نیمقرن بازیگری محمد الهی با رؤیاهای دور و دراز
چای استاد الهی سرد شده است. میگوید چای را سرد میخورد. نگاهش به قفسه کتابهایی است که سالها همراهش بوده و جوایزی که میان ردیفهای کتاب، غبار زمان رویشان نشسته است؛ تندیسهایی که هرکدام تکهای از تاریخ تئاتر و سینمای ایران هستند. وقتی از آن سالها میگوید، انگار دوباره همان جاست؛ در میان بزرگراههای تهران، در ماشین خسته اش که شبها محل خوابش میشد و فردا صبح باز سر صحنه فیلم برداری؛ صدا، دوربین، حرکت.
او همان پسری است که دوم اردیبهشت سال۱۳۵۴، با چهرهای استخوانی و شلوار دم پاگشاده، با اعتمادبه نفس مقابل لنز دوربین ایستاد. آن نوجوان شانزده ساله پشت عکسش نوشته بود: «هنرمند مشهدی خیلی زود بر روی پرده سینما میرود و همه شما او را خواهید دید.»
آن روزها شاید کسی باور نمیکرد، اما این تصویر، پیشگویی دقیق مسیر زندگی محمد الهی بود؛ حتی برای داداش حسین و سیده جان بی بی خانم که دلشان برای تقلید صدا و تئاتر بازی کردن تک وتنهای محمد جلو آینه غش و ضعف میرفت!
سالها گذشت و آن پسرک رؤیاپرداز به بازیگری تبدیل شد که نامش با تئاتر و سینما گره خورده است؛ کارهای تلویزیونی و سینمایی او کم نیستند. با این حال، او خودش را یک هنرمند تئاتر میداند و یک جمله معروف را مدام در صحبت هایش تکرار میکند: «در رگهای تئاتر، خون جاری است و در رگهای سینما، نان.»
شاید برای همین باشد که او هم طعم سیمرغهای جشنواره تئاتر فجر را چشیده است و هم تندیسهای کارگردانی در جشنوارههای دفاع مقدس و آیینی را در ویترین افتخاراتش دارد. محمد الهی از آن هنرمندانی است که ریشههای هنر بازیگری اش پنجاه سال است در جان تئاتر این شهر ریشه دوانده است.
من تئاتر اجرا میکنم!
وقتی از محمد الهی خواستم که فلاش بکی بزنیم به گذشتههای دور و اولین جرقههای هنری اش، او دیگر آن چهره شناخته شده سینما و تئاتر نبود. انگار دوباره همان پسربچه پرشور مشهدی شده بود که دنیای بازیگری برایش چیزی فراتر از ادادرآوردن جلو آینه بود: «یادم هست کلاس پنجم بودم، دبستان هدایت. مدرسه مان در خیابان کفایی و سه راه ادبیات بود. قرار شد جشنی در مدرسه برپا شود. هر دانش آموزی اجرای بخشی از جشن را بر عهده گرفت. همان جا بود که گفتم: «من تئاتر اجرا میکنم!» و خب، واقعا هم توانستم. معلمم، خانم پایدار، گفت: «آره محمد، تو میتونی. همون شعر محلی رو بخون.»
یک شعر با گویش مشهدی بود که بعضی وقتها سر کلاس اجرا میکردم. یک لباس چین چین تنم کردند و یک قلیان الکی هم دستم دادند. من آن روز شدم گل باجی خانم و خواندم:
دیشو پریشو دِ پله کرسی دِ خنه گُل باجی لَم دایه بود با خواهرش خاله سکینه گل باجی از دود قلیون زمینه گریه مِکرد نون منی پنج قُرون، روغن منی دو قُرون...
از همان لحظه که آن شعر را خواندم و صدای تشویق بچهها و معلمها بلند شد، دیگر گرفتار شدم. آن کف زدنها برای یک بچه، اعتیادآور بود. فهمیدم این همان مسیری است که باید در آن قدم بردارم.»
سرنوشت بچههای گروه «میم»
تئاتر برای او نقش سرگرمی را داشت، تا اینکه محمد پیش از انقلاب پایش به هنرستان شهیدبهشتی باز شد. او در آنجا وارد یک گروه تئاتر شد؛ گروهی به نام «میم» که کارش را با «نهضت سربداران» دکتر علی شریعتی شروع کرد: «کارگردانمان آقای جمشید شیبانی بود و تئاتر تم سیاسی داشت. پیش از انقلاب یواشکی در زیرزمین هنرستان شهیدبهشتی جمع میشدیم و تمرین میکردیم. در روزهایی که فضا پر از التهاب بود و کسی نمیدانست فردا چه پیش میآید، ما فقط روی اجرا متمرکز بودیم.»
وقتی انقلاب پیروز شد، گروه «میم» سرانجام فرصت پیدا کرد تا از آن پناهگاههای مخفی بیرون بیاید و روی صحنه تئاتر حرفش را بزند. اولین اجرای عمومی آن ها، در سالن خاطره انگیز خیابان امام خمینی (ره) بود که پیش از انقلاب «شیر و خورشید» نام داشت و پس از انقلاب به سالن هلال احمر تغییرنام داد. محمد الهی و رضا صابری و بچههای گروه «میم» اولین گروهی در کشور بودند که اوایل سال ۱۳۵۸ تئاترهای انقلابی را روی صحنه بردند. معروفترین اجرای آنها نمایش «چهارصندوق» بهرام بیضایی بود که به دلیل حال وهوای سیاسی آن روزها خیلی طرف دار داشت و برای تماشایش همیشه سالن پر میشد.
جبهه و رفقایی که دیگر نیستند
سالهای ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۱ برای محمد الهی سالهای سفر از صحنه نمایش به میدانهای جنگ بود؛ اما نه برای نبرد مسلحانه، بلکه برای رساندن صدای زندگی و دادن روحیه به رزمندههایی که در سنگرها بودند. الهی با اندوهی از سر دل تنگی، از جمعی حرف میزند که ستارههای تئاتر آن روزهای مشهد بودند؛ از داریوش ارجمند که تازه از فرانسه برگشته بود تا رضا سعیدی و مهدی صباغی خدا بیامرز: «آن روزها ما را به جبهه میبردند تا در سنگرها نمایش اجرا کنیم؛ نه برای جنگیدن، که برای روحیه دادن. در این میان، داستان نوجوانی که کل خانواده اش را در جنگ از دست داده و توانسته بود از دست عراقیها فرار کند و قصه نود نفر از بچههای بسیجی که داوطلبانه روی معبرهای مین میخوابند تا رزمندگان از روی آنها رد شوند، حسابی به دل من نشسته بود و برایم جذاب بود.
هرچه بود، جمعی صمیمی داشتیم؛ من، زنده یاد رضا سعیدی، فیروز صباغ، مهدی صباغی، احمد مینایی، علی آزاد نیا و محسن کریمیان. داریوش ارجمند هم که تازه بورس تحصیلی اش تمام شده بود و از فرانسه برگشته بود، کنارمان بود. ما با تئاتر به دل سنگرها میرفتیم. این دوران، بخشی از تاریخ شخصی من و رفقایم است که هر وقت به یادشان میافتم، جای خالی شان در قلبم سنگینی میکند؛ رفقایی که برخی از آنها امروز دیگر بین ما نیستند.»

آمدم زرنگی کنم، پا خوردم!
سال ۱۳۶۶ محمد الهی اولین تجربه سینمایی اش را به اسم «زمزمه» به کارگردانی خسرو ملکان تجربه کرد که برای او تجربه جالبی به همراه داشت: «اولین تجربه سینمایی من، فیلم «زمزمه» بود؛ همان ایام که تهران موشک باران میشد و عوامل فیلم به مشهد آمده بودند.»
آن روزها ما را به جبهه میبردند تا در سنگرها نمایش اجرا کنیم؛ نه برای جنگیدن، که برای روحیه دادن
این بخش از خاطرات الهی هم به یادماندنی است. او با خندهای که رنگ تجربه دارد، از ساده دلی آن روزهایش میگوید؛ دورانی که فکر میکرد با زیرکی درحال بستن یک قرارداد عالی است، اما درواقع حضورش را در فیلم کم رنگ کرده بود: «یادم هست آن موقع همه برای کل فیلم قرارداد ۱۰هزارتومانی میبستند. من آمدم زرنگی کنم و گفتم: «نه، من جلسهای هزار تومان میگیرم!» آنها هم با خوش حالی گفتند: «باشه!» پس از هفت جلسه کارکردن، دیگر خبری از من در فیلم نبود. وسط فیلم بازیگری که نقش برادرم را داشت، گفت: «داداشم رفت شهرستان!» و این گونه بود که نقش مرا حذف کردند تا پول بیشتری به من ندهند!
اولی فجر با شنا در آتش
جشنواره تئاتر فجر در سال۱۳۷۲ برای محمد الهی هیچ وقت فراموش نمیشود. او با نمایش «شنا در آتش» به کارگردانی رضا صابری در جشنواره شرکت کرد و تندیس بازیگر اول را به خودش اختصاص داد: «شب اجرای نمایش هیچ چیز آماده نبود. دکور ناقص، نورها بلاتکلیف و من حتی موسیقی کار را نشنیده بودم. وقتی ساعت۴ صبح موسیقی رسید، عملا فرصتی برای تمرین نبود. به خودم گفتم فقط باید به غریزهام اعتماد کنم. دقیقا لحظهای که زنگ سالن تالار وحدت به صدا درآمد و پردهها کنار رفت، من با موسیقیای که تا آن لحظه نشنیده بودم، وارد صحنه شدم.
شاید باورتان نشود، اما آن موسیقی انگار با گوشت و خون من یکی شده بود. انگار سازندگانش آن را دقیقا برای روح و حرکات بدن من ساخته بودند. صدا در گوشم میپیچید و ناخودآگاه همه اجزای بدنم به حرکت درمی آمد. دست هایم را باز میکردم و در آن فضای سرد صحنه پرواز میکردم. آن اجرا یکی از تجربههای نابی بود که هر بازیگری ممکن است فقط یک بار در عمرش آن را تجربه کند.»
الهی ادامه میدهد: شب اعلام نتایج در تالار وحدت، همه چیز دور سرم میچرخید. ردیف دوم نشسته بودم. همه رقیبان قدر بودند؛ مجید مظفری، سیاوش طهمورث، سیروس گرجستانی و رضا رویگری. حسین پاکدل داشت اسامی برتر را میخواند؛ بازیگر سوم، بازیگر دوم…. دیدم اسم من نیست، بی خیال شدم. بلند شدم که بروم، یک دفعه دیدم رضا رویگری زد روی شانهام و اشاره کرد که بلند شو! اول باور نکردم. فکر کردم اشتباه شنیدهام، اما وقتی نام «محمد الهی» را شنیدم، از ذوق دنیا برایم متوقف شد.»

وقتی غیبت بازیگر برای الهی جایزه میآورد!
پیشکسوت تئاتر مشهد یک بار هم جایزه بازیگر اول تئاتر خیابانی جشنواره فجر را برده که خاطرهای دل نشین در ذهنش ثبت کرده است. محمد الهی با لبخندی که حکایت از یک شیرین کاری قدیمی دارد، خاطره اجرای آن تئاتر خیابانی را تعریف میکند که غیبت بازیگر اصلی اش او را به سمت خلاقانهترین بداهه پردازی عمرش سوق داد؛ اجرایی که نه تنها به بن بست نرسید، بلکه سکوی پرتاب او شد: «قرار بود دوستم، علی جوانمرد، در آن اجرا حضور داشته باشد، اما نشد.
ما وسط میدان اصلی جلو تئاتر شهر بودیم و اجرا باید شروع میشد. چارهای نبود؛ خودم باید جای او بازی میکردم، اما دیالوگها را حفظ نبودم! نقشش «عریضه نویس وسط خیابان» بود. فکری به سرم زد؛ سرفصل دیالوگها را روی کاغذ نوشتم و گذاشتم روی همان ماشین تحریری که جزو دکور کار بود. وقتی اجرا میکردم، تماشاگر فکر میکرد دارم با دقت عریضه مینویسم، اما درواقع داشتم از روی آن نوشته ها، دیالوگ هایم را میخواندم! آن قدر غرق کار شدم که کسی متوجه این موضوع نشد.»
آن روز تئاتر خیابانی به من یاد داد که حتی در سختترین وضعیت، اگر به کار باور داشته باشی، صحنه نمایش تو را بی جواب نمیگذارد
ساعت ۴ عصر اجرای گروه تمام میشود و آنها ساعت ۸ شب بلیت قطار داشتند تا به مشهد برگردند. گروه قرار میگذارد پیش از بازگشت به مشهد، سری به سالن چهارسوی تئاتر شهر بزند تا بیننده بخشی از مراسم اختتامیه باشد: «در سالن، آقای لک، از مسئولان جشنواره، کنارم آمد و درگوشی گفت: «اگر اسمت را خواندند، آماده باش که روی صحنه بروی!»
من که اصلا فکر نمیکردم خبری باشد، شوکه شدم. چند لحظه بعد نام «محمد الهی» برای نمایش «سالهای خاکستری» به عنوان بازیگر اول اعلام شد. آن روز تئاتر خیابانی به من یاد داد که حتی در سختترین وضعیت، اگر به کار باور داشته باشی، صحنه نمایش تو را بی جواب نمیگذارد.»
نردبان رشد من اینجا بود
وقتی در سالهای گذشته از کت جادویی، قبیله عشق، طوفان شن، خورشید شب، معمای شاه، تنهایی لیلا، زمانه، قاب خاطره و... صحبت میکنیم، از سریالهایی حرف میزنیم که خیابانهای شهر را خلوت میکردند.
محمد الهی یکی از چهرههای شاخص هنر شهرمان است که در این مجموعههای تلویزیونی حضور داشته است و به گفته خودش اگر آن زمان اینستاگرام بود، شاید به آنها هم میگفتند سلبریتی! «من چندین بار برای کار به تهران رفتم، اما هربار برگشتم. یادم است برای رفتن به سر لوکیشن ها، همه زندگیام در ماشین بود. لوکیشن که عوض میشد، با ماشین میرفتم و شبها همان جا در ماشین میخوابیدم. با وجود همه آن موفقیت ها، وفاداریام به مشهد را حفظ کردم. هنوز هم تمام زندگیام در مشهد است و تهران فقط محل کارم است. نردبان رشد من اینجا بود و کم لطفی است که رهایش کنم.»

-بازیگری برای شما چه معنایی دارد؟
بازیگری ناخواسته بخشی از زندگی من شده و جداکردنش از زندگیام تقریبا غیرممکن است.
-تئاتر یا سینما؟
در تئاتر بازیگری تداوم یک حس است و در سینما تقطیع یک حس. بازیگری در تئاتر را دوست دارم، چون به زندگی نزدیکتر است و نفس تماشاچی هنرمند را برای بهتر بازی کردن کمک میکند.
-سختترین کاری که در آن حضور داشتید، کدام بود؟
شهرزاد. چون بازیگر نقش مقابل من علی نصیریان بود؛ استاد بی بدیل تئاتر و شهاب حسینی که در بازیگری درجه یک است. بالانس کردن صحنه وقتی این دو نفر مقابلت هستند، کار بسیار سختی است.
-بزرگترین حسرت هنری؟
سریال پس از باران. اول قرار بود من نقش اول را بازی کنم. نمیدانم چرا به توافق نرسیدیم و بعدش محمود پاک نیت، دوست خوبم، از شیراز آمد و نقش ارباب را بازی کرد.
-یک جمله درباره داریوش ارجمند؟
به تئاتر مشهد نظم داد و مثل بولدوزری بود که راه را برای بچههای جوانتر هموار کرد. کاش یکی از سالنهای تئاتر مشهد را به نامش میکردند.
-بهترین دستمزد؟
سر سریال طوفان شن دستمزد خوبی گرفتم. رقمش یادم نیست.
-کارهای دلی و رایگان؟
چندتا کار کوتاه داشتم درباره امام رضا (ع) که با جان و دل، افتخاری بازی کردم.
-حال وهوای این روزهای گیشههای تئاتر؟
مریض است. کارها کپی است و مورد استقبال قرار نمیگیرد. متأسفانه جوانها دوست ندارند از تجربیات قدیمیها استفاده کنند و اغلب به دنبال مطرح کردن خودشان هستند.
-بهترین طنزپرداز مشهدی؟
امیر محاسبتی. کارهایش عالی بود. این روزها مریض احوال است و گوشه خانه افتاده است. شما وظیفه دارید احوالی ازش بپرسید.
-بهترین کارگردان مشهدی؟
سعید سهیلی. چون خیلی هوای بچههای مشهدی را دارد. حتی عوامل پشت صحنه فیلم هایش هم بچههای مشهدی هستند. دمت گرم آقای سهیلی.
افتخارات محمد الهی
جایزه اول بازیگری از جشنواره دوازدهم فجر برای نمایش شنا در آتش؛ ۱۳۷۲
جایزه اول کارگردانی و سوم طراحی صحنه از جشنواره دفاع مقدس برای نمایش مظلوم پنجم؛ ۱۳۸۱
جایزه اول کارگردانی، اول بازیگری و اول طراحی صحنه از جشنواره دفاع مقدس و جشنواره منطقهای کرمان برای نمایش پوتینهای پایدار؛ ۱۳۸۳
جایزه اول بازیگری، کارگردانی و طراحی صحنه از جشنواره سراسری دفاع مقدس مشهد برای نمایش پوتینهای پایدار؛ ۱۳۸۳
* این گزارش چهارشنبه ۱۳ آبانماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۳ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.