کد خبر: ۷۴۹۲
۱۱ آبان ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
حس خوب هادی رمضانی بعد از تعمیر یک کفش‌

حس خوب هادی رمضانی بعد از تعمیر یک کفش‌

هادی رمضانی کفاش محبوب محله حجاب است که خلق و خوی و رفتار مهربانش، اهالی را به سمت او جذب کرده. او همسر و سه فرزند دارد و مهمترین شاخصه اش، شکرگزاری است.

محل کارش رنگ‌وبوی سادگی دارد؛ نه از زرق‌وبرق ویترین‌های امروزی، در آن خبری است و نه از رنگ‌ولعاب اجناس تازه. دوروبرش، کفش‌های کهنه‌ای قرار گرفته است که مشتریانش برای تعمیر به او سپرده‌اند. بوی چسب و واکس، زیر بینی می‌زند و دست‌هایش با وجود ناتوانی، گرم کار کردن می‌شود.

نه سرما می‌تواند هادی رمضانی را از کار کردن بازدارد نه گرما. اصلا بدون کار کردن، از خودش رضایت ندارد. حس خوبِ شاغل بودن را برای اولین‌بار وقتی که در دوران دبیرستان بوده، تجربه کرده است؛ یعنی زمانی که تا قبل از آن، به‌گفته خودش، مهارت انجام هیچ کاری را نداشته است.

معلولیت را هم‌زمان با تولدش، تجربه کرده و تا به امروز که ۳۲ سال دارد و صاحب همسر و سه فرزند قدونیم‌قد است، با همین شرایط به پیش رفته. توکلش به خدا و داشتن اعتمادبه‌نفس، سبب شده است که همسرش او را باور داشته باشد و همین برای رضایت‌مندی‌اش از زندگی، کافی است. کلثوم رمضانی، نیمه‌ای است که همسرش، هادی را کامل می‌کند.

 نه اینکه زندگی‌شان آسان باشد و دور از مشکل؛ سختی با شرایط آن‌ها عجین شده، اما آقا و خانم رمضانی، هر صبح با حس رضایتمندی و شاکر بودن از خدا، روزشان را شروع می‌کنند و به شب می‌رسانند و منتظرند که به امید خدا، کسی پیدا شود که مشکل کار و شغل آقاهادی را سروسامان دهد؛ مردی که خلق‌وخوی خوشش سبب شده اهالی با او رفاقت کنند. هر روز به‌سراغش بیایند. هم‌کلامش شوند و گاه‌به‌گاه نیز به شعر‌هایی که می‌سراید، گوش دهند.

در یکی از کوچه‌های محله حجاب، مرد جوانی نظر هر بیننده را به خود جلب می‌کند. کفاش ویلچرنشینی که همه وسایل کارش و کفش‌های امانتی مردم را در گوشه‌ای پهن کرده است. در هوای سرد زمستانی، فقط دستانش را کمی می‌تواند حرکت دهد و سوزن و میخ و چسب را به پاپوش مردم بزند.  

 

هادی با معلولیت حرکتی در چهار اندام متولد شده است

رمضانی واقعیت زندگی‌اش را ساده و صمیمی بر زبان می‌آورد. او با معلولیت حرکتی در چهار اندام، متولد شده و این ناتوانی، با گذشت زمان، جسمش را ضعیف‌تر کرده، اما روحیه‌ای قوی به او بخشیده است؛ به‌قدری‌که هیچ‌گاه مغلوب این ضعف جسمانی نشده است.

هادی رمضانی از روز‌های نوجوانی و از زمانی می‌گوید که تازه داشته خودش را پیدا می‌کرده است؛ «نمی‌توانستم راه بروم و دست و پایم را حرکت بدهم، اما هیچ‌وقت خودم را خانه‌نشین نکردم. پذیرفتم که با این وضعیت به‌دنیا آمده‌ام. یادم هست ۱۸ سال پیش که در مقطع دبیرستان درس می‌خواندم، در هیچ حرفه‌ای، مهارت نداشتم، اما دلم می‌خواست روزی کاری را یاد بگیرم.

روی پای خودم بایستم و دستم را پیش کسی دراز نکنم. دایی یکی از دوستانم کفاش بود، بنابراین پیش او رفتم و کفاشی و تعمیر کفش را از او یاد گرفتم. اول از تعمیر کفش‌های خراب و پاره خودم و خواهر و برادرهایم شروع کردم. هرچه بیشتر سوزن در دستم می‌رفت، انگشتانم قوی‌تر و مقاوم‌تر می‌شد و احساس خوبی که بعد از تعمیر یک کفش، در من به‌وجود می‌آمد، به دنیایی می‌ارزید. دیگران هم به چشم آدمی توانمند و نه سربار خانواده، به من نگاه می‌کردند.»

 

آقا و خانم رمضانی؛ با کفاشی روزگار می‌گذرانند

 

همسرم، همراه و رفیقم است

او صحبت‌هایش را این‌طور ادامه می‌دهد: «نوزده‌ساله که شدم، خانواده برایم آستین بالا زدند. دخترعمویم، همسایه ما بود. او روحیه قوی و اعتمادبه‌نفس من را دیده بود و مرا باور داشت؛ به همین علت شرایطم را قبول کرد. از آن زمان تا حالا همیشه در سختی و خوشی کنارم بوده است. او فقط یک همسر نیست؛ همراه و رفیق و مادر سه فرزندم نیز هست.

 سلامت جسمی‌اش بر اثر جابه‌جایی مداوم من، در این ۱۳ سال زندگی مشترک، از بین رفته، اما با وجود تمام این سختی‌ها هیچ‌وقت از وضعیت زندگی، گلایه و شکایتی نکرده است، حتی آن اوایل که بچه نداشتیم یا بچه‌ها کوچک‌تر بودند، در تعمیر کفش‌های ضخیم که دستان من توانایی دوختن آن‌ها را نداشت، کمکم‌ می‌کرد.

 

انگشتانم قوی‌تر می‌شد و احساس خوبی که بعد از تعمیر یک کفش، در من به‌وجود می‌آمد، به دنیایی می‌ارزید

احساس خوشبختی می‌کنم؛ چون می‌توانم کار کنم

رمضانی در اوایل ازدواج، در محله محله طبرسی مستاجربوده، اما از هشت سال پیش، با همت و نیکوکاریِ خیران مسکن‌ساز، صاحب آپارتمانی پنجاه‌متری در خیابان حجاب می‌شود. حرف‌هایش نشان از این دارد که هیچ‌گاه دربرابر مشکلات زندگی، سر خم نکرده است.

می‌گوید: «با وجود تمام مشکلاتم، از افراد سالم، توانمندترم و احساس خوشبختی می‌کنم؛ چون می‌توانم کار کنم. خودم را به تنبلی نمی‌زنم؛ چراکه معتقدم وقتی مردی مسئولیت زندگی را قبول می‌کند، باید تا آخرش ایستادگی کند. خدا هم تاکنون من و خانواده‌ام را به حال خودمان وانگذاشته. گاهی وضعیت زندگی و معیشتمان به تار مویی بند شده، اما از هم نگسسته است.»

 

مسئولان، راهی پیش پای من بگذارند

کفاش جوان محله حجاب از روز‌هایی می‌گوید که در سرما و گرما کنار خیابان، اتراق می‌کند و در سخت‌ترین شرایط به کارش ادامه می‌دهد؛ «حتی اگر برف و باران ببارد، با کمک همسرم، وسایلم را که کم هم نیست، از داخل انبار خانه برمی‌دارم و بساطم را در جای همیشگیِ نزدیک خانه، پهن می‌کنم؛ جایی که مزاحمتی برای اهالی محله ندارد، اما شهرداری، چندین‌بار به من تذکر داده که گوشه خیابان اتراق نکنم و طبیعتا نمی‌توانم با این شرایط به کارم ادامه بدهم و امکان تعطیلی آن هست.

قبول دارم که شهرداری طبق قانون، عمل می‌کند، اما کاش، راهی پیش پای من و امثال من گذاشته شود. تابه‌حال، چندبار به استانداری و شورای شهر رفته و درخواست مکانی سرپوشیده را برای انجام کارم داده‌ام، اما متاسفانه جوابی نگرفته‌ام. اگر من این شغل را ادامه ندهم، تکلیف زن و بچه‌ام چه می‌شود و چه کسی خرج آن‌ها را می‎‌دهد؟»

او به این موضوع نیز اشاره می‌کند که گاهی دوستانِ خیری، به او پیشنهاد می‌دهند که در یک کارگاه کفاشی مشغول به کار شود، اما او نتوانسته است این پیشنهاد را قبول کند؛ «کارگاه‌های کفش در حاشیه شهر و دور از خانه ما قرار دارد و من با توجه به مشکل جسمی و حرکتی‌ام، مشکل تردد با ویلچر را دارم.» 

 

آقا و خانم رمضانی؛ با کفاشی روزگار می‌گذرانند

 

انصاف در شغلم، من را درمانده نکرده است

رمضانی، دستان پینه‌بسته‌اش را بالا می‌گیرد و می‌گوید: «نان حلال، برکت زندگی‌ام است و به من توان می‌دهد که خرج خانواده‌ام را دربیاورم. کاسب، حبیب‌ا... است. من برای تعمیر هر کفش، دست‌کم هزار تومان و برای کفشی که به تعمیر اساسی و کامل نیاز داشته باشد، حداکثر ۵ هزار تومان از مشتری می‌گیرم. برکت این مال را هم خدا تا حالا داده است و در زندگی درنمانده‌ام.»

 

رفاقت با مشتری‌های جوان محله

سال‌ها سکونت در یک مکان، باعث شده است که کفاش قدیمی محله حجاب، به محله و اهالی‌اش، عِرق و احساس وظیفه پیدا کند؛ «گاهی که جوان‌ها برای تعمیر کفش، پیش من می‌آیند و درددل می‌کنند، سعی می‌کنم آن‌ها را درست راهنمایی کنم. این تنها کاری است که از دستم برمی‌آید.

یک‌بار جوانی از همین محله که سیگار می‌کشید و ممکن بود در دام اعتیاد بیفتد، مشکلاتش را برای من گفت و من هم، مثل برادر خودم، او را راهنمایی کردم. الان با هم دوست هستیم و خیلی‌وقت‌ها حرف‌ها و درددل‌هایش را به من می‌گوید.»
او با تمام دشواری‌هایی که خودش در زندگی دارد، هرجا توانش رسیده، به اهالی محله و اطرافیانش کمک کرده است؛ «درست است که به‌خاطر وضعیت مالی‌ام، امکان کمک به افراد بی‌بضاعت را ندارم، اما اگر کسی برای تعمیر کفش به من مراجعه کند و بفهمم که نیازمند است، هزینه تعمیر کفش را از او نمی‌گیرم.» 

 

اهالی محله، هوایم را دارند

بیشتر مشتریان رمضانی از میان اهالی محله حجاب و اطراف آن هستند، اما گاهی افرادی از بولوارتوس، الهیه یا وکیل‌آباد هم به او مراجعه می‌کنند؛ «در محله ما، افراد بامرام و بامعرفتی زندگی می‌کنند که هر روز، تعدادی از آن‌ها به دیدنم می‌آیند.

اگر یک روز، سر کارم نیایم، به خانه‌ام زنگ می‌زنند و علت نیامدنم را می‌پرسند. آن‌ها هیچ‌وقت تنهایم نمی‌گذارند و گاهی که کفش ضخیم، برای تعمیر دارم و دستم، توانایی چرخاندن چرخ را ندارد، چرخ دوزندگی را برایم می‌چرخانند یا در موقع برف و باران، وسایل گرمایشی برایم می‌آورند تا از سرما یخ نزنم.»

 

کفاش شاعر

کاسب زحمت‌کش محله ما با اینکه  مقطع دبیرستان را کامل نکرده  و درسش را ادامه نداده، بیان خیلی خوب و دیدگاه‌های جالبی دارد و گاهی که فراغتی به او دست می‌دهد، شعر هم می‌گوید؛ علاقه‌ای که از نوجوانی به آن مشغول بوده؛ «طبع شعر دارم و به بهانه‌های مختلف، شعر می‌گویم. اگرچه می‌دانم اصولی نیست و ایراد‌های اساسی دارد، اما دلخوشی است دیگر.»

او یکی از سروده‌های موردعلاقه‌اش را با صدای بلند برای ما می‌خواند؛ «غم غربت نمی‌دانم چرا در قلب من کرد آشیانه/ نمی‌دانم چرا این دل به نزدیک غروب، گیرد بهانه/ نگو غربت، بگو کاشانه غم/ که در غربت نمی‌بینی تو همدم/ ز درد غربت و غربت‌نشینی/ شود جاری ز گونه اشک‌هایم/ بیا از غربت و غم‌ها رها شیم/ که از تنهایی و غصه جدا شیم»

 

آقا و خانم رمضانی؛ با کفاشی روزگار می‌گذرانند

 

دوشادوشی هر روزه

آرامش رمضانی و رضایت او از زندگی‌اش، بعد از داشتن اراده قوی و توکلش به خدا، دلیل محکمی دارد و آن حضور کلثوم رمضانی، زن صبور و جوانی است که در فرازونشیب‌های زندگی، استوار در کنار همسرش ایستاده است. خانه دوست‌داشتنی خانم و آقای رمضانی، ساده و صمیمی است.

خانم رمضانی هر روز صبح، لباس‌های کار همسرش را به او می‌پوشاند و وی را به کمک پسرش بر ویلچر می‌نشاند. سپس به حیاط می‌رود و چرخ‌های فلزی دوزندگی و سه کیسه لوازم کار کفاشی را روی چرخ ویلچر می‌گذارد و مردش را به محل کارش می‌رساند.

ما که شاهد این تلاش و دوشادوشی هستیم، در بین راه با خانم رمضانی هم‌کلام می‌شویم و از او می‌خواهیم که از ۱۳ سال زندگی مشترکش بگوید؛ «هر روز شوهرم را به سر کارش می‌برم و به خانه برمی‌گردانم. ناهار ظهر را اگر پسر بزرگم که دوازده‌ساله است، در خانه باشد، برای پدرش می‌برد؛ وگرنه خودم این کار را می‌کنم. خداراشکر زندگی خوب و شادی داریم.»

 

دغدغه بی‌مکانی برای کار

خانم رمضانی از بلند کردن و حرکت دادن هرروزه همسرش، خسته نمی‌شود، اما به‌مرور زمان از توان جسمی‌اش کاسته شده و دچار کمردرد و پادرد و واریس و بیماری‌های دیگر شده است. ازطرفی او با داشتن سه بچه قدونیم‌قد، در خانه بیکار ننشسته  و برای خودش سرگرمی‌هایی جور کرده‌است؛ «لباس‌های کاموایی کهنه را تبدیل به نخ می‌کنم و با نخ آن‌ها، قالیچه می‌بافم.

دار آن را از خانم همسایه گرفته‌ام و قالیچه کوچکی برای خودمان بافته‌ام و تابلوفرشی برای خانم همسایه.» او در توضیح مشکلات زندگی‌اش به اندکی اکتفا می‌کند؛ «الان همسرم خداراشکر، چرخ دوزندگی دارد، ولی هفت سال پیش مجبور بود با دست، کفش بدوزد و شرایط کارش، خیلی سخت بود؛ البته گاهی من هم در تعمیر کفش به او کمک می‌کردم.»

او آرزویش را هم به زبان می‌آورد؛ «ای کاش کسی پیدا شود و سرپناه کوچکی در همین نزدیکی، برای کار کردن شوهرم فراهم کند تا او دغدغه بی‌مکانی‌اش را نداشته باشد و خیال ما هم از این بابت راحت شود.»

* این گزارش چهارشنبه، ۲۷ بهمن ۹۵ در شماره ۲۳۲ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام