کد خبر: ۶۲۵۱
۲۷ دی ۱۴۰۴ - ۱۲:۱۰
از دزدی روس‌ها تا شکل‌گیری محله بلال

از دزدی روس‌ها تا شکل‌گیری محله بلال

حافظه‌ سیداصغر میرچاوشی مثل ساعت کار می‌کند و همه‌چیز را با جزئیات به‌خاطر دارد. او جزو اولین‌ساکنان ده‌متری بلال است و خاطرات شنیدنی‌ای از مشهد قدیم دارد.

هشتمین‌دهۀ زندگی‌اش را پشت سر می‌گذارد، اما حافظه‌اش مثل ساعت کار می‌کند و همه‌چیز را با جزئیات به‌خاطر دارد. اینقدر شیرین و جذاب صحبت می‌کند که اصلا متوجه گذر زمان نمی‌شویم.

انگار نه‌ انگار که یک‌ساعت‌ونیم نشسته‌ایم و باهم صحبت کرده‌ایم. هرجا هم که احساس می‌کند حرف‌هایش خسته‌کننده شده و حوصله‌مان سر رفته است، بی‌مقدمه چندبیتی از نسیم شمال می‌خواند تا حال‌وهوایمان عوض شود.

صدای قرآن‌خوانی قبل اذان هم که بلند می‌شود، خودش حرف‌هایش را جمع‌وجور می‌کند تا به نماز مسجد برسد. سیداصغر میرچاوشی جزو اولین‌ساکنان ده‌متری بلال است و خاطرات شنیدنی‌ای از مشهد قدیم دارد.



اجدادم همه چاوش‌خوان بودند

حاج‌اصغر متولد ۱۳۱۴ و اصالتا اهل کرمان است. آن‌طور که برایش نقل کرده‌اند یک‌سال پدربزرگش تصمیم می‌گیرد که به مشهد مهاجرت کند. تعریف می‌کند: «اجداد من همه اهل کرمان بودند و شغلشان هم چاوش‌خوانی برای حاجی‌ها و کربلایی‌ها بوده است و حتی کاروان حج راه می‌انداختند و مردم را به مکه می‌بردند.

زمان رضاخان هم که مردم را به صف کردند تا برای خودشان فامیل انتخاب کنند، پدربزرگ‌های من نام چاوشی را روی خودش گذاشت و، چون سید بودیم یک «میر» هم به آن اضافه کرد.

همان‌موقع که بچه بودم تعریف کردند که یک‌روز پدربزرگم تصمیم می‌گیرد به مشهد مهاجرت کند و مجاور امام رضا (ع) شود. دلیلش هم برایمان روشن نشد که چرا ناگهان چنین تصمیمی گرفته است.

پدرم هم مثل اجدادش روضه‌خوان امام حسین (ع) بود و گه‌گاهی چاوش‌خوانی هم می‌کرد، اما شغل اصلی‌اش خرید‌وفروش زمین و محصول و این‌جور چیز‌ها بود. سال ۱۳۱۴، که من به دنیا آمدم، چندماه بعدش راهی چناران می‌شوند.».

 

کوچه‌باغ‌های منتهی به حرم

چناران‌نشینی آقای چاوشی تا شانزده‌هفده‌سالگی‌اش بیشتر طول نمی‌کشد. بعد از آن راهی مشهد می‌شود تا زندگی‌اش را در شهری که در آن به دنیا آمده است، ادامه دهد. او می‌گوید: «به مشهد که آمدم، در همین بالاخیابان و کوچه‌باغ حرم ساکن شدم.

اینکه چرا این نام را به این کوچه می‌گفتند، به این خاطر بود که هرکسی که می‌خواست از این مسیر خودش را به حرم برساند، باید از وسط باغ‌ها و مزرعه‌های سبزی رد می‌شد.

برای همین هم مردم به‌مرور این اسم را رویش گذاشتند. بعد‌ها که کوچۀ دیگری به موازات باغ حرم کشیده شد، به‌دلیل جدیدبودنش مردم به آن کوچه «نو» می‌گفتند.».

 

دربارۀ حاج‌کربلایی علی

وقتی که حرف از کوچه‌باغ حرم و مزارع سبزی‌اش می‌شود، ناخودآگاه اسم حاج کربلایی علی هم به میان می‌آید؛ مردی که نامش در همۀ نقشه‌های سال ۱۳۰۰ به این‌طرف نوشته شده است.

حاج اصغر، که چندسالی همسایۀ او بوده است، درباره‌اش می‌گوید: «حاج کربلایی علی، شخص نسبتا متمولی بود که زمین‌هایش از پایانۀ «هاشمی‌نژاد» فعلی شروع می‌شد و تا نزدیکی‌های چهارراه «عشرت‌آباد» ادامه داشت.

یادم هست که زمین پمپ‌بنزین را شرکت نفت از او خرید. شاید باورتان نشود، ولی تمام این کوچۀ ناظر هم متعلق به او بود و وقتی که ساخت‌وساز در این محدوده رونق گرفت، همه را قطعه‌بندی کرد و فروخت.

این زمین‌ها هم بیشترش یا باغ بود و یا مزرعۀ سبزی. بیشتر اهالی بالاخیابان و شاه‌رضا وقتی می‌خواستند سبزی بخرند، سراغ زمین‌های حاج کربلایی علی می‌رفتند.

یادم می‌آید یک‌بار تعریف می‌کرد، زمانی‌که این زمین‌ها هیچ مشتری‌ای نداشته، او آن‌ها را با قیمت‌های بسیارکمی خریده است. بعد‌ها همین زمینِ پمپ بنزین را صدتومان فروخت.».

چاوشی ادامه می‌دهد: «در تمام این مدتی که باهم سلام‌وعلیک داشتیم، باوجود اینکه به‌قول معروف وضعش خوب بود، از او بی‌احترامی‌ای ندیدم. آدم مغروری نبود و خیلی‌خوب مردم‌داری می‌کرد. کم‌وبیش هوای همسایه‌ها را هم داشت و نمی‌گذاشت به بعضی‌ها سخت بگذرد.».

 

اول نانوا بودم، بعد جامه‌دار گرمابه شدم

حاجی میرچاوشی مثل همۀ بچه‌های آن‌زمان از هفت‌هشت‌سالگی سرکار رفته تا کمک‌خرج خانواده باشد. وقتی می‌پرسیم که «شما چه شغلی را انتخاب کردید؟»، پاسخ می‌دهد: «همین که دست چپ‌و‌راستم را شناختم، خانواده گفتند که باید سرکار بروم.

من هم در همان چناران رفتم سراغ نانوایی. تقریبا تا چهل‌سالگی شغلم این بود و خمیرگیر نانوایی بودم. از چهارپنج صبح سرکار بودم تا هفت‌هشت شب. وقتی که برادرم جوان‌مرگ شد، دیگر تمرکز کار در نانوایی را نداشتم.

برای همین کار در گرمابه را انتخاب کردم و جامه‌دار حمام «نوبنیاد» در خیابان دریادل شدم؛ حمامی که هنوز هم به همان شکل قدیمی خودش سرپاست.

کار جامه‌دار هم این بود که لنگ خشک به مشتری بدهد و خیس را تحویل بگیرد، لباس‌های کسی را که در حمام است بشورد و کار‌های دیگری از این‌دست. اگر اشتباه نکنم بیست‌سال در گرمابه «نوبنیاد» مشغول بودم و بعد خودم را بازنشسته کردم.».

هستۀ اولیۀ خیابان بلال از همین ۱۰ متری معروف به مسجد شکل گرفت

 

محله‌ای بدون آب و برق و گاز

«بعد مدت‌ها اجاره‌نشینی بالاخره پول‌هایم را جمع کردم و در گوشه‌ای از مشهد زمینی خریدم تا خانۀ خودم را در آن بسازم.». حاج اصغر با گفتن این جمله داستان سکونتش در محلۀ بلال را آغاز می‌کند.

او جزو اولین‌کسانی است که پا در این محله گذاشته است: «سال ۱۳۵۴ بود. دیگر از اجاره‌نشینی خسته شده بودیم. صدتومان پول پس‌انداز کرده بودم که با آن آمدم و زمین همین خانه را خریدم.

آن‌زمان اینجا بیابانی بیشتر نبود و غیر از ما، چهارپنج‌خانوار دیگر هم در اینجا زندگی می‌کردند. این را بگویم که هستۀ اولیۀ خیابان بلال از همین ۱۰ متری معروف به مسجد شکل گرفت و بیست‌متری‌ای که الان «خواجه‌ربیع ۳» است، بعد از سروسامان‌گرفتن خیابان احداث شد.

از آنجایی که تعداد خانواری که در اینجا ساکن شده بودیم کم بود و از طرفی فاصله‌مان با مرکز شهر زیاد بود، نه به ما برق می‌دادند، نه آب و نه گاز. فرض کنید ما وسط یک‌بیابان بدون هیچ امکانات اولیه‌ای زندگی می‌کردیم.

مثل الآن که در بعضی روستا‌ها تانکر برای مردم آب می‌آورند، آن‌زمان منبع‌های بزرگ آب را روی گاری می‌گذاشتند و به مردم می‌فروختند. ما هم هفته‌ای یکی‌دوبار از همین گاری‌ها آب می‌خریدیم.

اگر هم گاری نمی‌آمد و آب حوض، که منبعمان بود، تمام می‌شد، باید دبه دستمان می‌گرفتیم و تا میدان امام حسین (ع) و مسجد «۷۲ تن» می‌آمدیم تا آب برداریم. اینجا مظهر قنات بود و یک‌چاه‌موتور گذاشته بودند که مردم می‌آمدند و از آن استفاده می‌کردند.».

او ادامه می‌دهد: «این وضعیتِ بی‌برقی و بی‌آبی خسته‌مان کرده بود. فکر کنید آن خانه‌هایی که حاشیۀ صدمتری فعلی و متعلق به زارع‌ها بودند، همۀ امکانات را داشتند، ولی به ما نمی‌دادند.

سال ۱۳۵۶ که شاه به مشهد آمد، به ما خبر رسید که او می‌خواهد به «خواجه‌ربیع» بیاید و شهرک «طالقانی» را افتتاح کند. می‌گفتند که این خانه‌ها را می‌خواهند به مستضعفین بدهند.

آن چند خانواری که در این محله ساکن شده بودیم، سر راه کاروان شاه قرار گرفتیم و اعتراض کردیم، ولی بازهم فایده‌ای نداشت؛ تا اینکه سال ۱۳۵۹ اینجا هم برق‌کشی شد و هم گاز برایمان آوردند.».

 

از دزدی روس ها و شکل گیری محله بلال

 

داروغه خان «نخودک» زمین مسجد را هبه کرد

ساخت مسجد «بلال» هم که قدمتی به‌اندازۀ این محله دارد، برای خودش حکایتی دارد که شنیدنش خالی از لطف نیست. حاج اصغر تعریف می‌کند: «چون زمین‌های اینجا ارزان بود، کم‌کم آن‌هایی که مقدار کمی پول داشتند و می‌خواستند از خودشان خانه داشته باشند، به این سمت شهر کوچ کردند.

آمار جمعیت این ۱۰ متری روزبه‌روز بیشتر می‌شد. چندنفری از قدیمی‌ها دورهم جمع شدیم و به این نتیجه رسیدیم که اینجا به یک مسجد نیاز دارد. آن‌زمان داروغه خان روستای «نخودک» ساکن اینجا بود و همان خان یک زمین بزرگ در محله به او داده بود.

وقتی که خبر ساخت مسجد را شنید، بی‌معطلی گفت: «بیایید مسجد را در همین زمین من بسازید. اصلا این زمین وقف مسجد باشد.». بقیۀ اهالی هم فوری گشتند و خیّرهای پولدار را پیدا کردند و آوردند پای کار. یک‌سال‌واندی بیشتر طول نکشید که ساختمان مسجد تمام شد.».

 

روایتی از جوب آب خیابان

حاج اصغر لابه‌لای صحبت‌هایش نقبی هم به مشهد شصت‌هفتاد‌سال پیش می‌زند و خاطراتی را از آن‌زمان برای ما نقل می‌کند؛ مشهدی که تقریبا چیزی از آن باقی نمانده است، جز همین تک‌وتوک خاطرات پیرمرد‌هایی مثل سید اصغر میرچاوشی.

آن‌زمانی که ما به مشهد آمدیم، شهرداری به وضعیت جوی آب بالاخیابان رسیده بود. قبل‌تر‌ها دوروبرش خاکی و پر از آشغال بود و در طول روز چندنفر مأمور این‌کار بودند که با سطل آب بریزند که خاک بلند نشود، اما دهۀ ۲۰ و ۳۰ کنارش به ردیف درخت کاشته بودند و زمین را هم سنگ‌فرش کرده بودند که بالاخیابان زیباتر از قبل شود.

یکی از صحنه‌هایی که ما همیشه با آن رو‌به‌رو می‌شدیم، زن‌هایی بودند که رخت و ظرف و کهنۀ‌بچه زیر بغل می‌زدند و می‌آمدند کنار این آب می‌نشستند تا آ‌ن‌ها را بشویند؛ بعد فرض کنید که چندقدم بالاتر یک نفر داشت از همین آب می‌خورد یا وضو می‌گرفت.

یک‌دوره‌ای برای اینکه بیشتر پول دربیاورم، می‌رفتم کناردست یکی از دوستانم در غسال‌خانۀ قبرستان قتلگاه کار می‌کردم. آن‌موقع، چون جمعیت کم بود، به همان نسبت هم مرده‌ها کمتر بودند.

یادم هست که مشهد غیر از «گلشور»، «هشت‌آباد»، «قتلگاه» یا همان «باغ رضوان»، قبرستان معروف دیگری نداشت. آن‌هایی را که سرشناس‌تر بودند و وضعشان بهتر بود، در حرم دفن می‌کردند.

دفن‌کردن در خواجه‌ربیع هم چندان مرسوم نبود، چون راه درست‌و‌درمانی برای رسیدن به آن وجود نداشت، ضمن اینکه مجانی نبود و مردم باید پول می‌دادند. به همین‌دلیل تا قبل از سال ۵۴-۵۳ درمقایسه با قبرستان‌های دیگر، آمار دفن‌شده‌های خواجه‌ربیع پایین بود.

دفن‌کردن در خواجه‌ربیع هم چندان مرسوم نبود، چون راه درست‌و‌درمانی برای رسیدن به آن وجود نداشت

یادم هست قیمت قبر‌های آنجا مدتی صدتومان بود و بعد به‌مرور زیاد شد و تا سیصدتومان هم رسید. دیوار باروی مشهد، که مردم به آن بهره می‌گفتند، از دروازۀ شهر در پایین‌خیابان شروع می‌شد و دور مشهد را دور می‌زد و به چهارراه «خواجه‌ربیع» و دروازۀ قوچان می‌رسید.

چون زمان قدیم سرباز‌ها روی این دیوار می‌رفتند و کشیک می‌دادند، قطر دیوار زیاد بود، طوری‌که یک‌نفر به‌راحتی می‌توانست روی آن راه برود.

بعد از اینکه دیگر استفاده از برج و بارو از مد افتاد، بچه‌ها روی بدنۀ دیوار برای خودشان پله درست کرده بودند و از آن بالا می‌رفتند و روی باروی قدیمی شهر بازی می‌کردند. بعد‌ها که خیابان «خواجه‌ربیع» را می‌خواستند احداث کنند، دیوار بارو را خراب کردند.

مشهد دوگود معروف داشت: یکی گود «زابلی‌ها» بود، دیگری هم گود «رخت‌شورها». همین سه‌راه کاشانی فعلی بن‌بست بود و انتهای خیابان به یک گودال بزرگ می‌رسید که وقتی از بالا به آن نگاه می‌کردیم، می‌ترسیدیم.

زابلی‌هایی که به مشهد مهاجرت کرده بودند و در کوره‌های آجرپزی نزدیک کار می‌کردند، در این گود، خانه داشتند و در آن‌ها زندگی می‌کردند. اگر اشتباه نکنم حدود سال ۳۵-۳۴ بود که زمزمۀ ساخت خیابان «عامل» شنیده شد.

ما سرباز‌های پادگان را جمع کردند و به محل گود آوردند تا آن را پُر کنیم و راه خیابان باز شود. همان‌زمان تعریف می‌کردند که یک‌سرباز داخل گود «زابلی‌ها» افتاده و رانندۀ لودر او را ندیده و رویش خاک ریخته است.

گود «رخت‌شورها» هم آخر خیابان «طبرسی» بود. اینجا هم گودالی بود که آب در آن جمع می‌شد و زن‌ها از همه‌جای شهر آنجا می‌آمدند و رخت می‌شستند.

پدر خدابیامرزم تعریف می‌کرد زمانی‌که روس‌ها به مشهد آمدند و چشمشان به فیروزه‌ای که از نقاره‌خانه آویزان بود افتاد، تصمیم گرفتند که آن را بدزدند و باخودشان ببرند.

می‌گفت یک‌سرباز از نقاره‌خانه بالا رفت تا آن فیروزۀ قیمتی را پایین بیاورد، اما همین که به بالا رسید، اثری از فیروزه ندید. درحالی‌که ما و مردمی که آن پایین ایستاده بودیم، می‌دیدیم که فیروزه سرجای خودش آویزان است.

چندباری این‌کار را تکرار کردند و باز همین داستان تکرار شد. آخرسر فرمانده‌شان با ترس گفت که برویم. پدرم تعریف می‌کرد با اینکه دستشان به فیروزه نرسید، اما ساعت حرم را با خودشان بردند.

 

* این گزارش یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۶ در شماره ۲۶۷ شهرآرا محله منطقه سه چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44