«آسید ماشاالله بامشکی» معتمد عیدگاه است
روح آدم که جلا پیدا کند، دیگر بیقید و بند نمیشود، به حرامی نمیزند، اصلا یککلام میشود «مرد خدا» و مرد خدا هم که جدای از خلق خدا نیست؛ از صبح که بیرون میزند تا شب که سر روی بالین میگذارد، همه فکر و ذکرش میشود اینکه من چرا آرام گرفتهام وقتی یکی گرفتار است! بعد یک «یاعلی (ع)» میگوید و بلند میشود تا برود و گره از کار فروبسته کسی...
خدا بیشتر از کوپنم به من داده!
در حسینیه ۱۲۰ساله معتمد نشستهایم که سر صحبت باز میشود. لابهلای حرفهایش میفهمی همه آنچه را که هست از برکت دو چیز میداند؛ یکی همین حسینیه که کلنگ اول آنرا پدربزرگش، حاج حسین معتمد زده و حالا پشتدرپشت کلیدداریاش آمده و به او و برادرانش رسیده. مورد دیگری که از آن نام میبرد نان حلال است؛ نان حلالی که پدرش هر روز کنار دنیایی پند و نصیحت سر سفرهشان میآورده است.
اینجا خیابان عیدگاه در محله پایین خیابان مشهد است؛ کوچهای که اهالی آن «آسید ماشاا... بامشکی» را به عنوان معتمد خود میشناسند. معتمدی که همه پشتش بانی و گرداننده مجالس محرم بودهاند و غلام اربابشان حسین (ع). بیشتر که بخواهی، خودش میگوید: به قول ما مشهدیها خدا بیشتر از کوپنم به من داده! فقط خودم میدانم چقدر حقیرم و اگرصد سال بعد از این هم زندگی کنم، نمیتوانم شکر یکی از هزارش را به جا بیاورم. الحمدا... همسر سازگار و فرزندان صالحی دارم. از مال دنیا هم برایم همین بس که تا حالا که۵۵ سال از خدا عمرگرفتهام، دست نیاز سمت کسی دراز نکردهام؛ همین برای مومن عین عنایت است.
کفشدوزی اولین حرفهام بود
پدرش در بازار وزیرنظام، درست زیر ساعت قدیمی کنار صحن عتیق حرم، حجره کفشدوزی داشته، از مردم قدیم نوغان بوده که بعدها منزلی در محله عیدگاه خریداری کرده و از آشنایان این کوچه میشود. آسید ماشاا... در همین کوچه، روزگار را به خواندن درس و آداب حسینیزیستن میگذراند و بعد از گرفتن دیپلم به عنوان شاگرد به حجره پدرش میرود تا کنار تجربههای او کار کفشدوزی را بهعنوان یک حرفه آغاز کند؛ یادش هست «کفشدوزی قدیم کار سختی بود. همیشه دستکشی به دست، موم داغ را کف آن میگذاشتیم و نخهایی را که برای دوخت کفش استفاده میکردیم، موم میکشیدیم تا مقاومت بیشتری داشته باشد. یک کفش را چندبار دوردوزی میکردیم و مدام قالب میزدیم تا فرم درستی داشته باشد.»
این چارقها که میبینی...
اینجای کلام که میرسد ادامه حرف، دست خاطرهها را میگیرد؛ «همین بود که سالها بعد وقتی دیگر نه پدر زنده بود و نه حجره، یکروز که برای تفریح به یکی از دهات اطراف مشهد رفته بودیم، جلوی یک ماستفروشی ایستادیم. همان لحظه یکی از دوستانم مرا به اسم صدا کرد.
پیرمرد ماستفروش که اسمم به گوشش آشنا آمده بود، رو کرد به من که: تو حاجطاهربامشکی را میشناسی؟ گفتم: پسرش هستم. دستی به کفشهایش گرفت و با همان لهجه روستاییاش گفت: این چارقها را میبینی؟ یازده سال پیش از پدرت خریدهام، هنوز میپوشم و خدا عمرش بدهد که همیشه جنس خوب دست مشتریاش میداد.» بعد با خندهای میگوید: آنروز معنی جملهای را که پدرم همیشه میگفت، تازه میفهمیدم؛ پدر مدام میگفت «عمل هر کس بعد از مرگش او را زنده نگه میدارد.»
آرزویم جفتکردن کفشهای امام زمان (عج) است
گفتن از خاطرهها را کوتاه میکند، پا به همین روزها میگذارد و حرف را به سمت علاقههایش میبرد که «من، اما مردِ کفشدوزی نبودم. دیپلم داشتم که آن سالها برای خودش کم مدرکی نبود. بیشتر دنبال شغلی اداری بودم و در همه آزمونهای استخدامی ادارات شرکت میکردم تا اینکه درست در شب ولادت حضرت جوادالائمه (ع) سال۱۳۶۱ در آزمون استخدامی اداره مرکزی آستان قدس قبول و با سمت کفشدار مشغول بهکار شدم. از آن روز تا همین ساعت و برای بعدها همه آرزویم این است که اگر خدا توفیقی بدهد یک روز کفشهای مهدی فاطمه (عج) را در کفشداری حرم جفت کنم.»
در شب ولادت حضرت جوادالائمه (ع) سال۱۳۶۱ در آزمون استخدامی اداره مرکزی آستان قدس قبول شدم
زندگی آرام است
آسیدماشاا... مرد آرامی است؛ آنطور که خودش تعریف میکند، زندگی آرامی هم داشته و چیزی نیست که آزارش داده باشد. ۳۰سال است که هر روز ساعت۶ صبح از خانه بیرون میرود و شب با کلی حرف به خانه برمیگردد. همه عمرِ کاریاش یا در حرم کفش زائران را جفت کرده یا زیر سقف همین حسینیه معتمد، گره از کار فروبسته مومنی باز کرده، همینطور سالبهسال به سنت اجدادش و بنا به قراری که با پدرش گذاشته، قصد کرده نگذارد چراغ حسینیه معتمد خاموش شود. همین است که همیشه همه حواسش را به آبرومندانه برگزار شدن مراسم محرم و شب احیا میدهد.
یادگرفتههای آسیدماشاا... از پدرش کم نیستند، یکی دیگر این است که تا آخرین نفس، هر محرم هشتدیگ شله را توی همین حسینیه بار بگذارد. کنار این نذرهای پدر، مادرش هم نذرهایی داشته است؛ چند تغار ماست میبسته و یکی را دم در میگذاشته تا هر که هوسش کشیده یا مستحق است بیاید و کمی بردارد. آسیدماشاا... دل را به گفتن از مادرش میدهد که «خدا رحمتش کند. زن دستودلبازی بود. این خُلق را از همخانگی با پدرم داشت که همیشه درِ منزلش به روی خلق خدا باز بود.»
هر گرفتاری خانه ما را میشناخت
دوباره هوای کوچههای قدیم را میکند و میگوید: پدرم کنار حاجمهدی پایدار، حاجغلامرضا سرجمعی، حاجنادر بزرگ و حاجفاضل یکی از بزرگان محل بود. قدیم هم که مثل حالا آژان و دادگاه نداشت؛ هر کسی اختلافی یا گرفتاری داشت یا حقش خورده شده بود، سمت خانه ما و بزرگان محل، برای دادگری یا میانجیگری قدم برمیداشت؛ اصلا مردم قدیم احترام و علاقه خاصی به سید و سادات داشتند و جایگاهشان نزد مردم، صدر دیگران بود.
قدیم آژان و دادگاه نداشت؛ هر کسی اختلافی یا گرفتاری داشت، سمت خانه ما و بزرگان محل میآمد
«یکی از دلایلی که حالا آشنای این محلهام، همین نامداری پدرم بوده و خدا شاهد است همیشه همه هموغم خودم هم این بوده که برای او و اسم و رسمش، فرزند خلفی باشم» این ادامه حرفهای آسید ماشاا.. بامشکی است که اسم و رسم پدرش را یکی از دلایل اعتماد مردم محل به خود میداند. او همچنین محبوبیت پدرش را از مال حلالی میداند که هیچگاه به طمع زرق و برق دنیا، به حرام آلوده نشده است.
نخستین نشانه مومن حسن خلق است
اگر بپرسی که معتمد به که میگویند؟ خیره نگاه میکند و همه اعتقادش را در یک جمله میریزد که «راه و روش دارد. حسن خلق داشتن، نخستین نشانه مومن است. معتمد به کسی میگویند که مردم از دست و زبان او در امان باشند؛ ایمان که فقط به نماز، روزه و ذکر چندساله نیست.»
او دومین نشانه یک معتمد را «ندیدن عیب دیگران» میداند و ادامه میدهد: خدا ستارالعیوب است و هیچکس هم که بدون عیب نمیشود. اگر میخواهید پیش خلق آبرودار باشید، ابتدا آبروی دیگران را حفظ کنید.
نقل را به روایتی از امام صادق (ع) میبرد و تعریف میکند که روزی مردی نزد ایشان آمد و پرسید «ای وجیه خدا، بیاحترامی به پرده کعبه گناه بزرگی است یا آبروی مومنی را بردن؟» حضرت میفرمایند «ای مرد عرب، همانا که آبروی کسی را بردن به مراتب گناه بزرگ تری است.»
و بعد ادامه میدهد: یک معتمد باید گرهگشای کار مردم و قبل همه اینها امانتدار راز و مال آنها باشد. پدرم اگر برای حل اختلافی به خانهای دعوت میشد، وقت برگشت به منزل حتی یک کلمه از احوال خانهای که در آن بود، بیان نمیکرد. خدابیامرز میگفت: راز دیگران را نگهدار تا راز تو را بر سر بازار نگویند. معتقد بود امانتداری تنها به مال نیست. گوش و چشم و زبانت هم باید امانتدار باشد. راست میگفت خدابیامرز؛ آخر همه این گفتهها هم که باید خالص و مخلص هر چه میکنی اول برای رضای خدا باشد، بعد رضایت خلق.
خدا هیچکس را بیجواب نمیگذارد
آسیدماشاا... از معتمد محل بودن قصههای زیاد دارد؛ «تا حالا خیلی چیزها هم به امانت گرفتهام و همان را برگرداندهام، چون رسم امانتداری است؛ یکبار خانمی که با همسر نااهلش اختلاف داشت، حدود نیمکیلو طلایش را به رسم امانت به من داد. دو سالی مالش دست من بود و روزی هم که آمد ببرد، عینش را به او برگرداندم.
او همینطور میگوید که «همیشه دستم را فقط پیش خدا دراز کردهام نه غیرخدا و او هم شکر، که بیجوابم نگذاشته است.»، اما کمی بعد همه حرفهایش را در یک کلمه خلاصه میکند و آن هم عاشقی است؛ «عشق همهچیزش خالص است. آدم را سبک میکند و آدم وقتی که سبک میشود، سمت کفهای که قلبش را سنگین میکند، نمیچرخد.»
آسیدماشاا... بامشکی معتمد محله عیدگاه، امیدوار است که خدا قبول کند و به همین رسم عاشقی بمیرد. بعد هم سخنش را با یک رباعی تمام میکند:
گر که با صبحدلان دیداری است
اجر صبر است و ز شببیداری است
سجده آرم به در درگاهش
هر چه دارم ز امانتداری است
*این گزارش پنجشنبه، ۱۳ دی ۹۱ در شماره ۳۸ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.


