اسیر - صفحه 5

«امیرمحمد نیازی» می‌گوید: وقتی صلیب سرخ می‌آمد، ۲ هزار‌نفر را که دندان‌درد داشتند، با پا و دست و چشم بسته و با خواری و ذلت نزد دندان‌پزشک می‌بردند. گاهی به‌عمد، دندان سالم را می‌کشیدند.
غلامعلی بیک‌مرادی آزاده‌ترین آزاده مشهد می‌گوید: وقتی مشهد را بعد از ۱۰ سال دیدم، باورم نمی‌شد این همان شهر، و اینجا همان محل زندگی ما باشد. همه چیز عوض شده بود.
عالیه تقوی از خانواده شهیدان الحدادی و از بانوان تاثیرگذار آزاده‌ای است که ساکن مشهد است. او پس از تحمل اسارت و شکنجه آبان ماه سال ۶۱ درحالی که تنها بود راهی ایران شد.
شهید محمد احسان‌پور سال ۸۶ به سربازی رفت. بعد از ماه‌ها برای دو هفته مرخصی رفت و از آن روز به بعد پدر ومادرش چشم به راه بازگشت او به خانه هستند. آنها می‌گویند که شهادت محمد باورمان نمی‌شود.
این آزاده تعریف می‌کند: عملیات خیبر بود؛ کنار آب سنگر گرفته بودیم و بچه‌ها همه یکی‌یکی شهید می‌شدند.شهید‌پروانه به سمت نیرو‌های خودی آمد و دستور داد تسلیم شویم اما رزمنده‌ها قبول نمی‌کردند.
احمدصادق‌زاده یزدی که در نوجوانی عازم جبهه می‌شود سال ۶۱ به اسارت عراقی‌ها درمی‌آید و بیش‌از هشت سال از بهترین سال‌های عمرش را در اردوگاه‌های این کشور به سرمی‌برد.
لحظه‌ای که محسن غیور در اثر اصابت خمپاره مجروح شد تا سپیده صبح ده بار اشهدش را بر زبان آورد و در نهایت با روشنایی هوا و صدای حرکت تانک‌های بالای سرش چشم باز کرد. قصه هشت‌ساله اسارت او از اینجا آغاز شد.