کد خبر: ۱۴۰۶۵
۲۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۰:۰۰
شاعر نابینایی که به عشق امام رضا(ع) ساکن مشهد شد

شاعر نابینایی که به عشق امام رضا(ع) ساکن مشهد شد

محمدرضا میرنژاد شاعری نابینا و متولد زابل است و به عشق امام رضا(ع) ساکن مشهد شده است. شاعر شدنش نیز ماجرای شنیدنی دارد. میرنژاد می‌گوید: شهادت دایی‌ام توسط قاچاقچیان مواد مخدر سبب شد که اولین شعر را در سوگ دایی شهیدم بگویم.

وقتی خطابتان با من است بگویید: نابینا. متولد زابل است به روزی که شانزدهم اردیبهشت ۶۴ را روشن روشن می‌کرد و وقتی به روزی چنین روشن زاده شده باشی، طبیعی است که دلت هم روشن باشد و روشن‌دل باشی، اما عجیب است که وقتی از این ترکیب در خطاب کردنش بهره می‌گیری، دل می‌گیرد که «روشن‌دلی سهم هرکسی نیست، مگر آنکه خدا خودش لطفی کرده و یکی را دل‌روشن کند. انسان‌های بزرگی به این منزلت می‌رسند؛ اولئک‌المقربون مثل عمار، ابابصیر، مالک‌اشتر و ... که در راه خدا از دیگران سبقت گرفته‌اند و دنیا و آخرتشان خوب و سازنده است، من، اما نمی‌توانم خودم را روشن‌دل ببینم و بدانم که اگر هم می‌دیدم باز نمی‌توانستم بگویم. برای همین وقتی خطابتان با من است بگویید: نابینا. می‌دانید روشن دل اصطلاحی است که باب شده، اما بیشتر نابینایان گریزانند از این واژه؛ بوی ترحم می‌دهد.»

با این قرار و تاکید، محمدرضا میرنژاد یک نابیناست از اهالی این دنیا؛ «چشم راستم مادرزادی نابینا بود، اما چشم چپم به واسطه خونریزی‌هایی که داشته و پس از عمل جراحی ناموفقی که در ۶ ماهگی‌ام صورت گرفته، بینایی‌اش را از دست داده است.» ماجرا به همین ندیدن ختم نمی‌شود که درد‌های دیگری هم هست؛ اگر روبه‌رویش بنشینی تکان‌های مدامش تو را کنجکاو می‌کند تا بگوید «من نرمی استخوان هم دارم؛ بیماری‌ای که به‌واسطه بیمار شدن مادرم در دوران بارداری رخ داده است، با این حساب به من می‌گویند: معلول جسمی‌حرکتی!»

 

شعر مذهبی را قبل از هر شعر دیگری شنیدم

محمدرضا آن‌طور که خودش می‌گوید معنای «ندیدن» را در اطراف چهارسالگی پیدا می‌کند و می‌فهمد که با بقیه فرق دارد؛ «دور و برم خیلی خلوت بود و من فقط صدا‌ها را می‌شنیدم؛ صدای بچه‌هایی را که هم‌سن و سال خودم بودند، اما نمی‌دیدمشان! با همین سکوت کنار مادربزرگم، بزرگ شدم!» بزرگ‌شدنی که وابستگی‌های فراوانی را به‌دنبال داشته «تا نه‌سالگی که زابل زندگی کردیم و بعد به‌همراه خانواده رفتیم زاهدان، مادربزرگم هم به‌خاطر من آمد به زاهدان. دو سال قبلش می‌خواستم بروم به مدرسه مخصوص نابینایان، اما چون وابستگی زیادی به مادربزرگم داشتم و باید سرکلاس‌ها حاضر می‌شد تا من هم سرکلاس بمانم، تصمیم گرفتند شروع درس‌خواندنم، ۹‌سالگی باشد. به ۹‌سالگی که رسیدم، یک‌ماهه دوره پیش‌دبستانی را خواندم و وارد کلاس اول شدم.»

پیرزن کنار همه این مواظبت‌ها دوست‌دار اهل بیت (ع) بوده و مداح و ذاکرشان در مجالس زنان سیستانی؛ برای همین نوه نابینایش را با خود به مجالس روضه می‌برده است؛ «حضور در مجالس روضه باعث شد که من اشعار مذهبی را قبل از هر شعر دیگری بشنوم و به‌نوعی به شعر علاقه‌مند شوم.»

 

شاعر نابینایی که به عشق امام رضا(ع) ساکن مشهد شد

 

سوگ دایی‌ام شاعرم کرد

وقتی صحبت از شاعری کسی باشد، همه به‌دنبال آنیم که بدانیم کی و کجا! برای محمدرضا میرنژاد سال ۸۴ و کلاس ادبیات دوم دبیرستان و معلمی به‌نام بهروز مددکاری بوده است؛ «علاقه کمی که به شعر داشتم باعث شده بود در مباحث شعری‌ای که معلم در کلاس راه می‌انداخت، بیشتر شرکت کنم، آقای مددکاری سعی می‌کرد دانش‌آموزان را با شاعران آشنا کند که من از بین ۷ یا ۸ نفری که در کلاس بودند به موضوعات و فهمشان اشتیاق بیشتری نشان می‌دادم، این بود که بعد از کلاس یا من به منزل او می‌رفتم یا او به منزل ما می‌آمد.»

همه اینها زمینه‌ای است برای همراهی نوجوان آن روز‌ها با شعر. اما سرایش اتفاق و تلنگری می‌خواهد؛ اتفاق و تلنگری به بزرگی مرگ دایی محمدرضا که توسط قاچاقچیان و اشرار کشته و شهید می‌شود؛ «اولین شعر من در همین سوگ سروده شد؛ یکی از ابیاتش این بود: آوخ از این چرخ گردون پلید... بعد از این سوگ‌سروده خود به‌خود در ایام ولادت و شهادت اهل‌بیت (ع) چیز‌هایی می‌گفتم، این‌طور بود که سرودن برایم کمی جدی شد و البته به‌خاطر علاقه‌ام به ائمه بیشتر از هر چیز رنگ‌و‌بوی ایشان را گرفت.»

 

پیشنهاد دادم آموزه‌های اهل بیت(ع) در کتاب‌های بچه‌ها گنجانده شود که با استقبال دکتر لاریجانی روبه‌رو شد 

با حسین (ع) در روز عاشورا صفایی تازه دیدم

من ز هفتادودو دف با نی سماعی تازه دیدم

به عنایت اهل بیت (ع) چیز‌هایی می‌گویم

خودش می‌گوید: «بنا بر آن حدیث شریف سعی کردم شعرم با شادی ائمه شاد باشد و با حزنشان غمگین؛ بماند که خودم چه‌جور آدمی هستم. الان هم هر زمان عنایت و و لطف ایشان باشد، چیز‌هایی می‌گویم.» چیز‌هایی که حالا رسیده‌اند به بیش از ۱۲۰ صفحه در یک دفتر؛ دفتر شعری که قرار است به‌زودی به‌همت شهرداری منطقه ثامن منتشر شود؛ «قرار بود این دفتر را اداره‌کل فرهنگ و ارشاد سیستان و بلوچستان چاپ کند، اما شکل حق‌التالیف پرداختی این اداره برای من که نیاز مبرم مالی دارم، همان ۱۰ درصد همیشگی بود که به شاعر می‌دهند. حقیقتش با مناسبات مالی من همخوانی نداشت تا امسال که قرار است شهرداری ثامن آن را چاپ کند و تمام درآمد فروش کتاب را هم به‌خودم بدهد.»

 

شاعر نابینایی که به عشق امام رضا(ع) ساکن مشهد شد

 

عشق امام رضا (ع) مشهدی‌ام کرد

زندگی کردن به‌تنهایی در شهری دیگر مصائب و مشکلات بزرگی دارد وقتی آدم نابینا باشد، اما میان همه اینها یک چیز هست که محمدرضا را از حضور در مشهد اصلا پشیمان نکرده و نمی‌کند؛ امام این شهر. ماجرای حضورش در شهر و منطقه ما هم حکایتی دارد؛ «سال ۸۹ من در جشنواره شعر رضوی شرکت کردم و به‌عنوان یکی از تقدیری‌هایش به مراسم پایانی جشنواره در مشهد دعوت شدم. در همین حضور آقای کلهر، مشاور رسانه‌ای رئیس‌جمهور را دیدم که با کمک جناب شهریاری، نماینده مردم زاهدان در مجلس، ترتیب ملاقاتی با دکتر لاریجانی را برایم دادند.

به تهران رفتم و دیدار صورت گرفت؛ اردیبهشت ۹۰ بود. از آنجاکه همیشه آرزوی معلمی دارم، پیشنهاد دادم که آموزش مفاهیم و آموزه‌های اهل بیت (ع) در کتاب‌های بچه‌ها گنجانده شود که با استقبال دکتر لاریجانی روبه‌رو شد و من را به وزیر آموزش پرورش معرفی کردند تا ترتیبی بدهند در آموزش و پرورش استخدام شوم. نامه‌نگاری‌هایی در جریان بود تا اینکه در نهایت با نگاهی به ۱۲ واحد مانده درسی دوره لیسانس ادبیات من، موافقت شد که به‌صورت قراردادی با آموزش و پرورش همکاری کنم. اگرچه به آرزوی معلمی -هنوز- نرسیدم، اما از آنجاکه شعر رضوی این موقعیت را برایم پیش آورده بود و به امام رضا (ع) عشقی بزرگ داشتم، مشهد را انتخاب کردم. الان یک سال است که مجاور حضرت هستم.»

محمدرضا این برخورد خوب امام را بهترین برخورد زندگی‌اش می‌داند؛ «امام رضا (ع) هم به من کار دادند و هم اجازه که اینجا اقامت کنم. از آنجاکه امام را حی و حاضر می‌دانیم این برخورد برای من یک معجزه است که هم کار دارم و هم محلی برای زندگی در مشهد.»‌ای بحر شگرف، قطره‌ات را دریاب.

محمدرضا میرنژاد در حال‌حاضر تلفنچی اداره ناحیه ۵ آموزش و پرورش و ساکن خیابان ولایت است و ... شما که غریبه نیستید وقتی پای این خطوط نشسته‌اید؛ راستش محمدرضا سخت زندگی می‌کند، از یک‌طرف باید معاش داشته باشد و از طرف دیگر باید خودش را راه ببرد، درس بخواند و اگر شد –‌ای-زندگی هم بکند؛ «غذا و مسکن دو دغدغه همیشگی من است به‌وی‍‍ژه الان که تنها هستم. پدر و مادرم و همین‌طور مادربزرگم تا جایی که در توانشان بوده از من حمایت کرده‌اند. در این یک سال مشهد بودنم هم یکی از دوستان به‌نام حسن افتخاری کمک زیادی به من کرده به‌خصوص در زمینه غذا؛ چون غذای بیرون و ساندویچ برای بیماری‌ام ضرر دارد، زحمت پختن غذا را به عهده گرفته است. تا الان با کمک دوستان و لطف خدا این مشکلات را تا حدودی رفع کرده‌ام، اما ...»‌

می‌گوید بگذریم و ادامه می‌دهد:‌ای طره گیسوت مرا باده ناب‌ای عشوه ابروت مرا شط شراب

من قطره‌ام و راه به‌جایی نبرم‌ای بحر شگرف، قطره‌ات را دریاب

 

* این گزارش در شماره ۳۵ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۱۱ دیماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44