کد خبر: ۱۱۴۹۰
۱۷ آبان ۱۴۰۵ - ۱۷:۰۰
داستان کارتن‌خوابی و ترک اعتیاد معروف‌ترین نوحه‌خوان گلشهر

داستان کارتن‌خوابی و ترک اعتیاد معروف‌ترین نوحه‌خوان گلشهر

سیدعلی می‌گوید: من معروف‌ترین نوحه‌خوانِ افغانستانی بودم؛ آن‌قدر که مهاجران شهر‌های دیگر برای روضه‌ها و مجالسشان من را دعوت می‌کردند شهرشان؛ مثلا من رفتم مکتب‌الزهرایِ قزوین، آنجا برنامه اجرا کردم.

«ما را آوردی آخر دنیا؟» اینکه کوه باشد و جاده خاکی و آن‌قدر برویم که شک کنیم راه را درست آمده‌ایم، لابد می‌شود آخر دنیا؛ البته که ما هم آمده بودیم برای یک سوژه «آخرِ دنیایی» که دوست دارد برگردد به اولش و دوباره زندگی کند. جاده سرخس را آمدیم به طرف روستایی به اسم دستگردان اگر اشتباه نکنم. هرجا فلش کمپ ترک اعتیادِ «امیدوآزادی» را می‌دیدیم، می‌رفتیم همان سمت.

رسیدیم به جایی که دو تا سگ نشسته بودند دم درش؛ آرام بودند، با این حال در آن بَرّ بیابان احتیاط کردم و از ماشین پیاده نشدم. یک نفر دریچه درِ آهنی بزرگ کمپ را بالا زد. آشنا بود؛ منصور سلطانی، روان‌شناسی بود که به‌همراه محمدامین منظم‌اقبالی آمده بودند دفتر شهرآرامحله و اولین‌بار آنجا بود که موضوع را برای ما شرح دادند. در را باز کرد و گفت بیا تو. سگ‌ها بی‌حال بودند و فکر می‌کنم چند ساعتی می‌شد که چیزی برای خوردن گیرشان نیامده بود. وقتی رفتم داخل، از ما دور شده بودند.

 

خیاطی می‌کردم و کاروکاسبی‌ام خیلی خوب بود

وسط حیاط چند نفر جارو دستشان است و کار می‌کنند. حیاط خیلی بزرگی نیست، با این حال برای هواخوری بد به‌نظر نمی‌رسد. می‌رویم توی اتاق مدیریت؛ اتاقی که سیدعلی هاشمی، دفتردارش است و پشت سیستم کامپیوتر می‌نشیند و برای خودش برووبیایی پیدا کرده است. سیدعلی می‌آید توی دفتر. لابد این‌طور موقع‌ها باید به طرف بگویی شکسته شده‌ای. من هم همین جمله را می‌گویم. بعد می‌خندد و می‌گوید: «شکستگی که شوخی است برای من»؛ و بعد می‌نشینیم کنار بخاری‌ای که لوله‌اش تا سقف بلند دفتر مدیریت بالا آمده است. نمی‌دانم شاید به همین دلیل است که اتاق گرم نمی‌شود.

روبه‌روی هم می‌نشینیم. او یک وَر بخاری و من وَر دیگرش؛ «متولد ۲۲ بهمن ۵۸ هستم در مزارشریف افغانستان. شغلم هم خیاطی بود و برای خودم کارگاه داشتم ولی عشق و علاقه‌ام، مداحی بود و قاری قرآن بودم. یک‌دانه بچه و مهم‌تر از آن، تک‌پسر پدر و مادرم بودم. تا سال ۷۴ درس حوزه هم می‌خواندم. همین حوزه علمیه آقای محقق فریمانی در گلشهر که خیلی هم مشهور است.»

او همه شاخصه‌هایِ یک بچه‌مثبت درس‌خوان با یک عینک تَه‌استکانیِ کَت‌وکلفت را دارد. درس‌خوان و کاری با اعتقادات مذهبی؛ آن‌قدر که علاقه اصلی‌اش، مداحی است. فعلا هم همه‌چیز خوب پیش می‌رود؛ همه مولفه‌هایی که موجب می‌شود خانواده‌ای، بچه شان را سَربه‌راه و خلف بدانند و آینده‌ای درخشان را برایش متصور شوند.

 

/

 

آن‌قدر پیشرفت کرده بودم که دعوتم می‌کردند به مجالس دیگر

سیدعلی می‌گوید: «محیط آلوده بود» و بعد من می‌گویم: «بی‌خیال. این حرف‌ها خیلی کلیشه شده یا لااقل از تو با این عقبه انتظار ندارم که بگویی محیط آلوده بود»، ولی آلوده بوده و این آلودگی آن‌قدر زیاد بوده که بتواند یک نفر را با اوضاع خوب و درخشان به‌هم بریزد و زندگی‌اش را از این‌رو به آن‌رو کند، حتی بدتر از آن که بتواند پنج سال تو را کارتن‌خواب کند و همه فکر کنند تو مُرده‌ای؛ «من پانزده‌سالگی ازدواج کردم. درواقع عقد کردیم و در شانزده‌سالگی رفتم سر خانه‌وزندگی خودم.

آن روز‌ها اوج معروفیت من بود. تقریبا همه مهاجران گلشهر، مرا می‌شناختند و احترام فراوانی به من می‌گذاشتند. اگر تعریف از خودم نباشد، من معروف‌ترین نوحه‌خوانِ افغانستانی بودم؛ آن‌قدر که مهاجران شهر‌های دیگر برای روضه‌ها و مجالسشان من را دعوت می‌کردند شهرشان؛ مثلا من رفتم مکتب‌الزهرایِ قزوین، آنجا برنامه اجرا کردم. یادم می‌آید آقای ابوترابی، نایب‌رئیس سابق مجلس و بعد هم شخص رئیس‌جمهور وقت، آقای احمدی‌نژاد، هم آمده بودند به مجلس.

اتفاقات خوبی هم برای مهاجران قزوینی افتاد و همین حرکت باعث شد مسئولان آن شهر توجه بیشتری به آنها بکنند.» می‌گویم: همه اینها خوب و عالی است و آقا دست‌مریزاد و اصلا به‌قول خودِ شما محیط هم آلوده بوده. شما چطور وارد این فضا شدی؟ آدم در اوج کار و محبوبیت، چرا باید وارد فضایی شود که حالا مجبور باشیم توی کمپ ترک اعتیاد ملاقاتش کنیم؛ «ببین! توی یک دورهمی بودیم. دورهمی هم خانوادگی بود؛ مثل مهمانی‌هایی که همه می‌روند.

اگر تعریف از خودم نباشد، من معروف‌ترین نوحه‌خوانِ افغانستانی بودم

تو داری موضوع را با الان مقایسه می‌کنی. مسئله من حداقل مربوط به یک دهه پیش است، حتی بیشتر؛ ۱۵ سال پیش. آن‌موقع با الان کلی فرق داشت. آنجا یکی از آشنا‌ها گفت آقا من تریاک آوردم، بیایید برویم با هم بزنیم. من گیر کردم توی رودربایستی. مگر من چندسالم بود؟ شاید از نظر تو گیر کردن توی رودربایستی، خیلی بچگانه به‌نظر برسد ولی من واقعا گیر کردم، حتی لاف زدند که حالا بیایید برویم، دیگر یک‌بار است.

دیدم باقی هم هستند و چند نفری رفتیم پای بساط و آن اولین بساطی بود که من در تمام عمرم رفتم نشستم پایش ولی خوشم نیامد؛ بلکه حالم به‌هم خورد. داشتم عُق می‌زدم. دگرگون شده بودم ولی می‌دانی چطور بود؟ حسش خوب بود.

مهربان می‌شدی. حرف می‌زدی، خیلی حرف می‌زدی، اهل دیالوگ می‌شدی و حرف‌های دیگران را مثل جغد با طمانینه گوش می‌کردی. می‌شدی یک آدم متدین که دارد توی یک مباحثه سنگین همین طوری حرف می‌زند و حرف می‌شنود.» بخاری حالا گرمای بیشتری می‌دهد و بحث هم گرم شده است. شیرینی می‌آورند با یک چای کم‌رنگ. می‌پرسم باید پررنگ‌تر از این باشد، نه؟ می‌خندند و بعد سیدعلی سیگار وینستونی را از توی کشوی میزش درمی‌آورد و می‌رود بیرون برای چند دقیقه‌ای نفسی بگیرد.

 

دوره طلایی؛ از حس خوبی که انتهایش به ذلت می‌رسد

منصور سلطانی، روان‌شناس کمپ در مدت نبود سیدعلی، این احساس مثلا خوب در روز‌ها و هفته‌های اول مصرف را تشریح می‌کند و توضیح می‌دهد که چرا این حس مهربانی وجود دارد و کجا تمام می‌شود و فرد وارد مرحله اعتیاد می‌شود؛ «دوره طلایی به دوره‌ای گفته می‌شود که بدن هنوز تحمل ندارد و شما لذت می‌بری از کشیدن.

بعد از مدتی بدن از آن حالت بیرون می‌آید و به حالت نیاز تبدیل می‌شود؛ حالتی که هیچ لذتی ندارد و کم‌کم و در ادامه تبدیل به ذلت می‌شود. حالا شما وارد یک مرحله دیگر شده‌اید.» عجب دوره‌ای است برای خودش! سیدعلی می‌آید تو. شاید نباید بپرسم مگر تو آگاهی نداشتی؟ مگر توی آن محیط آلوده‌ای که ازش صحبت کردی، معتاد کارتن‌خوابِ به معنای واقعی بدبخت، ندیدی؟

این برای تو آگاهی نمی‌شد؛ «من اصلا نمی‌دانستم خمار شدن یعنی چه؟ مصرف من اول، هفتگی بود با همان دوست و آشنا‌ها و بعد هم کم‌کم تبدیل شد به مصرف روزانه. خودم هم نفهمیدم چطور این مصرف رسید به حالت قرمز. من سرم توی کار خودم بود. کارگاه داشتم و شاگرد. گرم کار بودم. خیلی هم کارم را دوست داشتم.

اصلا به این چیز‌ها فکر نمی‌کردم و به معنای واقعی آگاهی نداشتم. چرا اتفاقا من آن معتاد‌ها را می‌دیدم ولی با خودم می‌گفتم من که قرار نیست توی جوب بیفتم یا مثلا کارتن‌خواب شوم. می‌گفتم یک کوچولو مصرف می‌کنم و یک حال خوش با دوستان و تمام. همه فکرم همین بود. همه اینها گذشت تااینکه نوع مصرفم تغییر کرد و کریستالی شدم.» دوره طلایی تمام شده است و حالا او، تک‌پسرِ یک خانواده مهاجر، اعتیاد دارد و اعتیادش مشهود است؛ آن‌قدر که پدرش فهمیده. حالا واکنش پدر دربرابر این اوضاع‌واحول پسر چه بوده است؛ «بابا اصلا توپ‌وتشر نزد ولی من دیدم که شکسته شده است. حسش کردم. او با همان حال شکستگی، من را برد تا ترکم بدهد؛ بارهاوبارها. اما من به هر دلیل نتوانستم ترک کنم.»

 

/

 

از آن جمع دوستانه، فقط ۲ نفر زنده‌اند

وسط صحبت می‌پرسم سرنوشت آن جمع اولیه‌ای که برای اولین‌بار با آنها مصرف کردی، آن آشنا‌های قدیمی، آن دوستان شفیق، سرنوشت آنها چه شد؟ می‌بینی‌شان؛ «چه بگویم؟ می‌دانم که از همان جمع فقط دو نفر زنده مانده‌اند. چند نفرشان که به‌خاطر مصرف زیاد مرده‌اند. یک جمع هفت‌نفره بودیم. می‌دانی؟ شادی بیش از حد کار دستم داد.

همیشه هم این‌طور نیست که مفلوک و بی‌پول باشی، بعد بروی سراغ مواد» و اینجا هم سلطانی، روان‌شناس کمپ، باید چیز‌هایی را تشریح کند؛ «ما به دوستانی که ترک کرده‌اند، می‌گوییم از هیجان زیاد پرهیز کنند. این هیجان، ممکن است هم در مراسم عزا به‌وجود بیاید هم در عروسی؛ هیچ فرقی نمی‌کند. درواقع آنها دربرابر هیجان به‌شدت حساسند. به‌نوعی وقتی دچار هیجان می‌شوند، می‌خواهند آن را کنترل کنند.

درنتیجه برای کنترل کردنش سراغ موادمخدر می‌روند. ما نمونه‌های زیادی داشتیم که طرف توی عروسی از فرط هیجان رفته سراغ مواد و دوباره شروع کرده به کشیدن. آنها با خودشان می‌گویند یک شب که هزار شب نمی‌شود و دیگر آن همه ترک و توجیه و درس، فراموش می‌شود و دوباره می‌روند سروقت مواد.»

مصرفم که اوج گرفت، همه‌چیزم را باختم، حتی خانواده‌ام را از دوران طلایی تا دورانی که پدر و مادرش از غصه اعتیاد یک‌دانه پسرشان، دق کنند و می‌میرند، زمان زیادی نمی‌گذرد. ولی سیدعلی دیگر آن آدم قبلی نبود.

او بعد از اینکه با دو گِرم جنس، گرفتار پلیس می‌شود و روانه زندان، خیلی زود همه‌چیزش را از دست می‌دهد؛ «اعتبارم همه دود شد، رفت هوا. اعضای خانواده‌ام یکی‌یکی من را ترک کردند. مادر و پدرم از غصه من دق کردند و مُردند. زنم هم من را ترک کرد. وقتی مامور آمده بود در خانه تا من را ببرد، دو تا از بچه‌هایم را تنها توی خانه گذاشته بودم. هیچ خبری ازشان نداشتم و این بی‌خبری بدجور اذیتم می‌کرد. دو سال برای دو گرم مواد، رفتم حبس کشیدم. وقتی برگشتم، دیدم خانه دست مستاجر است.

گفتم یعنی چی؟ اینجا کجاست؟ بچه‌هایم کو؟ گفت: سیدجان، کجایی عزیزم؟ خسته نباشی! دیدم صاحب‌خانه، منزل را داده دست مستاجر. حال عجیبی بود. می‌مُردم و زنده می‌شدم. در راه برگشت، یکی از آشنا‌ها را دیدم. شناخت من را. گفت زنت رفته شوهر کرده و بچه‌هایت را هم بهزیستی برده. نمی‌دانید بر من چه گذشت. بیشتر از هر وقت دیگری احساس بدبختی می‌کردم.

از آن روز دیگر نه روی برگشتن به خانه کسی را داشتم و نه دوست داشتم آن دوروبَرها زندگی کنم یا کسی من را ببیند. رفتم یک جای دورتر و شدم کارتن‌خواب. توی آن سرمایِ کشنده، شب را به صبح می‌رساندم. چه روز و شب‌هایی بود! جایی را هم نداشتم که بروم. اصلا شما بگو داشتم، ولی من، سیدعلی هاشمی با آن‌همه اعتبار و آبرو که روزی مداح معروفی بوده برای خودش، حالا به این حال‌وروز افتاده بود.» شیرینی تَر تعارفم می‌کنند. یخ هستند؛ انگار که از زیر یک کُپه برفِ یخ‌زده بیرون آمده باشند.

 

/

 

ماده ۱۶ نجاتم داد

صدای کلیدهایش جرینگ‌جرینگ می‌آید؛ دسته‌کلید‌های دفتر مدیریت. او دفتردار کمپ است. کار کامپیوتر را خیلی خوب یاد گرفته. اما یک نکته خیلی مهم‌تر هم هست. نکته‌ای که سلطانی به‌شدت روی آن تاکید می‌کند؛ «می‌دانید که ما اینجا ۲۵ هزار سی‌سی شربت متادون و قرص متادون ۴۰ نگهداری می‌کنیم. کلید همه اینها دست سیدعلی‌آقاست که خیلی راحت می‌تواند برود و مصرف کند و آب هم از آب تکان نخورد.

ما افرادی داشتیم که همان مسئولیت سیدعلی را داشتند و از این مسئولیت سوء‌استفاده کردند ولی او واقعا با اعتمادبه‌نفس است.»، اما یادم می‌رود بپرسم چطور سر از اینجا درآوردی؟ کسی که چندبار رفته برای ترک و نتوانسته است، چطور حالا از تاریخ ۲۴ اسفند ۱۳۹۳ پاک است و اصلا مصرف نکرده است؟ «من از نجات‌یافتگان ماده شانزدهم هستم. ماموران ماده ۱۶ من را گرفتند و بردند به یکی از کمپ‌ها. آقای امیرجهان صُنعی‌نامی بود که من را توی کمپ اُمید و آزادی معرفی کرد؛ مهندسی که می‌آمد برای بچه‌های کمپ حرف می‌زد. او چند وقت پیش تصادف کرد و مُرد.

خدا رحمتش کند! بعد من کم‌کم وارد کار‌های دفتری شدم و حالا هم همه کار‌های دفتری اینجا را من انجام می‌دهم.» سیدعلی حالا آرزویش چیست؟ او اینجا توی محیطی سربسته زندگی می‌کند. آخر مگر در آخر دنیا می‌شود بدون آرزو بود؟ «می‌خواهم آن اعتبار گذشته را پیداکنم. اگر به کسی توهین کرده‌ام، اگر باعث اتفاقات بدی شده‌ام، می‌خواهم همه را جبران کنم. دوست دارم دوباره با خانواده‌ام زندگی کنم و همسرم، من را بپذیرد. می‌خواهم پدر خوبی برای بچه‌هایم بشوم. امیدوارم که همه پُل‌های پشت‌سرم را که یکی‌یکی با دست‌های خودم خراب کردم، دوباره بسازم.»

 

پسر سید علی بعد از ۵ سال پیدا شد

صحبت‌های محمد اقبالی، مددکار کمپ امیدوآزادی، هم در نوع خودش جالب است. او اولین نفری است که می‌فهمد پسر سیدعلی، زنده است و قراری می‌گذارد تا این دو با هم ملاقات کنند؛ «یک روز آقایی که این بنده‌خدا را می‌شناسد، می‌آید کمپ. حالا اینکه چرا می‌آید کمپ، من نمی‌دانم. به او می‌گوید شماره‌ای از کمپ به من بدهید. ایشان هم کارت مرا داده بود و طرف با من تماس گرفت و به من گفت: سیدعلی پاک است، سالم است و از من اطلاعاتی گرفت. از او پرسیدم کی هستی؟ گفت من بچه‌محل سیدعلی‌ام. با هم صحبت کردیم و از گذشته‌اش حرف زدیم. فایل مداحی سیدعلی را هم برایم فرستاد.

گفت می‌دانی بچه هم داشته؟ گفتم بله، اما فکر می‌کنم از ایران رفته‌اند؛ شاید هم تو بهزیستی باشند. گفت: اسم یک بچه‌اش حامد است و لینک تلگرامش را فرستاد برای من. رفتم پی‌وی حامد و باهاش صحبت کردم. عکس پروفایلش را ذخیره کردم. روز بعد آمدم به سیدعلی نشان دادم.

او را شناخت. وقتی مطمئن شدم پسرش است، رفتم بیشتر باهاش صحبت کردم. صمیمی شدیم و یک روز عکس پدرش را برایش فرستادم و گفتم سالم است، پاک است. در کلاس‌هایم فعال‌ترین‌هاست و کلی از خوبی پدرش گفتم و، چون سر کار می‌رفت، قرار گذاشتیم یک روز بروم دنبالش، ببرمش دیدن پدرش. در طول مسیر دل‌تودلش نبود. بدون اینکه به سید بگویم، ناگهان پسرش را بردم پیشش.»

 

* این گزارش در شماره ۲۳۵ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۲ اسفندماه سال ۱۳۹۵ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام