حجت الاسلام حسن نوروزی از این ۱۰ سال اسارت به عنوان بهترین سالهای زندگی اش یاد میکند و میگوید: همه چیز نظم داشت و یکسره درحال آموزش دیدن بودیم. وقتی میپرسیم یعنی شکنجه نشدید؟ میگوید: اسیر بودیم؛ میهمانی که نرفته بودیم! کتک و شکنجه چاشنی اسارت است.
بر اساس گزارش روزنامه قدس و دیگر جراید استان، ورود نخستین آزادگان خراسانی به مشهد در دو گروه سازماندهی شده بود: گروهی ۶۹ نفره و گروهی ۴۷ نفره. این تعداد، هرچند در قیاس با دهها هزار آزاده سراسر کشور کوچک به نظر میرسید، اما برای هر خانواده یک جهان بود.
علی قربانزاده ۹ سال از بهترین سالهای زندگیاش را در اردوگاههای عراق گذرانده است. او پیش از اسارت کلاه بافتنی با دست خط یکی از هم وطنان هدیه میگیرد که او را در اردوگاه دلگرم نگاه میدارد.
دامادی محمود غلامی در ۱۷ سالگی حربه پدر بود تا او را از رفتن باز دارد، محمود تک پسر بود و از طرفی شبکوریاش مانعی بود برای اعزام. اما او رفت، عاشقانه رفت و اسیر شد.
خانم محترم بخشی مادر دو شهید مشهدی به نام مجیدرضا و محمدرضا حکمتپور میگوید: پشتم به این دو پسر گرم بود. با این حال گلایه ندارم حکمت خداست که این دو کوه استوار خانه من، سهمی از بار جبههها را به دوش گیرند.
محمدعلی فاتحی آزاده میگوید: مراسم خواستگاری من و اشرف که تمام شد و عقد کردیم، او خیلی راحت قبول کرد که باید برگردم به منطقه. همان عملیات اسیر شدم. باورم نمیشد لباسهای دامادی را عراقیها از تنم بیرون بیاورند.
تابستان۶۹ اولین اسرای ایرانی آزاد شده بودند و قرار بود چندنفری از جوانان این محله هم به وطن بازگردند. ناصر نیکویی، فرش زیر پایش را جمع کرد و روی طاقنصرت اجارهای انداخت و چشمانتظار ورود آزادگان هممحلی شد.
براتعلی دهستانی میگوید افتخار میکند که در عملیات فتحالمبین اسیر شده است؛ عملیاتی که در آن بیشتر خاک ایران آزاد شد و همه یا شهید شدند یا اسیر و مجروح. اسارتی که هشت سال طول کشید.
در سال ۱۳۶۲ وارد جبهه شد. دوستانش به ما گفتند آخرین باری که او را دیدند در عملیات خیبر بود. نمیدانید چه شب و روزهایی را گذراندیم. تا ۱۱ ماه بعد از او خبری نداشتیم، حتی نمیدانستیم که زنده است یا به شهادت رسیده.
رجبعلی رحیمی رزمندهای که ساکن شهرک آزادگان در بولوار پایداری است، مدت ۲۴ ماه در عملیاتهای والفجر ۱ و ۲ و بدر در جبهه حضور داشت و ۲۶ ماه در اسارت بود.
علی هاتفی در عملیاتهای بزرگ ابتدایی جنگ مانند فتح خرمشهر و مسلم بن عقیل حضور داشت و در نهایت در عملیات خیبر اسیر شد. او اکنون به استخدام آتشنشانی در آمده است.
سیدجلال امینی تازه هجدهسالش تمام شده بود که ناگهان با تلخی زندان بعثیها روبهرو شد. ۱۹۹۰روز اسارت. این تنها یک عدد ساده برای آقا سیدجلال نیست؛ هر لحظه از آن روزها برای او با درد، دلتنگی و امید گره خورد!
مریم جباری همچنان منتظر بازگشت هادی ماند تا اینکه سال ۶۹، در آخرین گروه آزادههای مشهدی خبر رسید که هادی در قرنطینه ارتش دیده شده است. بالاخره خواب مریم خانم تعبیر شد.
محمد عبدی، فرزند شهید قدرتالله عبدی میگوید: درجریان یکی از مجروحیتهای پدرم، او را کنار تعداد زیادی از شهدا خوابانده بودند. پزشک وقتی بهسراغ پدرم میرود و متوجه میشود هنوز نفس میکشد.
۱۰ سال اسارت برای حسن جلالی، یک عمر بوده که بهسختی گذشته است. تصور اینکه هر روز در اردوگاهی نگهت دارند و تو زانوی غم بغل بزنی و تنها فراغتت، یکساعتی باشد که درِ آسایشگاه را باز میکنند، تنها در حرف آسان است.
حسین محمدی، جانباز و آزادهای که در پانزدهسالگی اسیر شد، به دلیل شباهت به برادر شهید مدافع حرمش در سریال بچهزرنگ نقش او را بازی کرد. او میگوید: با اینکه هیچ تجربه بازیگری نداشتم، با انگیزه معرفی شهدا این نقش را پذیرفتم.
محمدحسین کارشکی، که هفتسال در اردوگاه موصل۲ اسیر بوده میگوید: اسرا در همین فضای محدود در هر گوشهای مشغول کاری بودند. آنها بهطور مخفیانه و با خلاقیت، لوازمی را وارد اردوگاه کرده بودند.
کتاب «پاسیاد پسر خاک» تلاشی است برای آشنایی با زندگی و مبارزات سیدعلی اکبر ابوترابی فرد. این کتاب ابعاد مختلف زندگی او را تا سالهای اسارت و پس از آن، روایت میکند.
مجید نظری میگوید: یکی از بچهها را برای شکنجه برده بودند. معمولا اسرا را برای شلاق زدن، از سقف آویزان میکردند. او تمام مدتی که تازیانه میخورد، ذکر میگفت. بعدش میگفت: «مشکلی نیست، زکات گناهانمان است.»
عبدالمهدی جراحزاده بهعنوان سرباز وظیفه به جبههها اعزام شد؛ مرداد سال ۶۷ در جزیره مجنون به اسارت دشمن درآمد که۷۹۲روز به طول انجامید و سرانجام سال ۱۳۹۹ در اوج شیوع ویروس کرونا فوت کرد.