رشید پسندیدهرهورد میگوید: شب به شهر عشقآباد رسیدیم. آنجا دو تا زندان داشت؛ یکی مربوطبه افراد خطرناک که در داخل شهر بود و دیگری برای زندانیان عادی بود که در مسافتی نزدیک به شهر قرار داشت.
عباس نصیری میگوید: از ورودی اردوگاه تا داخل آسایشگاه در دو طرف، نیروهای نظامی با باتوم، کابلهای برق و قنداق تفنگ آماده بودند تا به قصد کشت، ما را بزنند. اینجا همان دالان مرگ بود!
ابراهیم ذاکری میگوید: شرایط رفاهی اسرای ایرانی در مقایسه با اردوگاههای عراق صد به صفر بود. من این را بهعنوان کسی میگویم که هم فرماندهی اردوگاه اسرای عرقی را برعهده داشتم و هم در لباس اسیر چهار سال در عراق در بند بودم.
غلامحسین کمیلی میگوید: ما اولین گروه از اسرا بودیم که به رمادی ۳ میرفتیم. یک یا دو ماه آنجا بودیم که نمایندگان صلیب سرخ به دیدن ما آمدند و اسامی را ثبت کردند.
وقتی جنگ هشتساله، پایان یافت خانوادههای بسیاری هنوز چشمانتظار رزمندههایشان بودند. علیرضا (مجید) کتابدار، آزادۀ محلۀ راهآهن یکی از این رزمندهها بود که از ۱۶ تا ۲۴ سالگیاش را در زندانهای رژیم بعث عراق گذرانده بود.
تقی تاجیک بهخاطر اعتراضی کوچک در دوران اسارت، توسط بعثیها شکنجه شد و سرانجام به شهادت رسید.
غلامرضا جعفری، آزاده و جانباز ۵۰ درصد میگوید: ساعت ۱۲ همانشب عملیات اعلام و مرخصیها لغو شد و برگه مرخصی من در جیبم باقی ماند تا بغداد.
سیدعباس کاظمی روایت میکند: چند بار اسلحه رویمان کشیدند. دستهایمان را از پشت بسته بودند. با هر بار شنیدن صدای گلنگدن، چشمها را میبستیم و مرگ را پیش رویمان میدیدیم. آن روز اسلحهکشیدن در حد ترساندن بود.
سال ۱۳۶۱ محمد کرامتیانراد چهارده سال داشت که بازیهای نوجوانیاش را کنار گذاشت و برای رفتن به جبهه دوبار مدارکش را پاره کرد.
علی نمازی هفتسال از دوران نوجوانی را در اسارت طی کرد. در این مدت درس و مشقش را با کتابهای صلیب سرخ و درسهای معلمان اسرا در اردوگاههای عراق خواند.
مهدی عبداللهی، آزادهای است که چهار سال از عمرش در اردوگاه بعثیها گذشت، او سال اول دبیرستان درس و مدرسه را رها کرد و تصمیم گرفت رزمنده شود.
غلامرضا فنودی میگوید: یک پا و هر دو دستم تیر خورد و افتادم؛ همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد و تمام. نام ما جایی میان زمین و هوا، درمیان مفقودالاثرها نقش بست.
عرب درحالیکه همسر و فرزند داشته، در روز سوم جنگ به جبهه اعزام میشود، بارها مجروح میشود، اما دوباره به میدان بازمیگردد. سرانجام پنجم اسفند سال۶۲ در عملیات خیبر اسیر میشود.
۱۰ بار اعلام کردند آزادی و هربار با بهانهای ردم کردند. حتی آخرین بار که بعد از چهار ساعت پرواز به ترکیه رسیدیم، باورم نمیشد آزادم.
عباس شیبانی، سرهنگ محله سجاد که این روزها به واسطه فشارهای جنگی و اثر گازهای شیمیایی نابینا شده است، روزگاری نگهداری از ۲ هزار اسیر عراقی را بهعهده داشته، آنهم در حالی که سربازانش حتی فشنگ نداشتند.
امیر سرتیپ دوم «علیاصغر ادیبپارسا» کسی است که در سال ۶۰، نامش جزو فهرست هفدهنفرۀ امیر شهید «صیادشیرازی» قرار گرفت تا درکنار «امیر صالحی»، امیر سابق ارتش، به مدت شش سال به افسران، آموزش عملیاتی فرابدهد.
ایده راهاندازی پایگاه بسیج در یک طبقه از منزل مسکونی با حمایت خانواده آقای غلامی، از فکر به عمل رسید.
حمید صابرمقدم میگوید: چون هیچ سندی مبنی بر زنده بودنم نبود، از بنیاد شهید سراغ پدر و مادرم آمده بودند و از آنها خواسته بودند تا مراسمی را برای شهادت من بگیرند.
محمدرضا حائریزاده، با یادگیری زبان انگلیسی، فرانسه و عربی، کمک بزرگی برای ارتباطگیری اسیران ایرانی اردوگاه با صلیب سرخ میکند.
صبح روز بعد از عملیات عملیات والفجر۴ وقتی «ابراهیم عکسی» به هوش میآید متوجه میشود در جای جوی مانندی گیر افتاده و اطراف او را عراقیها محاصره کردهاند.