دوستان و آشنایان اسحاق عباسی را به نام عیسی میشناختند او صدای خوبی داشت و دوسال مداح مراسم مسجد محله طرق بود. او بین برخی ساکنان محله، به بلبل خمینی معروف بود.
قصه «صدیقه یاوری» از هشت سال جنگ شاید ده، دوازده روز بیشتر نباشد. او بقیه سهچهار ماه زندگی در سنندج و دیواندره را از ترس و دلهره خمپاره، موشک و راکت، در اتاقهای دربستهای گذراند.
عید غدیر که از راه میرسد، بهرسم همیشگی، چند نفر از افراد سرشناس و مسجدیهای محله المهدی به دیدن خانواده شهدا و رزمندگان سادات محله میروند که سابقهاش به سال ۱۳۶۰ برمیگردد.
بیبیطاهره تقوی، مادر شهید میگوید: سیدکاظم خیلی رئوف بود. وقتی نگاهش میکردی، انگار یک لبخند مهربان روی صورتش بود، کمک کردنش به دیگران هم با روی گشاده و لبخند مهربان همیشگیاش بود.
فرمانده گروهان، خبرِ قطعی شهادت محمدجواد را به من داد. به خانه برگشتم؛ ولی چیزی نگفتم. تصمیم گرفتم تا پیداشدن پیکر محمدجواد، از این موضوع چیزی به خانوادهام نگویم.
سمیه سادات حسینی فرزند شهید ی است که شاید هیچ خاطره روشنی از پدرش در ذهن ندارد. اما حالا پیکر پدرش بعد از ۳۱ سال دوری به شهرش برگشته و در شهر دررود به خاک سپرده شده است.
شهید علی علیزاده عاشق مادرش بود. یکی از اصولی که برایش اهمیت فراوانی داشت احترام به من و مادرش بود. هر بار که به مرخصی میآمد اگر برای مدت کوتاهی هم بود، باز هم یک روز را برای مادرش میگذاشت.






