف بود. سیزده کیلومتر طول و هشت متر هم عرض داشت. عراق خودش این جاده را سال1362 با خشک‌کردن بخشی از هورالعظیم ساخت. در علمیات بدر، ایرانی‌ها توانستند آن را از عراق بگیرند. بااین‌حال، عراق با انجام عملیات‌های متعدد سعی کرد جاده راهبردی خندق را از ایران پس بگیرد. عراقی‌ها برای پس‌گرفتن خندق به شیوه آلمان‌ها در جنگ جهانی دوم عمل می‌کردند، یعنی آن‌ها تانک‌هایشان را در جاده به راه می‌انداختند و نیروهایشان پشت تانک‌ها با دوشیکا پیاده حرکت می‌کردند.
چیزی از فوت پسرش «علی» نگذشته بود که خواب دید: «بانویی با چادر سیاه وارد خانه شد. با تأکید از من پرسید: «تو مادر دو شهیدی؟» تا این را گفت، هراسان از خواب پریدم! خبری از کسی نبود. پسرم احمد، برادر بزرگ‌تر مهدی، چند روزی برای مرخصی از جبهه به مشهد آمده بود. خوابم را برایش تعریف کردم.»
چادرش را روی سرش مرتب می‌کند و با همان نفس‌های منقطعش، می‌گوید: به‌خاطر قلبم دارو مصرف می‌کنم و صبح‌ها دیرتر بیدار می‌شوم. با صدای ناگهانی زنگ دچار اضطراب شدم. تصمیم می‌گیریم زمان دیگری برای مصاحبه برویم که پدر شهید سه صندلی برایمان می‌آورد تا بنشینیم. در آن هوای ابری و پاییزی، چه بهتر از اینکه زیر درخت انگور که یک‌درمیان برگ‌هایش ریخته بنشینیم. هنوز صحبتمان را شروع نکرده‌ایم که پدر شهید باز هم خجالتمان می‌دهد و با یک سینی چای داغ به حیاط می‌آید.
لباس رزم پوشیدند و راهی شدند. با هزاران امید و در همه دوران خدمت منتظر بودند که خاطره های خوب و دوستی های همیشگی را با خود سوغات بیاورند. فرقی نمی کرد چندماه خدمت باشند یا کادر چندساله. مادر، پدر و خانواده ای چشم به راه داشتند در شهرشان. می توانستند نقطه دیگری از کشور خدمت کنند یا در شغل دیگری. می شد آن روز، آن حادثه رخ ندهد و با آسودگی به خانه برگردند اما درگیری با اشرار و متجاوزان رخ داد و همه چیز خیلی زود تمام شد.چه کسی باور می کرد چشم های منتظر نزدیکانشان روزی به عکس تابوتِ روی دوش هم رزمانشان بیفتد.