نوروز سال۶۶ بود. رضا دوسهروزی آمد برای عیددیدنی پدر و مادر و بعد هم عازم جبهه شد. مادرم، بتولخانم، یک کاسه آب پشت سرش ریخت تا مسافرش سالم برگردد، غافل از اینکه این رفتن بازگشتی ندارد.
برات ایمانی خانه شهدا را میشناسد و برنامهریزی شام غریبان از سیسال قبل با او بوده است. به خانه هر شهید ی که نزدیک میشویم، پدر و مادر، همسر، دختر و پسر شهید را خطاب قرار میدهد.
محمد مقدم سال ۹۳ از ایران با پدر و مادرش در افغانستان تماس میگیرد و حلالیت طلبیده و اجازه میگیرد تا برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) به سوریه برود.
فاطمه خادمی در ۶۵ سالگی، هنوز غذای مورد علاقۀ فرزند شهید ش را به یاد او میپزد.
شهید تقیپور در اربعین سال ۹۵ در سامرا در حال مأموریت بود که در آن روز خود را به کربلا میرساند و در حرم امام حسین (ع) دعا میکند تا در یک روز خاص و به زودی شهید شود.
مادر شهید ان رجبپور تعریف میکند: گوشی تلفن را کنارم گذاشته و منتظر بودم که محمد زنگ بزند. از خستگی خوابم برد. در خواب دیدم که پدرش درحالیکه تاج گلی به سرش گذاشته، وارد خانه شد.
موتورسواری با دو سرنشین به تعقیب شهید کامیاب پرداختند و در تقاطع خیابان راه آهن (خیابان شهید کامیاب فعلی) و خیابان خواجه ربیع، در حالی که سرعت ماشین کم شد، دو گلوله به وی شلیک کردند.






