کد خبر: ۹۹۱۲
۱۷ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۵:۳۰
روایت شهادت عباس ارباب‌ستیز

روایت شهادت عباس ارباب‌ستیز

عباس جوان بنه‌گز سال‌۶۳ اولین‌بار به جبهه اعزام و به مدت ۳۰ روز در منطقه «هفت‌تپه» مستقر شد. مدتی هم آنجا مبارزه کرد تا اینکه سال‌۶۵ به شهادت رسید.

آدم‌های بزرگی بودند. این را همه می‌دانیم و اینکه شهادتشان اتفاقی نبود. راهی که آنها انتخاب کردند و هدفی که به آن رسیدند، یک‌شبه حاصل نشده بود. آنها پیش‌از جبهه‌رفتنشان، با اخلاق خوب و رفتار‌های مردم‌پسندشان، به جنگ با بدی‌ها رفته بودند.

برای همین هم جنگ تحمیلی، اتفاق تازه‌ای برای مبارزه با ظلم و جور برای آنها نبود. خیلی از آنها از پیش به جنگ با ظلم و ستم ثروتمندان جیره‌خوار رفته بودند؛ همچون شهیدبسیجی «عباس جوان بنه‌گز» که از کودکی، ظلم و جور اربابان ستمگر را بر خود و خانواده‌اش دیده بود و همیشه فکر مقابله با آنها را در سر می‌پروراند.

برای چنین آدمی چه اتفاقی مهم‌تر از انقلاب و چه جبهه‌ای بهتر از جبهه دفاع از کشور در‌مقابل جنگ تحمیلی که برود و به همه این ظلم‌ها پاسخ بدهد.
عباس جوان بنه‌گز، پنجم اردیبهشت سال‌۱۳۳۲ در روستای شورای سفلی به دنیا آمد؛ روستایی ارباب‌نشین که در آن به رعیت‌ها ظلم می‌شد. بیشتر ساکنان آن روستا پول کافی نداشتند برای اینکه فرزندانشان به شهر بروند و درس بخوانند. عباس هم به همین دلیل نتوانست به شهر برود ولی از‌آنجا‌که بسیار به خواندن و نوشتن علاقه‌مند بود و از‌طرفی قرآن‌خواندن را خیلی دوست داشت، شروع کرد به آموختن قرآن. صدای زیبایی داشت و اوقات بیکاری‌اش را قرآن می‌خواند.

خانواده عباس، کارشان همچون دیگر روستاییان، کشاورزی بود و عباس با اینکه سن زیادی نداشت، در این کار به خانواده‌اش کمک می‌کرد. او تنها پسر خانواده بود و به همین دلیل احساس مسئولیت می‌کرد.

عباس در دوازده‌سالگی، چوپان ماهری شده بود و گوسفندان را به چرا می‌برد. چوپانی در این سن، برای او کار سختی بود ولی حس مسئولیت‌پذیری‌اش باعث شد از پس این کار هم به‌راحتی برآید.

سال‌ها بعد عباس با دختری از روستایی دیگر ازدواج می‌کند و تشکیل خانواده می‌دهد. پس از ازدواج او، پدرش به رحمت خدا می‌رود و او باز بار زندگی خانواده‌اش را به دوش می‌کشد و از مادر و خواهرهایش مراقبت می‌کند.

عباس در دوازده‌سالگی، چوپان ماهری شده بود و گوسفندان را به چرا می‌برد

در زمان انقلاب، فعالیت‌های مختلفی انجام می‌داد؛ هر کاری که از دستش برمی‌آمد. با امام‌خمینی (ره) و انقلاب آشنا شده بود و به همین دلیل با فرمان امام راحل، عضو بسیج شد و دیگران را هم به این کار ترغیب می‌کرد.

عباس سال‌۶۳ اولین‌بار به جبهه اعزام و به مدت ۳۰ روز در منطقه «هفت‌تپه» مستقر شد. پس‌از آن به منطقه شلمچه رفت و مدتی هم آنجا مبارزه کرد تا اینکه سال‌۶۵ به شهادت رسید.

 

اگر مانع شوی، باید جواب حضرت زهرا (س) را بدهی

همسر شهید، خاطرات بسیاری از زندگی با همسرش دارد. با اینکه زندگی ساده‌ای داشتند، اما لحظه‌لحظه آن، یادآور خاطرات زیبا و دل‌نشین آنهاست که با هم ساخته بودند. فاطمه ناعمی می‌گوید: خیلی وقت‌ها، شب‌ها در خواب، صدایی می‌شنیدم؛ بلند می‌شدم می‌دیدم شهید دارد قرآن می‌خواند. برای نماز صبح اهمیت بسیار قائل بود و همه مارا نصیحت می‌کرد تا نماز صبحمان قضا نشود.

یادم نمی‌رود آن روزی که به خانه آمد و گفت: «خانم، شناسنامه‌ام را بده می‌خواهم بروم.» پرسیدم: «برای چه می‌خواهی؟ کجا می‌روی؟» گفت می‌خواهد به شهر برود. برایم عجیب بود. همیشه دوست داشتم به شهر برویم و زندگی‌مان را آنجا بنا کنیم، اما او مخالفت می‌کرد و می‌گفت باید در روستا بمانیم و همان‌جا را آباد کنیم. حالا او می‌گفت می‌خواهد به شهر برود. گفت: «می‌خواهم بروم و برای جبهه اسم بنویسم.» ابتدا مانع او شدم ولی حرفی زد که دیگر نتوانستم جلوی رفتنش را بگیرم. گفت: «اگر روز قیامت جواب حضرت زهرا (س) را می‌دهی که نمی‌روم و اگر جواب‌گو نیستی، باید بگذاری بروم.» همین شد که رفت...

همسر شهید درباره برخی ویژگی‌های شهید می‌گوید: همیشه با‌وضو بود. برای نماز و قرآن اهمیت بسیار قائل بود. با اینکه وضع مالی خودمان خوب نبود، به فقراسرکشی می‌کرد. اگر می‌دانست کسی واقعا نیازمند است، لقمه از دهان خودش می‌گرفت و به آن نیازمند کمک می‌کرد.همسر شهید ادامه می‌دهد: اهل مسجد بود و با شروع جنگ از مسجد‌رفتن‌هایش برای تبلیغ دفاع از میهن استفاده می‌کرد.

 

به بچه‌هایمان رژه‌رفتن آموزش می‌داد

بیان خاطرات همسر شهید از زندگی روزمره‌شان هم خالی از لطف نیست. می‌گوید: در زندگی مشترکمان مشکلی نداشتیم. همسرم رفتار‌های خوبی داشت و همیشه با من شوخی می‌کرد؛ مثلا می‌گفت: «کربلایی‌فاطمه با جوجه‌هایت چه می‌کنی؟» از آن مرد‌هایی نبود که منتظر باشد من همه کار‌ها را انجام دهم. اگر می‌دید کارم زیاد است یا خسته ام، کمکم می‌کرد؛ به‌خصوص در نگهداری از فرزندان مرا یاری می‌کرد. خیلی وقت‌ها می‌نشستم و تماشا می‌کردم که چطور عشق و علاقه‌اش را به جبهه‌رفتن در بازی‌کردن با بچه‌ها نشان می‌دهد. به آنها رژه‌رفتن می‌آموخت و با آنها بازی می‌کرد.

فاطمه ادامه می‌دهد: با اینکه از نظر اقتصادی موقعیت خوبی نداشتیم، همیشه خوش بودیم و مشکلی نداشتیم. تنها اختلاف نظرمان درباره محل زندگی‌مان بود؛ من دوست داشتم به مشهد بیاییم و زندگی کنیم ولی او می‌خواست در روستا بماند. همیشه نصیحتم می‌کرد و می‌گفت: «به کردار دیگران نباش؛ قرآن بخوان و به یاد خدا باش.» بیش‌از نه‌سال با هم زندگی کردیم، اما برای من، مثل یک سال گذشت؛ چرا‌که در آن مدت هیچ بی‌محبتی و بداخلاقی از او ندیدم. به صله‌رحم هم اهمیت بسیار می‌داد و طبق برنامه‌ای که برای خودش داشت، مرتب به دوستان و آشنایان سر می‌زد.


*این گزارش د‌وشنبه ۱۷ خرداد ۹۵ در شماره ۲۰۱ شهرآرامحله منطقه ۶ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44