کد خبر: ۱۵۲۸۵
۰۳ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
اجتماعات شبانه

زهرا بخشی در حاشیه اجتماعات برای بچه‌ها وسایل سرگرمی فراهم می‌کند

زهرا بخشی هر شب به اجتماعات شبانه می‌‌رود و برای بچه‌ها برگه نقاشی، مداد رنگی، وسایل کاردستی و حتی جایزه می‌آورد. جایزه‌هایی که گاهی یک مداد است، گاهی گل‌سر و یک دست‌بند اما همین کار برای بعضی از بچه‌ها آن‌قدر مهم شده که برای فرارسیدن شب‌های اجتماع به انتظار می‌نشینند.

بچه‌ها زودتر از بزرگ‌تر‌ها رسیده‌اند. هنوز جمع اجتماع‌کنندگان کامل نشده‌است که دختر‌ها و پسر‌های محله انقلاب در گوشه‌و‌کنار حاشیه بولوار ثامن جا گرفته‌اند. یکی روی جدول نشسته، دیگری روی پله‌های مسجد حمزه سیدالشهدا (ع). چندنفری هم در فضای سبز اطراف مسجد منتظرند. گاهی با هم حرف می‌زنند و گاهی چشمشان به راه است. منتظر یک نفرند؛ زهرا بخشی.

صدای سلام‌و‌علیک بچه‌ها بلند می‌شود. زهرا‌خانم می‌رسد. یک دستش زیرانداز است و دست دیگرش بسته‌ای از برگه‌ها و وسایل نقاشی. هنوز زیرانداز را زمین نگذاشته که بچه‌ها دورش جمع می‌شوند. یکی از نقاشی‌اش می‌گوید، دیگری کاردستی‌ای را که در خانه درست کرده، نشانش می‌دهد و آن یکی سراغ جایزه امشبش را می‌گیرد.

زهرا‌خانم فرز و چابک است. یک لحظه آرام ندارد. بین حاشیه خیابان و مسجد دائم در رفت‌و‌آمد است. وسایل را تقسیم می‌کند. به یکی سفارش می‌کند که مراقب بچه‌های کوچک‌تر باشد و به دیگری می‌گوید زیرانداز را طوری پهن کند که همه روی آن جا شوند.

‌بچه‌ها نزدیک دو ماه است که با ذوق و شوق بیشتری به اجتماع‌های شبانه می‌آیند؛ ذوقی که بخشی از آن را مدیون همین بانوی پنجاه‌و‌پنج‌ساله‌اند. او هر‌شب از جیب خودش برای بچه‌ها برگه نقاشی، مداد رنگی، وسایل کاردستی و حتی جایزه می‌آورد. یک شب در جمعشان حاضر شدم تا من هم یکی از افراد باشم.

زهرا‌خانم هر سال دهه آخر صفر به ورودی شهر می‌رفت تا از زائران پیاده پذیرایی کند، اما امسال پدر‌ها و مادر‌ها از او خواستند سنگر اجتماعات شبانه و ماندن کنار بچه‌ها را رها نکند. او هم پذیرفت.

 

شب‌های متفاوت اجتماعات

بیش از صدوهفتاد‌شب است که اهالی محله انقلاب مقابل مسجد حمزه سیدالشهدا (ع) در بولوار ثامن جمع می‌شوند. ساعت از ۸ شب گذشته، اما هوا هنوز گرم است. نسیمی که می‌وزد، هُرم داغ هوای مرداد را به صورت می‌زند. با‌این‌حال بزرگ‌تر‌ها یکی‌یکی از راه می‌رسند.

زهراخانم که وارد جمع می‌شود، انگار بچه‌ها جان تازه‌ای می‌گیرند. دورش حلقه می‌زنند. مطهره، سارا، محدثه، فاطمه، مائده و زهرا و... به‌همراه چند پسر مثل طا‌ها و حافظ، هرکدام می‌دانند امشب چه کاری باید انجام دهند.

در گوشه‌ای از فضای سبز، زیرانداز پهن می‌شود. دختر‌های بزرگ‌تر وسایل نقاشی، خطاطی و کاردستی را بین بچه‌ها تقسیم می‌کنند. چند برگه نقاشی روی زمین قرار می‌گیرد و مداد رنگی‌ها دست به دست می‌شود. هرکس گوشه‌ای می‌نشیند و مشغول کار خودش می‌شود.

چند دختر هم کیف‌هایشان را باز می‌کنند و دست‌ساز‌هایی را که ساخته‌اند، بیرون می‌آورند؛ دست‌بند‌های بافته‌شده، گردنبند‌هایی با طرح نقشه ایران و ظرف‌های سفالی. کار‌ها را روی چند کارتن می‌چینند تا بقیه هم ببینند.

این جمع مربی رسمی ندارد. خود بچه‌ها بخشی از آنچه را که یاد گرفته‌اند، به یکدیگر آموزش می‌دهند. مائده یکی از همین دختران است. زهرا‌خانم او را نشانم می‌دهد و می‌گوید: مائده را همین‌جا شناختم. خودش پیش‌قدم شد و گفت هر‌چه از نقاشی و کاردستی بلد است، می‌تواند به سایر بچه‌ها آموزش بدهد.

همین‌طور‌که بچه‌ها مشغول کارند، زهرا‌خانم از این سو به آن سو می‌رود. یک پایش در اجتماع است و پای دیگرش در مسجد. بین همین رفت‌وآمدها، فرصت پیدا می‌کنم از خودش بپرسم که این قصه از کجا شروع شده است.

 

اجتماعات شبانه

 

مادر بچه‌ها در اجتماعات محله انقلاب

۵۵سال دارد؛ با‌این‌حال درمیان بچه‌ها سرحال و پرجنب‌وجوش است. وقتی از کودکی‌اش می‌گوید، قصه به سال‌های دور می‌رود. زمانی که فقط ۹‌سال داشت و مادرش را از دست داد. از همان سن، هم مادر خواهر و برادرهایش بوده و هم در کار‌های خانه به مادر ناتنی خود کمک کرده است. آشپزی و کار‌های خانه را یاد گرفته و در‌کنار آن، خیاطی را هم آموخته و برای دیگران خیاطی کرده است. آرایشگری را نیز کنار یکی از بانوان محله انقلاب یاد گرفته است.

پانزده‌ساله بود که با علی‌اکبر بیابان‌گرد ازدواج کرد؛ فاطمه، فریبا، محمد، ابوالفضل، مصطفی و رضا حاصل این زندگی مشترک هستند. در‌کنار انجام کار‌های خانه و رسیدگی به بچه‌ها، فعالیت‌های اجتماعی را ادامه داده است. اما از همان روز‌هایی که مادر شد، یک خواسته در ذهنش ماند؛ اینکه بچه‌هایش درس بخوانند و قلم به دست باشند.

او می‌گوید: سواد آن‌چنانی ندارم، اما دوست دارم فرزندانم قلم به دست باشند. صاحب دانش و تحصیلات باشند. برای همین زمینه حضورشان در ورزش و کار را فراهم کردم.

پابه‌پای بچه‌هایش در زمینه ورزش همراهشان بوده و تا قهرمانی از آنها حمایت کرده است. حالا بچه‌ها بزرگ شده‌اند و دیگر ورزش را برای سلامتی خودشان انجام می‌دهند، نه برای کسب مقام. اما این نگاه به بچه‌ها فقط به فرزندان خودش محدود نمانده است.

 

لذت خادمی

زهرا‌خانم می‌گوید از سال‌۱۳۸۸ وارد بسیج مسجد حمزه سیدالشهدا (ع) شده است. از آن زمان در کار‌های مختلفی که به مردم محله مربوط بوده، حضور داشته است؛ از تهیه جهیزیه و کمک به نیازمندان گرفته تا پیگیری کار کسانی که دنبال شغل یا وام بوده‌اند. هر‌جا کاری بوده، هرچه از دستش برآمده انجام داده است.

وقتی از این سال‌ها حرف می‌زند، یک عبارت را مدام تکرار می‌کند؛ «قدمی و قلمی». همین عبارت را وقتی درباره بچه‌ها حرف می‌زند، هم به کار می‌برد. می‌گوید دوست دارد بچه‌های محله قلم به دست باشند، هنر یاد بگیرند و درس بخوانند.

اما قصه حضور جدی‌تر زهراخانم کنار بچه‌ها به همین اجتماع‌های شبانه برمی‌گردد. می‌گوید: از همان شب اول تجمعات به خیابان آمدم. خیلی از بانوان همراه بچه‌هایشان می‌آمدند. بچه‌ها از ساعت‌های طولانی حضور در خیابان خسته می‌شدند. به همین دلیل تصمیم گرفتم برایشان سرگرمی فراهم کنم تا مادر‌ها با خیال راحت در اجتماعات شرکت کنند.

حالا دلیل این همه برگه و مداد رنگی و کاردستی و آن تکیه‌کلام را بهتر می‌فهمم. او می‌خواهد بچه‌ها فقط تماشاگر اجتماع نباشند؛ چیزی یاد بگیرند و با دست پر به خانه برگردند.

 

اجتماعات شبانه

 

مربیان کوچک

مادر محدثه از راه می‌رسد. خودش امشب نمی‌تواند در اجتماع بماند. دخترش را به زهرا‌خانم می‌سپارد. زهرا‌خانم محدثه را به جمع دختر‌های دیگر می‌فرستد. آنها جایی برایش باز می‌کنند و مداد‌های رنگی را جلو محدثه می‌گذارند.

اینجا قرار نیست کسی بالای سر بچه‌ها بایستد و مدام بگوید چه کنند. دختر‌های بزرگ‌تر چیز‌هایی را که بلدند به کوچک‌تر‌ها یاد می‌دهند. زهرای نه‌ساله یکی از همین بچه‌هاست. سینی به دست دارد و استکان‌های خالی چای را جمع می‌کند.

بچه‌ها از ساعت‌های طولانی حضور درخیابان خسته می‌شدند. تصمیم گرفتم برایشان سرگرمی فراهم کنم تا مادر‌هاخیالشان راحت باشد

از او می‌پرسم: اینجا چه کار می‌کنی؟ زهرا می‌گوید: در اجتماع هرچه خاله بخشی بگوید، انجام می‌دهم. استکان‌ها را جمع می‌کنم. مراقب بچه‌های کوچک‌تر هستم که وسط خیابان نروند. با بقیه دختر‌ها وسایل را جمع می‌کنیم و زیرانداز را پهن می‌کنیم.

از اینکه مسئولیتی دارد، خوشحال است. چادرش را زیر بغل می‌زند تا خاکی نشود و به سمت مسجد می‌رود. چند‌دقیقه بعد همراه یکی از دوستانش با سینی پر از چای برمی‌گردد. طا‌ها و چند پسر دیگر هم در کار‌های فنی به زهرا‌خانم کمک می‌کنند؛ از سیم‌کشی و برق گرفته تا سیستم صوتی. طا‌های پانزده‌ساله هم مانند زهرا می‌گوید هر‌چه زهرا‌خانم بگوید، انجام می‌دهد. اینجا هر‌کس، گوشه‌ای از کار را گرفته است تا کاری روی زمین نماند.

به نظر می‌رسد یکی از راز‌های ماندگاری این جمع همین باشد. فقط برای بچه‌ها کاری انجام نمی‌شود، خود بچه‌ها هم در کار‌ها سهم دارند.

 

تشویق، راز ماندگاری بچه‌هاست

زهرا‌خانم هنوز بین بچه‌هاست و آنها مشغول نقاشی هستند. هر چند دقیقه یک‌بار هم صدایش شنیده می‌شود که چیزی را یادآوری می‌کند. بچه‌ها منتظر چیز دیگری هم هستند؛ جایزه‌هایی که زهرا‌خانم هر چند شب یک‌بار بینشان تقسیم می‌کند.

خودش می‌گوید تقریبا هر سه شب یک‌بار برای بچه‌ها جایزه می‌آورد. جایزه‌هایی که گاهی یک مداد است، گاهی گل‌سر و گاهی یک دست‌بند.

همین جایزه‌های کوچک برای بعضی از بچه‌ها آن‌قدر مهم شده که ساعات روز را برای فرارسیدن شب‌های اجتماع به انتظار می‌نشینند. اما قصه برای زهرا‌خانم به خریدن و تقسیم جایزه ختم نمی‌شود.

یک بار چند دختر سراغش آمدند و گفتند خودشان دست‌بند و وسایل دست‌ساز درست می‌کنند. نمونه کارهایشان را نشانش داد‌ند و او هم پیشنهاد کرد کارهایشان را بیاورند و در‌کنار بچه‌ها بساط کنند.

حالا چند کارتن گوشه زیرانداز قرار گرفته و دست‌ساز‌های بچه‌ها روی آن چیده شده است. هم اهالی محله و اجتماع‌کنندگان می‌توانند از آنها خرید کنند و هم زهراخانم خودش از بچه‌ها خرید می‌کند؛ خرید‌هایی که برای دختر‌ها بیشتر از یک معامله ساده است. دلگرمی‌ای است که می‌فهمند کاری که با دست‌های خودشان ساخته‌اند، دیده می‌شود.

زهراخانم برای تهیه این وسایل هم به‌طور معمول دست خالی سراغ مغازه‌دار‌ها می‌رود و قسطی خرید می‌کند. او می‌گوید: از دختر‌ها نیز به‌صورت قسطی خرید می‌کنم. زمانی که حسابم به ۳۰۰ یا ۴۰۰هزار تومان می‌رسد، با بچه‌ها یا مغازه‌دار تسویه می‌کنم. نه پس‌اندازی دارم و نه خیّری از من حمایت می‌کند. اما پولش را خدا می‌رساند.

بعد برگه‌ای را به دست بچه‌ها می‌دهد و می‌گوید: من معلم یا مربی آنها نیستم؛ فقط در‌کنارشان هستم تا بتوانند مسیر خودشان را پیدا کنند.

حتی شب‌هایی بوده که برگه برای نقاشی و خط نداشته‌اند. آن شب‌ها به بچه‌ها گفته از پشت برگه‌ها استفاده کنند و شب بعد همان برگه‌ها را تبدیل به کاردستی کنند. انگار برای زهر‌اخانم مهم نیست وسیله‌ای که در اختیار بچه‌ها می‌گذارد چقدر ساده باشد؛ مهم این است که دستشان خالی نماند.

 

اجتماعات شبانه

 

بساط کوچک دختران اجتماع

کمی آن طرف‌تر، فاطمه نیکنام یازده‌ساله بساط کوچکی برای خودش درست کرده است. آویز تلفن، مهر‌های رنگی و چند دست‌ساز دیگر را جلویش چیده. سارا خسروی، فاطمه یزدانی، مطهره مهجوری و چند دختر دیگر دورش جمع شده‌اند.

یکی چراغ قوه تلفن همراهش را روشن کرده است و نور را روی کار‌ها انداخته تا بهتر دیده شوند.‌

می‌پرسم: چه شد که دست‌سازهایت را به اجتماع آوردی؟ نگاهش به زهرا‌خانم می‌افتد و می‌گوید: نمونه کارم را نشان دادم. قرار شد در کنار بچه‌هایی که نقاشی می‌کنند، من هم دست‌سازهایم را برای فروش عرضه کنم.

یاسمن کنار او نشسته است. مادرش نمی‌تواند در اجتماعات شرکت کند. دست‌بند‌ها را با هم درست می‌کنند و یاسمن شب‌ها آنها را با خودش به اجتماع می‌آورد. او می‌گوید: با مادرم دست‌بند‌ها را درست می‌کنیم و من شب‌ها می‌آیم و در‌کنار دختر‌های دیگر بساطم را پهن می‌کنم.

زهرا‌خانم که حرف‌هایش را می‌شنود، نگاهش را از بچه‌ها نمی‌گیرد و می‌گوید: بسیاری از مادر‌ها به دلایل مختلف نمی‌توانند در اجتماع حضور داشته باشند. با من هماهنگ کرده‌اند که فرزندانشان را بفرستند. من اینجا مراقب آنها هستم و پس‌از پایان اجتماع نیز خانواده‌ها برای بردن فرزندانشان می‌آیند. به آنها گفته‌ام درست است که باید برای خانواده و همسرشان در منزل حضور داشته باشند، اما نباید سنگر را خالی کنیم. فرزندتان را به نمایندگی از خودتان بفرستید؛ من مراقب او هستم.

 

اجتماعات شبانه

 

این بچه‌ها را رها نمی‌کنم

برای او خدمت شکل مشخصی ندارد. یک شب ممکن است تهیه یک برگه نقاشی برای بچه‌ای باشد که منتظرش نشسته، شب دیگر کمک به خانواده‌ای که مشکلی دارد و ساعتی بعد هم گشت‌زدن در کوچه‌های محله حتی درست‌کردن شام شب برای نیرو‌های بسیجی.

حتی امسال به‌خاطر همین بچه‌ها از سفر اربعینش گذشته است. این بانوی فعال بسیجی می‌گوید: امسال فرصتی فراهم شد تا در پیاده‌روی اربعین شرکت کنم. اما با خودم گفتم اگر بروم، بچه‌هایی که هر شب در اجتماع حضور پیدا می‌کنند چه می‌شوند. برای آمدن و ماندن آنها در اجتماع بسیار تلاش کرده‌ام و نمی‌خواستم این تلاش‌ها از بین برود. به همین دلیل از رفتن صرف‌نظر کردم.

شب‌هایی که برگه برای نقاشی و خط نداشته‌اند، گفته از پشت برگه‌ها استفاده کنند و بعد همان برگه‌ را تبدیل به کاردستی کنند

دهه آخر صفر هم هر سال برای خدمت به زائران به موکبی در جاده قدیم نیشابور می‌رفته، اما امسال آن را هم کنار گذاشته است. دلیلش را خودش کوتاه می‌گوید: خدمت، خدمت است؛ چه خدمت به زائر باشد و چه خدمت به کودکانی که به خاطر من در اجتماع حضور پیدا می‌کنند. خدا را خوش نمی‌آید که این بچه‌ها را رها کنم.

بعد دوباره راه می‌افتد. بچه‌ها هنوز مشغول‌اند و شب هنوز تمام نشده است.

 

بعد از اجتماع

دعای فرج خوانده می‌شود. خانواده‌ها یکی‌یکی برای بردن بچه‌هایشان می‌آیند. بچه‌ها وسایلشان را جمع می‌کنند و زیرانداز کم‌کم خالی می‌شود. اما برای زهرا‌خانم کار‌ها هنوز تمام نشده است.

باید مطمئن شود بچه‌ای جا نمانده. باید وسایل را جمع کند و حواسش به محیط اطراف باشد. چادرش را پشت گردنش می‌بندد و آشغال‌هایی را که اطراف اجتماع مانده جمع می‌کند.

وسایل را زیر بغل می‌زند و همراه پسرش راهی می‌شود. قرار است چند ساعت دیگر دوباره برای گشت در محله برگردد.

شب‌ها وقتی او همراه پسرانش به اجتماع می‌آید، همسرش در خانه می‌ماند. دلیلش را هم ساده توضیح می‌دهد: تا حالا دو بار خانه‌ا‌م را دزد زده است. کولر و وسایل خانه را بردند. برای همین شوهرم شب‌ها خانه می‌ماند تا من به اجتماع بیایم.

‌حالا که بیشتر جمع رفته‌اند، بچه‌هایی که چند‌ساعت پیش روی جدول و پله‌های مسجد منتظر زهرا‌خانم بودند، یکی‌یکی راهی خانه می‌شوند.

شاید خودش نگوید مربی است. شاید عنوانی برای این کار نداشته باشد، اما بچه‌های محله انقلاب خوب می‌دانند زهراخانم کسی است که هرشب گوشه‌ای از وقت و توانش را برای آنها کنار گذاشته.

خودش آرزوی دیگری ندارد. می‌گوید: دلم می‌خواهد فردا روزی که اسمم را یاد می‌کنند، بگویند خدا بیامرز، این هنر را یادمان داد. یا بگویند این هنری که امروز داریم، شروعش از همان اجتماع‌های شبانه بود. همین برای من کافی است؛ و شاید «قدمی و قلمی» برای او همین باشد؛ قدم‌هایی که هر شب برای بچه‌ها برمی‌دارد و قلم‌هایی که دوست دارد روزی در دست همان بچه‌ها ببیند.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۳ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۱ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام