علی دهقان؛ خالق «سیبچه» تلویزیون است
هنوز هم به یادآوردن صدای چرخش فیلم آپارات در دستگاه برایش لذتبخش است؛ صدایی که او را به خانه پدربزرگ میکشاند. آن روزها با تماشای فیلم، دنیای خودش را میساخت. شاید همان روزها بود که بذر علاقه به صدا و تصویر در دلش کاشته شد؛ علاقهای که سالها بعد، او را به قاب تلویزیون و پشت میکروفون رادیو رساند.
علی دهقانی پنجاهودوساله، هنرمند محله ابوذر مشهد، پس از سالها کار در صداوسیما و اجراهای مختلف، خاطرات زیادی برای گفتن دارد. از تئاتر و دوبلههای شیرین مشهدی گرفته تا طنزها و برنامههایی که مردم را پای تلویزیون و رادیو نشانده است. حالا هم بعد از این همه سال، وقتی از کارهایش حرف میزند، هنوز ذوق همان پسربچهای را دارد که روزی پشت دستگاه آپارات پدربزرگ، محو دنیای تصویر میشد؛ پسربچهای که انگار از همان اول دلش میخواست مردم را بخنداند.
زمانیکه داشتن رادیو و تلویزیون برای بسیاری از خانوادهها دور از دسترس بود، در خانه آنها دوربین فیلمبرداری و عکاسی هم بود
صدای ماندگار چرخش دستگاه آپارات
علی دهقانی در خانوادهای فرهنگی و اهل هنر رشد کرد. پدرش فرهنگی بازنشسته و مادرش خانهدار است. پدربزرگهایش از طرف پدر و مادر، اهل هنر و مطالعه بودند و عموهایش در حرفه عکاسی فعالیت میکردند. برادرانش نیز به موسیقی علاقهمندند. او خانوادهای فرهنگدوست دارد که همواره در مسیر هنر از او حمایت کردهاند.
زمانیکه داشتن رادیو و تلویزیون برای بسیاری از خانوادهها دور از دسترس بود، در خانه آنها نهتنها این وسایل وجود داشت، بلکه خانواده علیآقا دوربین فیلمبرداری و عکاسی هم داشتند. طوری که صدای شعرخوانیاش از سهسالگی به یادگار مانده است و گاهی که دلش هوای آن روزها را میکند، به سراغ صدای ضبطشدهاش میرود.
او از نخستین فیلمی که با آپارات عمویش دیده است، اینطور تعریف میکند: پرده سفیدی کشیدند و فیلم روی آن به نمایش درآمد. فیلمی به نام «مادر هند» بود؛ فیلمی غمگین که از ابتدا تا پایانش گریه میکردیم. هنوز صدای تقتق چرخش آپارات در گوشم است.
علاقه به فیلم دیدن در دوران مدرسه، علی را ترغیب کرد که همراه جمعی از دوستانش و با پولتوجیبیهایشان، یک دستگاه آپارات بخرند. آنها فیلمهای تکنسخه را از ارگانهای مختلف به دست میآوردند و بدون صدا تماشا میکردند. هرچند فیلمها ناقص و بیصدا بودند، تماشای همان تصاویر نیز ایدههای بسیاری در ذهنشان شکل میداد.
علی کلاس دوم دبستان بود که خانوادهاش از محله عنصری به شهرک ابوذر کوچ کردند؛ «از مدرسه برمیگشتم که دیدم شهرداری برای کاشت نهال به شهرک آمده است. چند نهال گرفتم و مقابل خانهمان کاشتم. حالا آنها به درختانی چهلساله تبدیل شدهاند.»
او در طول گفتوگو بارها به فضای سبز شهرک ابوذر اشاره میکند؛ فضایی که یکی از دلایل ماندگاریاش در این محله بوده است و به باور او، این روزها بیش از هر زمان دیگری به رسیدگی نیاز دارد.
«راز بقا» در شهرک ابوذر
سرآغاز فعالیت هنریاش به عضویت در گروه سرود دبستان برمیگردد. اعضای گروه در طول سال تحصیلی، به مناسبتهای مختلف اجرا داشتند و در مسجد امامخمینی (ره) محلهشان نیز برنامه اجرا میکردند.
در همان دوران دانشآموزی، به واسطه اشتغال پدرش در ناحیه یک آموزشوپرورش، با مرحوم ماشاالله وحیدی، از استادان بنام تئاتر مشهد، آشنا شد. او مدت کوتاهی نزد این هنرمند قدیمی، تئاتر آموزش دید و تجربه اندوخت؛ تجربهای که دریچه تازهای به دنیای نمایش برایش گشود.
در دوران راهنمایی، فعالیتهای هنری دهقانی بیشتر شد. او همراه دوستانش، در فضای جنگلی محله ابوذر و با دوربینی که از عمویش گرفته بود، برنامهای شبیه «راز بقا» ضبط کرد. دهقانی با ذوق از آن روزها برایمان تعریف میکند؛ «به دوستانم گفتم هرکدام نقش یک حیوان را بازی کرده و از مقابل دوربین عبور کنند. خودم هم با گویش مشهدی درباره حیوان موردنظر حرف میزدم. کار جالبی شد. هرچند جایی نمایش داده نشد، زمینهساز کارهای دوبله مشهدی در سالهای آیندهام بود.»
علیآقا در دوران مدرسه، فعالیت نمایشی را جدیتر دنبال کرد. کارهای طنز اجتماعی را بهاتفاق دوستانش فرهنگ باغبان، فرشید صاحبکار، مرحوم بابک بیاتی و هادی غدیرنژاد، روی صحنه برد.
مسیرهایی که به هنر ختم شد
علاقه به هنر، الکترونیک و تجربههای کوتاه هنری دوران کودکی، مسیر آینده دهقانی را شکل داد. پیش از کنکور، چند بار به دیدن پسرخالهاش که دانشجوی رشته برق در گناباد بود، رفت و با تئاتر دانشجویی آشنا شد. همین فضای هنری و دانشجویی باعث شد آن شهر را برای ادامه تحصیل انتخاب کند.
درباره آن دوران میگوید: یک سال در دانشگاه گناباد درس خواندم و درکنار آن با دانشجویان سالبالایی تئاتر کار کردم. اما کمکم دانشجویان سالبالایی فارغالتحصیل شدند و دوری راه هم برایم مشکل ایجاد کرد. به همین دلیل سال بعد دوباره کنکور دادم و در دانشگاه مشهد، مهندسی کشاورزی قبول شدم. در دانشگاه مشهد، همراه دوستانش جمال جاودانی، مسعود سنایی و سیدجواد حسینی، گروه تئاتری تشکیل دادند. استقبال دانشجویان چنان بود که گاهی پیش از اجرا، تمام صندلیها رزرو میشد. شهرت کارهایشان در شهر پیچید تا اینکه یکی از تهیهکنندگان صداوسیما به او پیشنهاد همکاری داد.
اولین اجرای تلویزیونی در فضای طنز
سال۱۳۷۵، تقی کاشی، تهیهکننده صداوسیما، پیشنهاد همکاری در یک مجموعه جُنگ طنز را به دهقانی داد. دهقانی میگوید: سر صحنه که رفتم، بهدلیل تجربه تئاتر و شناختی که از طنز موردعلاقه تماشاگر داشتم، گاهی به دیالوگها اضافه یا از آنها کم میکردم. ابتدا کارگردان و تهیهکننده مخالفت میکردند، اما وقتی دلیل تغییراتم را توضیح دادم، میپذیرفتند.
این مجموعه طنز اجتماعی، راه را برای پیشنهادهای دیگر باز کرد. یکی از مهمترین آنها، سریال هفتقسمتی «نسل ماندگار» با موضوع جنگ بود؛ مجموعهای که دهقانی در نویسندگی آن مشارکت داشت. او درباره شکلگیری این مجموعه توضیح میدهد: نویسندگی آن را همراه زمان ذاکر انجام دادیم.
با عباس رستگارمقدم، کارگردان کار، گفتوگو کردیم و به این نتیجه رسیدیم که، چون هوا سرد است، سولهای بگیریم و داخل آن چادر بزنیم. متن را طوری نوشتیم که اتفاقات در یک چادر جنگی رخ دهد. بااینحال، نتیجه کار مورد توجه بینندگان قرار گرفت و موفقیت آن باعث شد سال بعد، هفت قسمت دیگر نیز با همان گروه ساخته شود. این بار با همراهی بیشتر مسئولان وقت و در لوکیشنی جنگی، با ادوات و انفجارهای واقعی کنترلشده فیلم ساخته شد.
دهقانی معتقد است آنها پیش از ساختهشدن فیلم سینمایی «لیلی با من است»، طنزی بسیار خوب درباره رزمندگان و جنگ ساخته بودند.
روزهای پرکار «شب شرقی»
آن روزها دوران اوج کاری علی بود. آنقدر پیشنهاد اجرا و نویسندگی داشت که حتی فرصت استراحت هم پیدا نمیکرد. سال۱۳۷۷، رضا نامنی، تهیهکننده برنامه «شب شرقی»، با او تماس گرفت و پیشنهاد همکاری داد. دهقانی به همراه دوستش مهدی مقدم، که امروز از مجریان مطرح صحنه و تلویزیون است، طرحها و ایدههایی برای برنامه ارائه کرد. چندروز پساز آغاز اجرا، دهقانی به تهیهکننده گفت متنها جای کار بیشتری دارند. نامنی به او گفت محسن افکاری نویسنده متنهاست و میتواند نظرش را با او در میان بگذارد.
دهقانی با افکاری صحبت کرد. او نیز از پیشنهاد استقبال کرد. از آن پس، دهقانی و مقدم متنهای افکاری را میخواندند و تغییراتی در آنها ایجاد میکردند. همین تغییرها به جذابیت برنامه و افزایش بینندگان کمک کرد. آنها درمجموع ۳۵قسمت از «شب شرقی» را ضبط کردند.
«ناوارو» با گویش مشهدی
بسیاری از مخاطبان، دهقانی را با دوبله مشهدی فیلمها و برنامههای آن سالها به یاد میآورند؛ از «راز بقا» و سریال «ناوارو» گرفته تا برنامه «۹۰»، «زورو» و «لوک خوششانس». او درباره آغاز این تجربه میگوید: از کنار اتاق دوبله میگذشتم که صدای علی باقرلی و مهدی محمدی را شنیدم که روی کارتون «پلنگ صورتی» دوبله مشهدی انجام میدادند.
بسیاری دهقانی را با دوبله مشهدی فیلمها به یاد میآورند؛ از «راز بقا» و سریال «ناوارو» گرفته تا برنامه «۹۰»، «زورو» و «لوک خوششانس»
برایم جذاب بود. کنارشان نشستم و گوش کردم. وقتی اشتیاقم را دیدند، نقشی برایم در نظر گرفتند و چند قسمت را بدون تمرین قبلی اجرا کردم. این تجربه، زمینهساز دوبله طنز سریال «ناوارو» شد. دهقانی با کمک دوستش رضا علیآبادی، ساعتها سریال را تماشا کرد و برای آن داستانی تازه با متن طنز نوشت. آنها تلاش کردند موقعیتهای تازهای به داستان اضافه کنند و با استفاده از گویش مشهدی، فضای متفاوتی بسازند. کار چنان زیبا و باورپذیر از آب درآمد که برخی مخاطبان تصور میکردند چنین صحنههایی واقعا در سریال اصلی وجود داشته است و آنها قبلا ندیدهاند.
شخصیتهای طنز با لباسهای قدیمی
نگاه متفاوت به اطراف، در ذهن افراد خلاق، ایدههای تازهای میسازد. دهقانی نیز با دیدن آرشیو لباسهای قدیمی سازمان صداوسیما، به فکر خلق شخصیتهای طنز افتاد. این هنرمند میگوید: لباسهای مختلفی از دهه۱۳۵۰ تا آن روز در آرشیو بود. به ذهنم رسید با هرکدام از این لباسها میتوان شخصیتی طنز خلق کرد.
ایده را با مهدی مقدم و علی باقرلی در میان گذاشتم. موضوع طنزهایمان اتفاقات روز جامعه بود که در برنامه شب شرقی سال ۱۳۸۱ اجرا میکردیم. استفاده از لباسهای قدیمی، به آنها امکان میداد شخصیتهای متنوعی بسازند و برای هرکدام، شیوه گفتار و رفتار متفاوتی در نظر بگیرند. در این اجراها، اتفاقات روز جامعه دستمایه طنز قرار میگرفت و قالب نمایشی به آنها کمک میکرد تا ارتباط نزدیکتری با مخاطب برقرار کنند.
جایزهای برای خنداندن مردم
سال۱۳۸۳، مدیر وقت سازمان صداوسیما در تهران و مدیرکل استانها که به مشهد آمده بودند، یکی از کارهای طنز دهقانی را در نمایشگاه دستاوردهای سازمان دیدند. پس از آن، مدیرکل استانهای صداوسیما او را به جلسهای دعوت و پیشنهاد همکاری در تهران را مطرح کرد.
اما ماجرا به همینجا ختم نشد. دهقانی میگوید؛ در همان دیدار از او تقدیر شد و علاوه بر پیشنهاد کار در تهران، سفر حج واجب نیز به او هدیه دادند. پیش از سفر، از او خواستند به تهران برود تا با هماتاقیهایش آشنا شود. تهران رفتن دهقانی آنقدری طول نکشید. او چهره شناخته شده شهر خودش بود نه تهران برای همین به مشهد برگشت. در همان سفر حج نیز فرصتی کاری پیش آمد: روایت یک مستند درباره حج. دهقانی این پیشنهاد را به شرط آنکه مانع زیارتش نشود، پذیرفت. او میخواست درکنار انجام کار حرفهای، فرصت زیارت را نیز از دست ندهد. این مستند بعدها در جشنوارهای مقام آورد و تجربه دیگری به کارنامه هنری او افزود.
روزی که رادیو صدایم را شنید
ورود دهقانی به برنامههای رادیویی نیز خاطره جالبی دارد. معصومه هاشمی، تهیهکننده رادیو که در برنامهای تلویزیونی با او همکاری داشت، پیشنهاد تست صدا را مطرح کرد. دهقانی تعریف میکند: برای تست صدا رفتم. گفتند صدایت را آماده کن تا متنی بیاوریم و بخوانی. آمدنشان طول کشید. پشت میکروفون نشستم و مجلهای را که روی میز بود، برای خودم خواندم. کسی که پشت شیشه بود، گفت ضبط انجام شد. گفتم من که متنی نخواندم! گفتند همان چیزی را که خواندی ضبط کردیم.
همین اتفاق ساده، آغاز مسیری تازه در رادیو شد. برنامههای «صبح رادیو»، «خانواده»، «عصر رادیو»، «صدای راهبران» و ویژهبرنامههای افطار و سحر نیز در کارنامه او قرار گرفتند. او درباره آن دوران میگوید: از ساعت ۶ صبح که برای اجرا میآمدم، تا ۱۲ شب، یا در صدا بودم یا در سیما. البته اوج همکاریهایم را مدیون تهیهکنندگانی مثل ضیا علوی، علی اعلم و مصطفی اعلمی هستم.
از «عصر همدلی» تا «عصر پرتقالی»
دهقانی با مصطفی اعلمی، برنامهای متفاوت برای عصر ساختند. به گفته دهقانی، اعلمی جوانی خوشذوق و خوشقلم بود که متنهای خوبی مینوشت. دهقانی نیز در این برنامه، هرروز با همراهی همکاران گویندهاش، خانمها شادمان، شاکری و فخار، نقش شخصیتهای متنوعی را اجرا میکرد. شخصیتهایی از جنس فالگیر هندی، مشاور خانواده و استاد ادبیات، درکنار حیوانات برگرفته از «کلیله و دمنه»، فضای متنوعی برای برنامه ایجاد میکردند. او این برنامه را بسیار دوست دارد و حتی از شنیدن دوباره آن لذت میبرد. برنامه با نامهای مختلفی همچون «عصر همدلی» و «عصر پرتقالی» در چند فصل روی آنتن رفت.
سیبچه را دزدیدند!
در مسیر کاری دهقانی، روزهای سخت و بیمهری هم کم نبوده است. وقتی صحبت به این بخش میرسد، از شخصیت «سیبچه» یاد میکند. شخصیتی که خلق کرد تا با متنهای مصطفی اعلمی و گویش ویژه خودش، معضلات اجتماعی را مطرح کند. سیبچه بعدها به شخصیتی ثابت در برنامههای رادیویی تبدیل شد و با بداههگوییهای دهقانی، مسیر تازهای پیدا کرد. او تصمیم گرفت به این شخصیت رادیویی، تصویر نیز بدهد تا مخاطبان بتوانند درکنار شنیدن صدای سیبچه، شکل ظاهری و رفتارهایش را هم ببینند.
دهقانی میگوید: چندسال در رادیو برای شکلگیری شخصیت سیبچه کار کردم. چون هم اصطلاحات و متن حرفهایش حاصل کار خودم بود و هم صدایش. اما بعدها دیدم یکی از دوستانم که در تصویریکردن سیبچه کمکم کرده بود، این شخصیت را به نام خودش معرفی کرده و حتی بدون اطلاع من در جشنوارهای شرکت کرده و برنده شده و جایزه گرفته است.
دلتنگی برای میکروفون رادیو
دهقانی در پایان از تغییراتی در سبک زندگیاش میگوید: کمی سبک و شیوه زندگیام را عوض کردهام، بیشتر سفر میکنم و سعی دارم تجربههایم را با صدا و تصویر به دیگران منتقل کنم.
او که دو سال است پساز فوت ناگهانی بهترین دوستش، کیانوش بیاری، از گویندگان برجسته ایران، نتوانسته پشت میکروفون رادیو بنشیند، هنوز دلتنگ روزهای پرشور آن دوران است. آخرین برنامه رادیوییاش همان برنامهای بود که خبر درگذشت دوستش را اعلام کرد؛ اتفاقی تلخ که با خاطره آخرین حضورش پشت میکروفون گره خورده است. او اکنون مشاور رسانهای و مجری برنامههای آموزش و پرورش است.
*این گزارش سه شنبه، ۱۲ آبان ۱۴۰۵ در شهرآرامحله شماره ۶۸۱ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.


