کتاب - صفحه 32

همه می دانند حاج آقا رضا رجب زاده، مدیر یکی از کتاب فروشی‌های قدیمی شهر اهل مصاحبه نیست. آرام نگاهت می کند و با تواضع کمی گردنش را کج و می گوید: «ما اهل این حرف ها نیستیم» راستش با روزنامه ما هم گفت و گو نکرد و همین شد که رفتیم سراغ کتاب «پرنده و آتش» که یک مطالعه اجتماعی مفصل درباره او و انتشاراتش است. در این کتاب اهالی فرهنگ و ادب مشهد حاجی رجب زاده را پدربزرگی می دانند که بهشتی از کتاب دارد و صبر عجیب او را در 40سال کار فرهنگی ستوده اند.
خیلی قبل‌تر از ماه رمضانِ پنج سال پیش که محمد غلامزاده به رسول مولایی پیشنهاد داد بچه‌محل‌های قدیمی و هم‌رزم‌های دوران جنگ را دور هم جمع کند و کیمیای سعادت را تورق کنند، همین بچه‌محل‌ها پاتوق معرفتی‌شان را برگزار کرده بودند.اوایل دهه60 بود و این پاتوق به پیشنهاد شهید غلامحسین گذری شکل گرفت؛ روحانی و فعال فرهنگی محله بحرآباد که کتاب‌خوانی و سخنوری را به جوانان می‌آموخت.
زین‌العابدین میرزای قاجار، نام خود را در تاریخ این شهر به عنوان فردی ماندگار می‌کند که برای اولین بار آماری دقیق و خانه به خانه از نفوس مشهد ارائه کرده است.
تجربه دست‌وپنجه نرم‌کردن با مشکلات باعث شد «نمی‌توانم» برای علیرضا طهان‌زاده معنا نداشته باشد. این جوان ساکن محله آیت‌الله عبادی توانست در مدت چهار سال کار حرفه‌ای در حوزه تهیه‌کنندگی و نویسندگی سینما، پنج اثر هنری را خلق کند؛ مسافر، هِرَم، پرواز ۷۳۷، کاش در خانه بودم و هنرمند گرسنگی ازجمله کارهای این هنرمند متولد 1374 است.
برای آموزش به تهران رفت و از وقتی برگشت، در مغازه‌ برادرش که بعدها به او واگذار شد، مشغول دوخت‌ودوز شد.سیدعباس به شعر علاقه زیادی داشت. ارادتش به‌حدی بود که لا‌به‌لای برش‌کاری و پای چرخ خیاطی، هرگاه خسته می‌شد، به دیوان حضرت حافظ و سعدی پناه می‌برد. گاه آن‌چنان در ابیات عاشقانه و عارفانه ذوب می‌شد که وقتی به خودش می‌آمد، ترانه‌ای سروده بود! اشعاری که هنوز چاپ نشده‌اند.
دورهمی کودکانه‌ای که از یک برنامه هفت‌نفره شروع شد و با استقبال بچه‌ها به چهل نفر نیز رسید. در این برنامه کودکان دورهم جمع می‌شدند و کتاب می‌خواندند و درباره‌اش صحبت می‌کردند. اشتیاق بچه‌ها به حضور در این جمع باعث شد مسئولان به ایده‌هایی بزرگ‌تر فکر کنند و از دل آن کتابخانه «صلح و زندگی» متولد شد
مادرش زهرا خانم می‌گوید: از وقتی کمیل دو سه ساله بود، در خانه ما جوراب پیدا نمی‌شد، او همه جوراب‌ها را در هم می‌کشید و با آن‌ها توپی برای فوتبال بازی‌کردن درست می‌کرد. از نه‌سالگی هم زندگی او فوتبال است و هرکاری کرده‌ایم تا به آرزویش برسد، اما افسوس که بچه بااستعدادی مثل کمیل هم برای دیده‌شدن در مدارس فوتبال باید پول خرج کند!