اسیر - صفحه 2

غلامرضا حیدرزاده هنوز دوست دارد سرمای استخوان‌سوز کردستان را به خاطر خدا تحمل کند. می‌گوید: دلتنگ کردستان است. آماده است لباس رزم بپوشد و به میدان مین برود و آنها را دانه‌دانه با دست‌هایش بردارد.
سیدحمیدالهاشمی دانشجوی سال سوم دانشکده افسری عراق بود، اما از آنجاکه شیعه و سادات بود، بنا به توصیه مادرش شبانه همراه گروه سی‌نفره از افسران شیعه به جبهه مردان آیت‌الله خمینی (ره) می‌پیوندد.
محمد باری تعریف می‌کند: آن چهار خانم در اسارت در اردوگاه ما بودند. شب‌های بسیاری که ما را می‌خواستند بزنند، جلو محل نگهداری آن چهارخانم، این کار را انجام می‌دادند که آنها بترسند و جیغ بزنند و روحشان در آن اتاق کوچک داغان شود. 
حمید یعقوبی، از آزادگان محله کوی سلمان ۶ و نیم سال از عمرش را در اسارت گذرانده است. او می‌گوید: روزی که همه ما را در اردوگاه‌های موصل جمع کردند، خودمان از دیدن این همه اسیر، اشک می‌ریختیم.
عباسعلی نوری هفت‌سال در اسارت ماند و بعد که برگشت، بچه‌هایش با یک جانباز اعصاب و روان و شیمیایی روبه‌رو بودند که فوبیای شدید از ماندن در محیط بسته داشت. هیچ دری نباید قفل می‌شد.
عده‌ای دلسوز دور هم جمع شده‌اند و موسسه‌ای را برای فراموش‌نشدن آزادگان تاسیس کرده‌اند؛ موسسه فرهنگی پیام آزادگان معروف به «خانه آزادگان» در امام خمینی ۴۰، خانه‌ای معمولی بدون تابلو و نشانی است.
سید غلام‌عباس جم‌سوار که در عملیات آزادسازی خرمشهر، جانباز و اسیر شد داستان اسارتش را اینطور تعریف می‌کند: ترکش، دنده‌هایم را شکسته بود و در بدنم فرو رفته بود و چون قلبم سمت راست بدنم بود، زنده ماندم.
سید محمدهادی رییس السادات می‌گوید: اسارت برای من نعمت بود، شاید سختی داشت، اما سختی‌هایش هم برایم شیرین بود. سراسر آن، درس اسلام‌شناسی، دشمن‌شناسی، دوست‌شناسی و شهیدشناسی بود.
سید مصطفی میرشجاعی عنبرانی درباره نحوه اسارتش می‌گوید: من ترکش خورده بودم و خودم را به کناری کشیدم. هوا گرگ و میش شده بود. عراقی‌ها همان‌طور که جلو می‌آمدند، تیر خلاصی می‌زدند؛ تیر خلاصی را در قلب یا مغز می‌زنند.
سیدجلیل حسینی‌زهرایی در گوشه دنج خانه‌اش یک دنیا عکس دارد که از بعضی از آن‌ها تنها یک نمونه وجود دارد و آن هم همینجاست. بخش زیادی از عکس‌های این پیشکسوت به ورود اسرا به مشهد اختصاص دارد.
قصه «صدیقه یاوری» از هشت سال جنگ شاید ده، دوازده روز بیشتر نباشد. او بقیه سه‌چهار ماه زندگی در سنندج و دیواندره را از ترس و دلهره خمپاره، موشک و راکت، در اتاق‌های دربسته‌ای گذراند.
«امیرمحمد نیازی» می‌گوید: وقتی صلیب سرخ می‌آمد، ۲ هزار‌نفر را که دندان‌درد داشتند، با پا و دست و چشم بسته و با خواری و ذلت نزد دندان‌پزشک می‌بردند. گاهی به‌عمد، دندان سالم را می‌کشیدند.
غلامعلی بیک‌مرادی آزاده‌ترین آزاده مشهد می‌گوید: وقتی مشهد را بعد از ۱۰ سال دیدم، باورم نمی‌شد این همان شهر، و اینجا همان محل زندگی ما باشد. همه چیز عوض شده بود.
عالیه تقوی از خانواده شهیدان الحدادی و از بانوان تاثیرگذار آزاده‌ای است که ساکن مشهد است. او پس از تحمل اسارت و شکنجه آبان ماه سال ۶۱ درحالی که تنها بود راهی ایران شد.
شهید محمد احسان‌پور سال ۸۶ به سربازی رفت. بعد از ماه‌ها برای دو هفته مرخصی رفت و از آن روز به بعد پدر ومادرش چشم به راه بازگشت او به خانه هستند. آنها می‌گویند که شهادت محمد باورمان نمی‌شود.
این آزاده تعریف می‌کند: عملیات خیبر بود؛ کنار آب سنگر گرفته بودیم و بچه‌ها همه یکی‌یکی شهید می‌شدند.شهید‌پروانه به سمت نیرو‌های خودی آمد و دستور داد تسلیم شویم اما رزمنده‌ها قبول نمی‌کردند.
احمدصادق‌زاده یزدی که در نوجوانی عازم جبهه می‌شود سال ۶۱ به اسارت عراقی‌ها درمی‌آید و بیش‌از هشت سال از بهترین سال‌های عمرش را در اردوگاه‌های این کشور به سرمی‌برد.
لحظه‌ای که محسن غیور در اثر اصابت خمپاره مجروح شد تا سپیده صبح ده بار اشهدش را بر زبان آورد و در نهایت با روشنایی هوا و صدای حرکت تانک‌های بالای سرش چشم باز کرد. قصه هشت‌ساله اسارت او از اینجا آغاز شد.
روز بعد از عملیات فتح‌المبین، جسم خونین او را روی بقیه پیکرهای نیمه‌جان رزمنده‌ها انداختند. این سرآغاز بود تا ۹‌سال اسارت برایش رقم بخورد؛ او که پیش از این هم به دست دموکرات‌های کردستان، اسیر شده بود.
خانواده شهیدجاویدالاثر قاسم شیرعلی‌نیا آخرین بار او را در فیلمی از اسرای خیبر دیدند، جوان برومندی که دست شکسته‌اش وبال گردنش بود و پای زخمی‌اش را روی زمین می‌کشید.