سردار حسین ظریفی بارها شهید شد
وقتی میگفتند «چرا خودت را از سپاه بازنشسته نمیکنی؟» میگفت «برای داشتن شغل و کسب درآمد وارد این مجموعه نشدهام.» هدفش خدمت بود و در راه خدمت همیشه کارهای سخت و پرخطر را انتخاب میکرد. میتوانست برای ادامه خدمت به بجنورد یا تهران برود، اما سوریه را انتخاب کرد. معتقد بود برای بجنورد و تهران تعداد متقاضیان بیشتر است.
نبرد در جنگ هشتساله و سوریه، ترکش و عوارض شیمیایی برایش به جا گذاشته و عصبهای دست و پایش قطع شده بود. با وجوداین دست از خدمت نکشید. آنقدر در دفاع مقدس و دفاع از حرم و بعد از آن درکردستان، خراسان شمالی و سیستانوبلوچستان اقدامات تأثیرگذار انجام داد که لقب «فرمانده در میدان» را به او دادند.
بعضیها هم او را مانند سردار شوشتری، «مسیح بلوچستان» نام گذاشتند. سردار شهید حاجحسین ظریفی یکم مهرماه امسال در درگیری مسلحانه با اشرار در سراوان به شهادت رسید و طبق وصیتش در جوار مزار شهیدشوشتری در بهشترضا (ع) به خاک سپرده شد. حالا در آستانه چهلمین روز شهادتش، سراغ خانوادهاش رفتهایم تا از خاطراتشان با مردی بگویند که در عرصه نبرد با دشمن خستگیناپذیر و در عرصه خدمت به خانواده، مهربان، صبور و باگذشت بود.
داغی فراتر از مرزها
سردار جانباز شهید ظریفی، کسی است که زمینه اشتغال پایدار برای کولبران سراوان را فراهم کرد. علاوهبراین صدها برنامه و پروژه در شهرستان سراوان در زمینههایی همچون ساخت مدرسه و جاده روستایی، آبرسانی، برقرسانی، مسکن محرومان، رونق کشاورزی، تهیه جهیزیه و... به همت او تکمیل شده است.
شهید حسین ظریفی و خانوادهاش از حدود ۱۰سال پیش در محله لشکر سکونت دارند، اما شاید کمترکسی از همسایهها میدانست او چه کسی و درحال انجام چه اقدامات انقلابیای است.
این روزها خانه آنها میزبان مهمانان زیادی از دور و نزدیک است. زهرا امیری، همسر این شهید، میگوید: حالا دیگر مهمانان ما مهمان شهید هستند. قدمشان سر چشم.
به گفته خودش از زمان شهادت سردار تاکنون بیشتر روزها خانهشان میزبان افرادی از استانهای مختلف همچون تهران، خراسان شمالی و جنوبی، لرستان و... بوده. بهخصوص از بین اهالی سیستانوبلوچستان افراد زیادی هستند که در غم ازدستدادن سردار ناراحت هستند و برای ابراز همدردی و شاید ادای دینی کوچک، مسیر طولانی شهرستانشان تا خانه سردار و سر مزارش را میپیمایند تا تسلیتی به خانوادهاش بگویند و از خوبیهایی که در حقشان کرده برایشان تعریف کنند.
زهراخانم میگوید: در این چهلسال زندگی مشترکی که با سردار داشتیم، فکر میکردم شناخت کافی از او دارم، اما بعد از شهادتش و در خاطرهگوییهایی که دیگران داشتند، متوجه شدم شخصیت او بزرگتر و والاتر از چیزی بوده که من میدانستم.
او تعریف میکند: در روز تشییع سردار خیلی از بانوان بلوچ، من را در آغوش میگرفتند و میگفتند «فقط شما عزادار نشدید؛ ما هم عزادار و یتیم شدهایم.»

به هم قول دادیم پای سختیها بمانیم
او صحبت را میبرد به سالها پیش و میگوید: حاجآقا با پدرم و شوهرخواهرم در جبهه بودند. سال۶۲ درحالی به خواستگاری من آمد که در عملیات ترکش خورده بود و با عصا راه میرفت. با این وضعیت به او جواب مثبت دادم؛ زیرا اعتقادات و دیدگاههایمان همسو با یکدیگر بود. از همان زمان به هم قول دادیم در این مسیر پای همه سختیها بایستیم و کم نیاوریم.
زهراخانم ادامه میدهد: حاجآقا از ابتدا بهعنوان نیروی مردمی به جبهه رفت. این را بهعنوان ضرورت و مسئولیت اجتماعی و دینی خودش میدید. در بسیاری از عملیاتها حضور داشت و فقط وقتی به مرخصی میآمد که مجروح شده بود؛ آن هم نه جراحتهای کوچک و سطحی. هر وقت به بیمارستان اعزام میشد تا طیشدن مراحل درمانش کنار ما بود. بیشتر وقتها همین که میتوانست روی پا بایستد دوباره به جبهه برمیگشت.
به گفته او بعدها که مجموعه سپاه شکل گرفت، سردار به نیروهای این مجموعه پیوست.
بعد از چندین عمل جراحی وقتی دید بهبودی کامل پیدا نمیکند با دو عصا راهی مناطق مرزی شد
این همسر شهید تعریف میکند: وقتی نزدیک دوران بازنشستگی حاجآقا شده بود، گاهی اطرافیان میپرسیدند «کی بازنشسته میشوید یا چرا خودت را بازنشسته نمیکنی؟»، اما او در جواب میگفت «برای داشتن شغل و کسب درآمد وارد این مجموعه نشدهام. اگر هم روزی خود آنها من را بازنشسته کنند، جای دیگری خدمت میکنم.»
به گفته زهراخانم همین دیدگاه شهیدظریفی باعث میشده که بعد از اتمام جنگ تحمیلی هشتساله، هرجا نیرو لازم بوده میرفته و کار به این نداشته که آنجا چه سختیها و خطراتی دارد.
بهجای تهران به سوریه رفت
زهراخانم تعریف میکند: اوایلی که از ایران نیرو به سوریه اعزام میشد و هنوز این موضوع علنی نشده بود، سردار میتوانست تهران و بجنورد را برای ادامه خدمت انتخاب کند، اما چون جبهه سوریه نیاز بیشتری به ایشان داشت، تصمیم گرفت به آنجا برود.
سردار هر کاری میخواسته انجام دهد نظر همسرش را هم میپرسیده؛ آن موقع هم این موضوع را مطرح میکند و زهرا خانم که دغدغهها و اعتقاداتی از همین جنس داشته است، سختی آن را به جان میخرد و مثل همیشه با آینه و قرآن همسرش را بدرقه میکند.
زهراخانم از روزی صحبت میکند که سردار در سوریه جراحتهای شدیدی دیده بود. شاهرگ پایش قطع شده بود و امیدی به زندهبودنش نداشتند.
بهیادآوردن آن روز و حال وخیم سردار، صدای او را به لرزه میاندازد. انگار حتی اکنون در نبود سردار، برای دردی که آن زمان کشیده دلش میگیرد. اشک در چشمانش حلقه میزند و میگوید: بعد از این مصدومیت، حاجآقا نمیتوانست روی پا بایستد، اما مدام به پرستاران و پزشکان میگفت «هر کار میتوانید انجام دهید تا من خوب شوم.» دغدغه این را داشت که زودتر به سوریه برگردد، اما بعد از چندین عمل جراحی وقتی دید بهبودی کامل پیدا نمیکند و نمیتواند به جبهه آنجا برود، با دو عصا راهی مناطق مرزی سیستانوبلوچستان شد.
زهراخانم میگوید: هرکس دیگری شرایط جسمی حاجآقا را میداشت، ممکن بود ویلچرنشین شود یا لااقل تا مدتها با عصا حرکت کند، اما او اینقدر انگیزه و اعتقادات قوی برای خدمترسانی به نظام داشت که خیلی زود عصا را هم کنار گذاشت.

بعد از رهبر شهید دل به دنیا نداشت
به گفته او، سردار به خاطر جراحتهای متعدد، همیشه درد داشته، اما هیچوقت آن را به زبان نمیآورده، ناله نمیکرده و حتی درد را سفره رحمت الهی میدانسته است.
زهراخانم نفسی همراه با حسرت و توأم با صبوری میکشد و ادامه میدهد: خیلی از همرزمان سردار در دفاع مقدس شهید شدند. به نظر من اگر سردار هم آن زمان شهید میشد لیاقتش را داشت، اما خدا خواست بیش از چهلسال به انقلاب خدمت کند و بعد به شهادت برسد.
به گفته زهراخانم، سردار ظریفی بعد از شهادت رهبر شهید و سردار پاکپور دل به دنیا نداشته. این اواخر، یک بار وقتی در خانه بوده و همسرش پشت سر او نماز را اقامه کرده، بعد از اتمام نماز برگشته به همسرش گفته «برایم دعا کن.» زهراخانم گفته همیشه برایش دعا میکند، اما سردار گفته «نه. آن دعایی که خودت میدانی منظورم هست! دیر شده! همه رفتهاند!»
او میگوید: از بعد شهادت سردار، در این چهلروز، صبح و عصر مدام اقشار مختلف از شهرهای مختلف برای تسلیت آمدهاند و از او و کارهایش تعریف کردهاند.
چنان با محبت با من و فرزندانش رفتار میکرد که اگر فقط پیامکهای محبتآمیزش را نگاه کنیم هرکدام برایمان یک روضه است
زهرا خانم به سران طوائف مختلف که برای عرض تسلیت آمده بودند، اشاره میکند و میگوید: خیلی از اینها سنّی هستند. اعتقادات مختلفی دارند، اما اینقدر سردار را دوست داشتند که برایش عزادار هستند، اشک میریزند و حسرت نبودش را دارند.
تأثیرگذاشتن بر پیروان گروهکها
زهراخانم از افراد غیرنظامی یاد میکند و میگوید: خیلیها آمدند که نظامی نیستند. جزو مردم عادی مناطق مرزی هستند، اما سردار را به خاطر خدمتهای زیادش در آن مناطق، دوست دارند.
او به روحیه مردمداری این شهید اشاره میکند و میگوید: حاجآقا بسیار مردمدار بود. همیشه ما را هم به مردمداری توصیه میکرد. حتی این موضوع را در وصیتنامهاش هم نوشته است.
به نظر زهراخانم، شهیدظریفی یک الگوی خوب در این زمینه است که در عمل و همهجوره به فکر مردم بوده. به خاطر همین هم اقشار مختلف اعم از شیعه و سنی او را دوست داشتند.
او در صحبتهایی که با همسرش داشته و خاطراتی که دیگران برایش تعریف کردهاند، بارها شنیده که سردار توانسته با مردمداری و روی خوش، افراد وابسته به گروهکها را از مسیرشان برگرداند و به اسلام نزدیک کند.
این همسر شهید میگوید: به نظر من، سردار یک الگوی کامل بود. همیشه قرآن تلاوت میکرد. تابع محض ولی فقیه بود. در عرصه کار، فرماندهی بااخلاص، شجاع، آگاه به امور و خستگیناپذیر و در عرصه زندگی خانوادگی، یک همسر و پدر حمایتگر، مهربان و دلسوز بود.
او ادامه میدهد: خیلیها فکر میکنند، چون سردار از ابتدا مأموریتهای طولانیمدت میرفت، ما به نبودنش عادت کردهایم، درحالیکه وقتی بود یا حتی در مأموریت، چنان با محبت با من و فرزندانش رفتار میکرد که اگر فقط پیامکهای محبتآمیزش را نگاه کنیم هرکدام برایمان یک روضه است.
او بخشی از یکی از پیامکهای اخیر سردار را برایمان میخواند که در زمان بیماری برای زهراخانم فرستاده؛ «عزیزم عذرخواهم که نشد بیایم. الان که کسالت داری، باید کنار شما میبودم...».

پدر فقط یک بار شهید نشد!
یاسر ظریفی فرزند اول شهید است. در طول زمان گفتوگو هر سؤالی از او میپرسیم، از مادر میخواهد پاسخ دهد. او در جایگاه پسر شهید فقط تأکید میکند: سردار برای ما همین یک بار شهید نشد؛ در هر عملیاتی بود بارها فکر شهادتش از ذهنمان گذشت.
او تعریف میکند: یک بار بعد از مراسم دعای ندبه یکیدو نفر آمدند به من تسلیت گفتند. پدر و نیروهایشان عملیات بسیار سنگینی داشتند. کسانی که فیلمهایش را دیده بودند، اینقدر مطمئن بودند کسی از زیر آن آتش زنده نمیماند که به من تسلیت گفتند. من هم فکر کردم پدر شهید شده. چندین ساعت بعد خبر رسید که پدر زنده است.
این فرزند شهید به جای خالی پدرش اشاره میکند و میگوید: هر کاری میخواستم انجام دهم، زنگ میزدم با سردار صلاح و مشورت میکردم. همان راهنماییهایش پشتوانه و مایه دلگرمیام بود. قبل از شهادتش هم میخواستم برای کاری با او مشورت کنم؛ تماس گرفتم، اما نتوانستم صحبت کنم و بعد خبر شهادتش را دادند.
یک روستازاده دردآشنا بود
پدر شهیدظریفی در قید حیات نیست. مادرش در بستر بیماری است و به گفته اطرافیان به خاطر کهولت سن امکان صحبتکردن ندارد. علی ظریفی برادر بزرگتر سردار است. او به توجه سردار به پدر و مادرش اشاره میکند و میگوید: سردار در همان زمانهای کوتاهی که به مرخصی میآمد، خودش را مقید میدانست که پیش پدر و مادرش بیاید و تا وقتی بود، همه کارهای پرستاری از آنها را با جان و دل انجام میداد.
او گریزی به روزهای کودکیشان میزند و میگوید: ما در روستای «سنو» گناباد دامدار بودیم. حسینآقا از ابتدا اهل کار بود. با هم میرفتیم در بیابان خارشتر جمع میکردیم.
برادر شهید از سردار بهعنوان یک «روستازاده درد آشنا» یاد میکند و میگوید: اینکه سردار اینقدر به فکر مردم بود، برای روستاییان راه و جاده و بیمارستان صحرایی میساخت، اشتغالزایی میکرد و برای امنیتشان از جان خودش میگذشت، یک دلیلش شاید همین باشد که خودش این دردها را میشناخت.
او ادامه میدهد: همین لقبهای «فرمانده در میدان» و «مسیح بلوچستان» که به سردار دادهاند، بهخوبی نشان میدهد که او چه کسی بود.
* این گزارش چهارشنبه ۶ آبانماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۲ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.