قصه هفت دوست کوچه هفت شهید
پیر و جوان، کوچه محمدآباد۲۲ را با نام «کوچه شهدا» یا کوچه «هفت شهید» میشناسند. هرچند که شهرداری پیش از این، کوچه را با نام «شهید عباسپور» که اولین شهید این کوچه بوده، تابلو زده است، اما بعد از او هم، حجله شهدای دیگر، چراغی میشود برای شبهای دلتنگی مادرانِ جوان از دست داده این گذر.
در گزارشی که در تاریخ ۲۲اردیبهشت ۱۳۹۳ در نشریه شهرآرا محله چاپ شد، کوچه محمدآباد۲۲ را که با شهدایش معروف شده است، به شما معرفی کردیم؛ هفت شهیدی که پیش از شهادت و یکبهیک کمشدنشان، رفیق بودند، به طوری که شهادتشان هم با فاصلهای کم از یکدیگر اتفاق افتاد.
شهیدان عباسپور، همتی، خزایی، بایی، آژند و شرقی شناسنامه معتبر روزهای آزادگی و دلدادگی مردم این محلهاند که حالا نامشان در سردر کوچه، چشم هررهگذری را به تماشا میخواند. در گزارش پیش از این کوچه، پای حرف خانوادههای شهید عباسپور و شرقی نشستیم و سری زدیم به خاطرات آنان. در شماره پیشرو هم که ادامه بازگویی خاطرات همان کوچه است، چهار قصه میماند و چهار شهید.
اولین کسی بوده که به دل اروندرود زده است
عطر گلهای محمدی ریخته زیر بینی. نشستهایم روبهروی مردی که اصرار دارد بگوید اهل روستای «رود دره» در شهرستان بیرجند است، اما همه کودکی و جوانیاش را توی همین کوچه یعنی محمدآباد ۲۲ گذرانده و بعدها تنها به اقتضای شرایط بار بسته و جای دیگری ساکن شده است.
علیاصغر بایی پور، برادر شهید علیاکبر باییپور، یکی از شهدای کوچه «شششهید» است که مهمان خانواده شهید همتی شده است تا در کنار پنجخانواده دیگر این کوچه، یاد شهیدانشان را دوره کنند. قبل از اینکه بگوید برادرش علیاکبر دوسال بیشتر نداشته که مادرشان مرده یا اینکه درسش را تا سیکل جهشی خوانده و مثل دیگر دوستان شهیدش، بچه مدرسه ناصرخسرو در دو کوچه پایینتر بوده است، قبل از اینکه بگوید ۱۷سال را کامل نداشت که لباس خاکی جبهه را تن کرد یا اینکه در عملیات والفجر۸ در منطقه فاو، اولین کسی بوده که به دل اروندرود زده، دلش میخواهد بنویسیم «خواهرم توی برنامه روایت فتح دیده بودش که دیدهبان بوده.» همین است که بعدها شاهدان در توصیف لحظه شهادتش، گفته بودند وقت گرا دادن، خمپاره خورده سمت صورتش. وقتی هم که پیکرش را میآورند، سر نداشته، اما تنش سالم بوده است.
بعد از همه اینها هم وقتی میخواهد برادرش را بیشتر معرفی کند، میگوید: «باشگاه ورزشی میرفت. کمربند زرد تکواندو داشت. کارش، اما نقاشی ماشین بود. بعد از گرفتن سیکل دوسالی رفت سر کار تا اینکه اواخر سال ۶۵ به عنوان نیروی داوطلب عازم جبهه شد. ۱۲ ماهی در جبهه خدمت کرد تا اینکه در عملیات خرمال عراق شهید شد.»
قاب خاطره: یکروز با خواهرم رفته بودیم بهشت رضا (ع)، سر خاک علیاکبر. وقت قرآن خواندن، جوانی آمد و کنار ما نشست و شروع به فاتحه خواندن کرد. پرسیدم: ببخشید برادر! شما این شهید را میشناسید؟ گفت: قبل از شهادتش، فقط یکبار او را دیدهام، اما بعد از شهادتش زیاد. گویا قبل از شهادت علیاکبر، یکروز توی محمدآباد چند نفر با هم دعوایشان میشود و این جوان هرچه میکند، نمیتواند آنان را از هم جدا کند، اما برادرم از راه میرسد و آنها را سوا میکند و به دعوا پایان میدهد. برخورد خوب علیاکبر در آن روز باعث شده بود این جوان بعد از آن هروقت به بهشت رضا (ع) میآمده است، به علیاکبر ما هم سر بزند.
حرف آخر: روی حرفم با مسئولان است. بنویسید به عنوان یک خانواده شهید خجالت میکشیم وقتی میبینیم فقر و فحشا کشورمان را تهدید میکند. ما توقع نداریم که پایینشهر به دلیل نبود امکانات و رسیدگی، مرکز خلاف بشود و جوانانمان روزبهروز در منجلاب گرفتاری غرق شوند. تو را به خدا نگذارید خون شهیدانمان پامال شود.

بعد از مجید، کمر پدر شکست
با اینکه صورتش را محکم با چادر گرفته، نمیتواند مهربانی چشمهایش را وقت گفتن از شهید مجید همتی پنهان کند. نرگس رمضانزاده همسر برادر شهید است و از آنجا که شوهرش تا دیروقت سر کار است، او پای صحبت ما نشسته و از شهیدشان تعریف میکند و هر آنچه هم برایمان میگوید، تنها بر اساس دلتنگی آشنایان برای مجید است و یادگاریهایی که از او باقی مانده: «شهید را فقط یکبار دیدم. آنهم از پشت سر. همیشه جبهه بود و فقط برای شب عروسی من با برادرش، برگشت. از تاریخ تولدش سال ۱۳۴۲ را میدانم، اما ۱۲/۶/۱۳۶۲ در جزیره مجنون شهید شده. توی عملیات خیبر. غیر از این هم میدانم که تا اول راهنمایی بیشتر درس نخوانده. این را میشد توی نامههایش دید، غلط املایی زیاد داشت. مدام هم تاکید میکرد که بچهها را ببوسید و هوای مادرم را داشته باشید.»
پدرش از خانهای محمدآباد بوده، اما آنطور که همسر برادرش تعریف میکند، از همان بچگی کار میکرده و حرفهاش هم خیاطی بوده: «هنوز وسایل خیاطیاش توی انبار خانه به یادگار مانده. از فامیل شنیدم که خیلی پسر خوبی بوده. اصلا شهدای این کوچه، خیلی خوب بودند. هر ششتایشان با هم همبازی و هممدرسهای بودند. رفیق بودند و صمیمی، آنقدر که حتی وقتی شهید میشدند، هفت این یکی تمام نشده، دیگری را میآوردند یا چهلم آن یکی، یکی دیگر را. در بین آنها اول عباسپور شهید میشود بعد مجید ما. هفتم مجید بود که شهید شرقی را آوردند و بعد هم خزایی و بایی را. شب چهلم شهید بایی هم برای شهید آژند حجله بستند.»
قاب خاطره: وقتی خبر شهادت مجید را به پدرشوهرم دادند، پیرمرد خم شد و گفت: بهخدا دارم صدای خرد شدن استخوانهایم را میشنوم. کمرم شکست. سنوسالش آنقدر نبود که زمینگیر بشود، اما بعد از شهادت مجید کمترکسی خندهاش را دید. عادت کرده بود بیاید و کنار پنجره بنشیند، بعد دستش را زیر چانهاش بگذارد و برای ساعتها زل بزند توی حیاط. نه گریه میکرد نه حرفی میزد. مطمئنم که پدرشوهرم از دوری مجید دق کرد. انگار آنقدر او خوب بوده که با دیگر بچههایش فرق کند و او را طور دیگری دوست داشته باشد.
حرفآخر: شهید ما خیلی مظلوم است. یکبار از بنیاد شهید یادش نکردند. یکخواهر بیسرپرست هم دارد که چندسالی است به علت بیماری خانهنشین شده است، آنقدر که نمیتواند بهتنهایی خودش را اداره کند. بارها برای همین به بنیاد شهید رفتیم و خواستیم که مقرری پدر و مادرش را به او بدهند یا لااقل برای درمانش کاری بکنند، اما آنان میگویند که پدر و مادر شهید فوت کردهاند و ما وظیفهای در قبال باقی خانواده نداریم.

تنش تکهتکه بود، اِرباً اِربا
قصه شهدای این محله، قصه بزرگ مردهای کوچکی است که آزادی را پیش از جبهه، در قاب روزهای اول انقلاب دیده بودند. آن هم در دورانی که هنوز سنوسالشان تنها به مدرسه رفتن قد میداده است و نشستن پای درس: «سن و سالی نداشت، اما با ما در تظاهرات انقلاب شرکت میکرد. رفقایی هم در مسجد صاحبالزمان (عج) داشت. بعد از انقلاب هم کانکسی را با همین شهدا کنار خانه شهید عباسپور ساخته بودند که محل بیتوته بچهها و دوره کردن اخبار انقلاب بود. بعدها هم شده بود یکی از گشتیهای منطقه و مسئول برقراری امنیت محله.»
۶شهیدی که پیش از شهادت و یکبهیک کمشدنشان، رفیق بودند، شهادتشان هم با فاصلهای کم از یکدیگر اتفاق افتاد
دوبار مجروح شد، اما خبر نداد
چند خانه آنطرفتر، کنار سادگی آدمهایی که اشک، خالصانهترین کلمه برای گفتن از دلتنگیهایشان است، دل دادهایم به حرفهای براتعلی خزایی، برادر شهید احمد خزایی، تا به جای پدرش که این روزها در بستر بیماری است، خاطره چهارمین شهید از ۶شهید این کوچه را مرور کنیم: «خودم و پدرم هم پیش از او راهی جبهه شده بودیم، اما احمد پاگیرتر از ما بود».
این را وقتی میفهمند که میرود درخواست گواهی میکند تا به جای برادر بزرگش که متاهل است، در جبهه بجنگد. در این دوران، دوبار مجروح میشود، اما به خانه برنمیگردد و بعد از پایان دوره درمان در بیمارستان، از همانجا عازم جبهه میشود: «اخوی متولد ۱۳۴۵ بود. مدتی را به صورت داوطلبانه در جبهه خدمت کرد و بعد از آن هم سرباز شد و دوران سربازیاش را میگذراند تا اینکه در رمضان سال ۶۵ در عملیات حاجعمران مجروح شد و همان مجروحیت هم باعث شهادتش شد.»
کاوه دستور داد همه را پای کار بیاورند
دو ماه بیشتر به پایان خدمتش نمانده که درگیریها در غرب بالا میگیرد. شهید محمود کاوه، دستور میدهد همه بچهها را پای کار بیاورند، حتی آنانی را که مثل احمد برگه تسویهحساب گرفتهاند و میتوانند به عقب برگردند. «همرزمانش میگویند در جبهه جزو رزمندههای فعال محسوب میشده. آنقدر که حتی در جنگهای تنبهتن هم شرکت میکرده است. همین روحیه بود که با وجود تمام شدن دوران خدمت، دلش به برگشتن رضا نمیدهد و توی عملیاتی در منطقه حاجعمران یک خمپاره ۱۰۰ بیصدای فرانسوی جلوی پایش منفجر میشود و بهشدت آسیب میبیند.»

خبر شهادتش را به برادر بزرگترم دادند
آنطور که برادر شهید تعریف میکند، احمد را به بیمارستانی در تبریز منتقل میکنند، اما دکترها همان ابتدای دیدنش آب پاکی را روی دست برادر بزرگترش میریزند که اگر تا حالا هم زنده مانده، تنها به دلیل هیکل درشت و قدرت بدنی بالایش است والا هرکس دیگری جای او بود، صدبار تمام کرده بود: «خبرش را به برادر بزرگترم حاجیعلی داده و او هم راهی تبریز شده بود. او تا آخرین لحظه روی سر احمد بوده و جزئیات شهادتش را توی یک دفترچه خاطرات نوشته. ما بعد از او حرکت کردیم و هنوز توی راه بودیم که گویا شهید شده بود.»
دست انداخته بود دور گردنم که تمام کرد
حاجیعلی، برادر بزرگتر احمد، توی خاطراتش اینطور نوشته: «وقتی احمد را دیدم، تمام تنش تکهتکه شده بود. دکترها گفتند اعضای داخلی بدنش در اثر موج انفجار از بین رفته. حتی توی دهانش ترکش نشسته و جای همه هم چرک کرده بود. صورتش سوخته بود و چشمهایش نمیدید.
آب زیاد میخورد و مدام عطش داشت، اما دفع ادرار نداشت. این دکترها را خیلی نگران کرده بود. غیر از این هم مدام با اشاره به من میفهماند که چرا خودمان را توی زحمت انداختهایم و برای دیدنش تا تبریز رفتهایم، اما خیلی اصرار داشت که مادر را ببیند. گفتم زنگ زدهام و دارند میآیند. گفت: «میآیند، اما مرا نمیبینند.» شب ۲۱رمضان بود که سرمهایش را کند و خواست تا لباسش را عوض کنیم. گفت: «میخواهم تمیز باشم.» بعد هم بیهوش شد. وقتی دوباره به هوش آمد، درخواست آب کرد. برایش آب آوردم، اما یک جرعه از آن را خورد. دستمالی برداشتم و با آن دهانش را تمیز کردم. هماتاقیهایش در حال خواندن قرآن بودند که دیدم دارد سلام میدهد و شهادتین میخواند. بعد هم همانطور که دست انداخته بود دور گردنم، تمام کرد.
قاب خاطره: یکبار مرخصی گرفت و به خانه آمد. خیلی لاغر شده بود. پدرم با دیدنش گفت: احمد، باباجان معتاد شدهای؟ احمد هم گفت: «بله، پدر معتاد جبهه شدهام.» گویا در محاصره بودند. روزهای سختی را گذرانده بود. تعریف میکرد که نه آب داشتند نه غذا. وقتی هم که گرسنگی فشار میآورده، ریشه گیاه میخوردند. چندبار دیگر هم به مرخصی آمد. پدرم اینطور مواقع گوسفندی سر میبرید و میداد به مادرم که به قول معروف دست جلوی دهان احمد بگذارد تا به رنگورو بیاید. احمد هم به رنگورو میآمد، اما همین که میرفت جبهه و برمیگشت، قصه ما همان آش و همان کاسه بود.
حرف آخر: پدرم چند سال است که زمینگیر شده و توی تخت افتاده است. بنیاد شهید سالی یکبار سر میزند، اما دکترها هستند و هروقت بخواهیم میآیند و رسیدگی میکنند. میخواهم بگویم نباید شهدا و آنچه برای آن شهید شدند، از خاطر ببریم. احمد ما هم یکی از آن مردهای نیک روزگار بود که کمالات زیادی داشت. هم خانوادهدوست بود هم شوخطبع. کنار همه اینها، دستگیری از نیازمندان را هم فراموش نمیکرد. کاش ما هم بتوانیم ادامهدهنده راهشان باشیم!
تشنه، شهید شد
بعد از گذشتن از حیاط افتاده زیر سایه شاتوت و عطر یاس، میرسیم به زنی که مادر آخرین شهید این کوچه نام گرفته. کهولت سن و درد آب مرواریدی که به جان چشمهایش افتاده، مجالی نمیدهد تا صدیقه خاکسار مادر شهید علیاصغر آژند ۱۷سالگی پسرش را به خاطر بیاورد یا اگر هم به خاطر میآورد، حوصلهای برای کلمه کردنش داشته باشد، اما خلاصه همه آنچه حرف میشود بین ما و او که نیمخیز روی تخت پایین پنجره نشسته، همین جمله است که: «بهترین پسرم بود».
این برای مادری که باید از میان ۱۱ بچه، دست بگذارد و یکی را انتخاب کند، آسان نیست، مگر اینکه به قول معروف، یک سروگردن از بقیه بالاتر باشد: «همان وقتی هم که کوچک بود، مدام میپرسید: مادر امامان ما برای چه شهید شدند؟ مدام از حضرت علی (ع) و شهادتش سوال میکرد تا اینکه به مدرسه رفت و سوال پرسیدنش کمتر شد. درسش را تا کلاس هفت بیشتر نخواند و رفت پی یاد گرفتن سیمکشی.» ۱۷ ساله که شده، پای حرف دیگر پسران محله، هوایی رفتن به جبهه و جنگ میشود.
پدرش میگوید صبر کند تا با برادر کوچکترش اعزام شود، اما علیاصغر بیدلتر این حرفها شده بود که طاقت بیاورد: «آقایش خدابیامرز چندبار مخالفت کرد، اما حریفش نشد و علیاصغر شد مرد جبهه و جنگ. یکی گفته بود صبر کن تا وقت سربازیات برسد، گفته بود نمیخواهم با اسم سرباز شهید شوم. من برای رضای خدا راهی شدهام. سهماه اول را در مزدوران سرخس آموزش دید و بعد هم به کردستان اعزام شد. یکبار از شلمچه نامه نوشت تا اینکه چهارماه بعد خبر آوردند تیر خورده است.»

شهید علیاصغر آژند به گفته مادرش، سهروزی در بیمارستان صحرایی بستری میشود تا اینکه زخم گلویش عفونت کرده و همین باعث اعزامش به تهران میشود: «با پدرش رفتیم تهران. خودم بالای سرش بودم. گفت: چرا آمدی؟ گفتم: آمدهام جگرگوشهام را ببینم. پرستاری در بیمارستان به طعنه گفت: حیفت به بچهات نیامد که فرستادیش جنگ؟ گفتم: خودش خواسته بود.»
خانواده آژند چندروزی را در تهران سر میکنند تا مگر حال علیاصغر بهتر بشود، اما انگار او از همان ابتدا خیال شهادت داشته آن هم با لبهای تشنه، مثل آقایش امامحسین (ع). تاریخ ۱۰/۳/۱۳۶۷ را نشان میدهد که مادر زخم آخرین روز را میگذارد انتهای تمام حرفها و با چشمهای کمسو گریه میکند: «دکترش مشهدی بود. گفت: آب نباید بخورد. دم آخر گفت: مادر من تشنهام، کمی آب بده. رفتم برایش آب ریختم که دکتر دعوایم کرد. لیوان را پس زد و گفت: دیگر تشنه نیستم. همین را که گفت: تمام کرد.»
قاب خاطره: یکبار خواهرش مریم را دعوا کرده بود و گریه میکرد. پرسیدم چرا؟ گفت: از مسجد که بیرون آمده، موهایش بیرون بوده. گفتم: این طفل معصوم که مقنعه سر دارد. مسجد هم که روبهروی خانه است. آخر چه کسی او را دیده که تو این کار را کردی؟ زل زد توی چشمهایم که اگر مواظب همین کم هم نباشد، فردا چطور میخواهد باقی واجبات را انجام دهد؟
حرف آخر: قبلترها زیاد خوابش را میدیدم، اما این روزها نه. امیدوارم از همه ما راضی باشد، همانطور که ما از او راضی هستیم. پسرم، بسیار مغرور و نجیب بود. اصلا از همان اول برای شهادت برگزیده شده بود.
*این گزارش در شماره ۱۰۶ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۹ تیرماه سال ۱۳۹۳ منتشر شده است.