کد خبر: ۱۵۴۷۲
۳۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
غلامحسین اعتقادی

حکایت تازه‌دامادی که برای دفاع از وطن راهی جبهه شد

غلامحسین اعتقادی، رزمنده ۸ سال دفاع مقدس، بیش از ۲۰۰ شب است که به نیت شهدا در تجمعات شبانه حضور دارد. می‌گوید: فقط دو یا سه ماه از ازدواجم گذشته بود که گفتند برای اعزام به جنوب حاضر باش و بدون معطلی وسایلم را جمع و از همسرم خداحافظی کردم.

غلامحسین اعتقادی وقتی به سال‌های جنگ برمی‌گردد، بیشتر از آنکه از خودش بگوید، سراغ قهرمان‌هایی می‌رود که شهید شده‌اند. اسم هرکدام از هم‌رزمانش را که می‌آورد، انگار دوباره آنها را می‌بیند. جزئیات را به یاد می‌آورد، از شوخی‌هایشان می‌گوید و گاهی وسط روایت چندلحظه ساکت می‌شود. خاطرات برایش فقط اتفاق‌هایی از گذشته نیستند؛ هنوز جایی میان امروز و دیروز زندگی می‌کنند. برای همین، وقتی از روز‌های جبهه می‌گوید، روایتش از عملیات و سنگر فراتر می‌رود.

از سردار شهید برونسی می‌گوید که فرمانده‌ای فروتن و متواضع بود و در شب‌های عملیات، وقتی سخنرانی می‌کرد، شور و حالی عجیب به رزمندگان می‌داد. از سردار شهید رجبعلی محمدزاده می‌گوید که سال‌ها همراهش در محور‌های مختلف سرکشی می‌کرد و از شهید توسلی که آخرین شوخی‌اش با اعتقادی، سال‌هاست در ذهن او مانده است.

این روز‌ها که دوباره کشورمان درگیر جنگی تحمیلی است، آقاغلامحسین شصت‌و‌پنج‌ساله، در سن بازنشستگی، خودش را سرباز وطن می‌داند. از همان شب اول در سنگر خیابان در محله انقلاب حضور داشته و بیش‌از دویست شب است که میدان را خالی نکرده است؛ زیرا معتقد است در زمانه‌ای که دیگر خاکریز و جنگ رودررو نیست، سنگر‌های شبانه خیابان‌ها دست‌کمی از حضور در جبهه‌های دفاع مقدس ندارد.

 

تکان‌های شدید زندگی غلامحسین بعد از زلزله

متولد روستای کِریت طبس است. آقاغلامحسین دوران کودکی و نوجوانی‌اش را دوره می‌کند؛ مرور خاطره‌هایی که تلخی و گزندگی‌شان، حتی حالا هم با گذشت سال‌ها، کام او را تلخ می‌کند. او به یاد می‌آورد که تابستان‌ها برای کار راهی مشهد می‌شد تا بتواند کمکی به وضعیت اقتصادی خانواده کند.

تابستان سال۱۳۵۷ هم به مشهد آمده بود تا با کار در میوه‌فروشی اطراف حرم رضوی بتواند خرج و مخارج تحصیلش را فراهم کند. او عصر ۲۵شهریور را نمی‌تواند از خاطر ببرد. می‌گوید: از دوستان و بازاری‌ها شنیدم که در طبس و حومه‌اش زلزله شده. با خودم گفتم شاید اشتباه می‌کنند. پای اخبار نشستم تا خودم از زبان گوینده بشنوم.

وقتی مطمئن شد، شبانه به ترمینال رفت و با اتوبوس، خودش را به طبس رساند. وقتی شدت خرابی زلزله را دید، شوکه شد و تا مدتی نمی‌توانست از جایش تکان بخورد. هنوز از یادآوری ازدست‌دادن عزیزانش در این زلزله، چشمانش پر از اشک می‌شود و می‌گوید: شدت زلزله آن‌قدر زیاد بود که نمی‌توانستم خانه‌مان را پیدا کنم. با نشانه‌هایی که مانده بود، خانه‌مان را که تلی از خاک بود، یافتم.

غلامحسین نوجوان، به کمک سایر همسایه‌ها، پیکر پدر، مادر و تنها خواهرش را دفن کرد. تنها مادربزرگ مادری‌اش زنده بود که برای ادامه زندگی به خانه او رفت.

 

پخش اعلامیه در گاری میوه

اولین‌باری که با انقلاب و امام‌خمینی (ره) آشنا شد، سال‌هایی بود که برای کار به مشهد می‌آمد. در مساجدی که نماز می‌خواند، از امامان جماعت درباره امام‌خمینی (ره) و قیام مردمی‌اش شنیده بود. می‌گوید: گاری داشتم و با آن در کوچه‌ها و خیابان‌های محله عیدگاه می‌چرخیدم و میوه می‌فروختم. گروهی از جوانان انقلابی این محله که مرا می‌شناختند، اعلامیه‌ها را به من می‌دادند. آنها را میان جعبه‌های میوه می‌گذاشتم و در طول روز به افراد موردنظر می‌رساندم.

در عملیات‌هایی که همراه سردار بودم، مرا با خودش می‌برد. می‌گفت شما عرب‌زبان هستی و می‌توانی صحبت‌های اسرا را ترجمه کنی

چندباری ساواک به غلامحسین مشکوک شد، اما خطر از بیخ گوشش گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد. هنگامی هم که به مدرسه می‌رفت، در جمع دانش‌آموزان انقلابی بود. زلزله طبس زمینه فعالیت گروه‌های انقلابی را آسان‌تر کرد؛ زیرا انقلابی‌ها در پوشش امدادرسانی، اعلامیه‌ها را چاپ می‌کردند و دراختیار افراد معتمدی، چون او قرار می‌دادند تا توزیع کند. این روند تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت. 

آقاغلامحسین بعداز پیروزی انقلاب اسلامی به بسیج پیوست و سال۱۳۶۰‌جذب سپاه شد و در قسمت جذب نیروی این واحد فعالیتش را شروع کرد. او در سال‌های بعد به مشهد کوچ کرد و در محله انقلاب ساکن شد.

 

اولین اعزام در ابتدای زندگی مشترک

به این بخش از صحبت‌هایش که می‌رسد، کمی مکث می‌کند. علت را که جویا می‌شوم، لبخندی روی صورتش نقش می‌بندد و می‌گوید: هنگامی‌که می‌خواستم برای مصاحبه آماده شوم، همسرم تأکید داشت که بگویم اولین‌باری که به جبهه اعزام شدم، فقط دو یا سه ماه از ازدواجمان گذشته بود. هنگامی‌که گفتند برای اعزام به جنوب حاضر باش، بدون معطلی وسایلم را جمع کردم و از همسرم خداحافظی کردم. حالا بعد از سال‌ها، او هنوز در خاطرش مانده که در ابتدای زندگی‌مان، سه ماه او را تنها گذاشتم. بحث دفاع از وطن بود و برایم چیزی مهم‌تر از آن وجود نداشت.

برای اولین‌بار، سال۱۳۶۱به خرمشهر و روستای رحمانیه اعزام شد. او دراین‌باره می‌گوید: به‌عنوان مسئول کارگزینی بسیج رفته بودم. در آن زمان سردار شهید رجبعلی محمدزاده فرماندهی گردان نصرالله از لشکر۵ نصر را برعهده داشت. من هم به‌عنوان مسئول کارگزینی، سه سال درکنارش بودم. خبر دادند که قرار است به‌زودی عملیاتی در جزیره مینو انجام شود.

در این مواقع، افراد مستقر در ستاد هم به گردان اعزام می‌شدند. به همین دلیل به روستای رحمانیه رفتم. خاطرم هست که در عملیات‌هایی که همراه سردار بودم، او مرا با خودش می‌برد. می‌گفت «شما عرب‌زبان هستی و می‌توانی صحبت‌های اسرا را برایمان ترجمه کنی.»

هرچه قسم می‌خوردم که لهجه‌ام شباهت به عرب‌زبان‌ها دارد و خودم طبسی هستم، می‌خندید و می‌گفت «مترجممان باش.» با خنده به او گفتم من که عربی بلد نیستم؛ اول حرف‌های شما یک «الف» و «لام» اضافه می‌کنم!

 

غلامحسین اعتقادی

مسیر رسیدن به عملیات عاشورا - مهر ۱۳۶۳

جزیره مینو و خاطراتش

روز‌ها یکی پس‌از دیگری طی می‌شد و خبری از عملیات نبود. این رزمنده از آن روز‌ها برایمان این‌طور تعریف می‌کند: هر روز تمرین می‌کردیم تا آمادگی جسمانی‌مان تقویت شود. فرماندهان می‌گفتند قرار است به‌زودی عملیات اجرا شود و نباید جزیره را ترک کنیم. اما خانواده‌های رزمندگان هم با‌توجه‌به طولانی‌شدن مدت اقامتشان در جزیره، چشم‌انتظارشان بودند. بالاخره گفتند عملیات لغو شده، چون عراقی‌ها در کانال‌هایی که قرار بوده عملیات انجام بدهیم، آب انداخته‌اند. به من اعلام کردند برای نیرو‌ها مرخصی صادر کنم که به شهر خودشان بازگردند.

آنچه از آن جزیره به خاطرش مانده، روز‌های گرم و طاقت‌فرسایش است. اعتقادی می‌گوید: با آنکه بزرگ شده طبس هستم و به گرما عادت دارم، هوای گرم و شرجی جنوب طور دیگری است. آن‌قدر هوا گرم بود که برای شست‌وشو از یخ استفاده می‌کردیم. برای دوش‌گرفتن هم از ساعت۸ شب به بعد حمام می‌رفتیم؛ چون آب زیر آفتاب آن‌قدر داغ می‌شد که می‌سوختیم.

 

وقتی سردار محمدزاده شهردار شد

او خاطره‌ای از سردار محمدزاده را به یاد می‌آورد و این‌طور برایمان نقل می‌کند: سه سال درکنار شهید بزرگوار در همه محور‌های عملیاتی حضور داشتم. مسیر‌ها را آن‌قدر رفته بودیم که وقتی به ایست‌های بازرسی می‌رسیدیم، با آنکه برگه تردد به منطقه جنگی را داشتیم، ما را می‌شناختند و برگه را نگاه نمی‌کردند. آن روز‌ها به همه محور‌های جبهه سرکشی می‌کردیم و هر قسمت را که نیرو کم داشت، مشخص می‌کردیم تا به محض آمدن نیرو‌های جدید، در این قسمت‌ها مشغول به فعالیت شوند.

شهید سردار محمدزاده مانند سایر رزمندگان در کار‌های روزمره شرکت داشت و گاهی رزمندگان با او شوخی می‌کردند؛ «شهیدمحمدزاده بسیار خوش‌برخورد و مهمان‌دوست بود. هرکدام از دوستانش را می‌دید، برای ناهار ظهر دعوتش می‌کرد. ظهر سفره‌ای برای جمعیت فراوان پهن می‌کردیم. طبق رسم رزمندگان، هرروز یک نفر شهردار بود و باید همه کار‌های آن روز را انجام می‌داد و حتی ظرف‌ها را می‌شست.

روزی که من شهردار می‌شدم، می‌گفتم «رجبعلی! این همه مهمان دعوت نکن. خیلی ظرف کثیف می‌شود.» او هم می‌خندید. با سایر رزمندگان قرار گذاشتیم روزی که شهید محمدزاده شهردار می‌شود، ما هم مهمان دعوت کنیم. آن روز کلی مهمان داشتیم و شهید، بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، کوهی از ظرف را به‌تنهایی شست.

شهیدبرونسی سخنرانی پرشوری کرد. آن‌قدر تأثیرگذار سخن گفت که چندنفر از رزمندگان از شدت گریه بیهوش شدند

این رزمنده به سختی‌های دوری از خانواده، اشاره می‌کند؛ اینکه تماس‌گرفتن راحت نبود و باید برای یک تماس پنج‌دقیقه‌ای، یک روز در صف می‌ایستادند. او می‌گوید: اگر عملیات نبود، باید از خط مقدم بر می‌گشتیم. در صف می‌ایستادیم، با همسایه یا یکی از فامیل که تلفن داشت تماس می‌گرفتیم تا خانواده‌مان را خبر کند پای تلفن بیایند. دوباره در صف می‌ایستادیم که با آنها صحبت کنیم. حالا این را اضافه کنید که اگر فردی در روستا زندگی می‌کرد، باید با تلفن‌خانه روستا تماس می‌گرفت تا خانواده‌اش را خبر کنند. اگر هم کار فوری داشتند، می‌توانستند تلگراف بسیار کوتاهی برای خانواده‌شان ارسال کنند. نوشتن نامه و جواب گرفتنش هم یک ماه زمان می‌برد.

 

برونسی کدام یک از شماست؟

میان خاطره‌های ریز و درشتی که آقا غلامحسین، از سردار شهید برونسی دارد، یکی از میان آنها پررنگ‌تر است. قبل از تعریف‌کردن خاطره‌اش، از تواضع و فروتنی این شهید می‌گوید؛ اینکه هیچ‌گاه سردار برونسی خودش را به واسطه فرمانده‌بودنش از سایر رزمندگان جدا نمی‌دید و در جمع رزمندگان حضور داشت.

او می‌گوید: در جبهه هر فردی لباس خودش را می‌شست. سردار برونسی هم با اینکه فرمانده بود، این کار را می‌کرد. یک روز بسیجی پانزده‌شانزده‌ساله‌ای با جثه‌ای ظریف وارد چادرمان شد. خطاب به ما پرسید «برونسی که می‌گویند کدام‌یک از شما هستید؟» گفتیم چه کارش داری؛ در این جمع نیست. گفت «از رسته‌ای دیگر آمده‌ام تا با او عکس یادگاری بگیرم.» گفتیم آن فردی که پای تانکر سر تشت نشسته و لباس‌هایش را می‌شوید، سردار برونسی است.

بسیجی جلو می‌رود و علت آمدنش را به فرمانده توضیح می‌دهد. آنها می‌ایستند با هم عکس می‌گیرند. بار دیگر بسیجی به برونسی می‌گوید «دست‌هایت را تکان بده؛ طوری که انگار داری با من حرف می‌زنی و چیزی را توضیح می‌دهی.» این بار هم شهید برونسی با صبر، درخواست این بسیجی را پاسخ می‌دهد. تا او عکس دلخواه یادگاری‌اش را بگیرد.

 

 

غلامحسین اعتقادی

عملیات عاشورا

غافلگیر شدن در عملیات عاشورا

آقاغلامحسین سال۱۳۶۳ در عملیات عاشورا که برای آزادسازی بخشی از ارتفاعات میمک برگزار شد، شرکت کرد. او برایمان از شروع این عملیات روایت می‌کند؛ «شب قبل از عملیات، شهیدبرونسی سخنرانی بسیار پرشوری انجام داد. آن‌قدر تأثیرگذار سخن گفت که خاطرم هست چندنفر از رزمندگان از شدت گریه بیهوش شدند و کارشان به امدادگر کشید. بعد از سخنرانی شهید برونسی هم مداحی انجام شد. رزمندگان آماده حرکت شدند و با خودرو‌ها به خط منتقل شدیم. راهنما جلو و رزمندگان پشت سرش حرکت می‌کردند.»

هنگامی‌که به میدان مین رسیدند، متوجه شدند مسیر برای آنها باز شده است. در همین لحظه‌ها، یکی از رزمندگان پایش به سیم تله منور برخورد کرد. یکی از رزمندگان داخل میدان افتاد و انفجار صورت گرفت و موج انفجار، اعتقادی و چند رزمنده دیگر را به چند متر دورتر پرتاب کرد. او ادامه می‌دهد: قرار بود روی تپه‌ها مستقر شویم و آن را برای اجرای عملیات حفظ کنیم. اما با انفجاری که صورت گرفت، درگیری شروع شد. یک گردان دیگر هم برای این عملیات همکاری می‌کرد.

مرحله بعدی عملیات، درست‌کردن خاکریز بود. آقا غلامحسین ادامه می‌دهد: حالا که دو گردان یکی شده بودیم، باید از خط محافظت می‌کردیم تا واحد مهندسی رزمی، خاکریز درست کند. باران هم گرفته بود و حسابی زیر آتش دشمن بودیم. آن‌قدر خاک روی سرمان ریخته بود و باران خورده بودیم که زیر گل مانده بودیم.

با پاتکی که عراقی‌ها زدند، آنها مجبور به عقب‌نشینی شدند. سوار اتوبوس‌ها شدند تا به عقب برگردند. اعتقادی می‌گوید: نیروی هوایی عراق، اتوبوس‌های رزمندگان را می‌زد و ما آیه «وجعلنا من بین ایدیهم...» می‌خواندیم که بتوانیم به سلامت از این بخش عبور کنیم و عبور کردیم.

 

غلامحسین اعتقادی

 

به یاد همه شهدا در اجتماعات شبانه

شهید توسلی قبل از رفتن شوخی می‌کردیم. او می‌گفت از این عملیات، یا تو باید برگردی یا من. باید یکی از ما دونفر شهید شود

اعتقادی به یاد همه دوستان و هم‌رزمانش می‌افتد که در این عملیات با او همراه بودند. از میان همه آنها، دوست و همکارش، شهید محمدعلی توسلی را به خاطر می‌آورد. برادر شهید توسلی هم قرار بود که در این عملیات شرکت کند. اما شهید به برادرش می‌گوید جایش را به او بدهد تا او بتواند در این عملیات شرکت کند.

به نقطه‌ای خیره مانده است. انگار آن لحظه مقابل چشمانش جان گرفته. با بغضی در گلو و چشمانی که از اشک خیس است، می‌گوید: به‌دنبال شهید توسلی میان رزمندگان گشتم. آخر قبل از رفتن با هم شوخی می‌کردیم. او به من گفت «از این عملیات، یا تو باید برگردی یا من. باید یکی از ما دونفر شهید شود.» هرچه گشتم او را پیدا نکردم. از دوستانمان سراغش را گرفتم. گفتند شهید شده است.

حالا اعتقادی هر شب به یاد امام شهید و همه شهدا در سنگر اجتماعات شبانه حضور دارد. آن لحظه که پرچم را می‌چرخاند، به یاد می‌آورد که برای عزت و سربلندی این آب‌وخاک، شهدا چه ایثار و از‌خودگذشتگی‌هایی انجام دادند.

این رزمنده می‌گوید: همه این شب‌ها را به نیت شهدا در تجمعات شبانه حضور داشته‌ام و تا روز آخر هم سنگر خیابان را حفظ می‌کنم.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۳۱ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۵ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام