کد خبر: ۱۴۰۶۹
۲۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۰
قصه «باغ یک قِرانی» محله چهنو چه بود؟

قصه «باغ یک قِرانی» محله چهنو چه بود؟

«محمدحسن فِراتی»از ساکنان قدیمی خیابان چهنو می‌گوید: در گذشته محله یک چاه داشت، صاحب باغ که «میرزا حنایی» نامی بود برای هر دفعه شستن لباس یک «قِران» از زنان می‌گرفت، برای همین آن باغ به «باغ یک قرانی» معروف شد.

پا به پای حرف‌هایش که بروی تو را به روز‌های دور محله‌ای قدیمی می‌برد، آن‌قدر دور که جز چند خانه کاهگلی چیز دیگری دیده نمی‌شود، آن‌قدر دور که وقتی از پس پرده خیال نگاهش کنی، کوچه باغی می‌بینی که سر از خاطرات سیاه و سفید برون آورده است؛ خاطراتی که همه روز‌های جوانی پدربزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها را در خود جای داده است.

گوش که بدهی، چشمت باز می‌شود و می‌بینی کوچه و خیابانی خاکی را که در محاصره زمین‌های کشاورزی است و تمام معنای وسیله‌نقلیه جز چند گاری دستی و دوچرخه و به ندرت موتور گازی‌های آبی‌رنگ چیز دیگری نیست و با شنیدن خاطراتش حس قدم زدن در گذشته را زنده می‌کند. پا به پای خاطرات «محمدحسن فراتی» رفتیم؛ کسی که از نخستین ساکنان یکی از قدیمی‌ترین محله‌های شهر ماست؛ خیابان چهنو یا همان شهیدصدوقی. دوست و همسایه «اوستا محمد» صدایش می‌کنند و ما هم.

 

جایی که ایستاده‌ایم چغندر کاری بود روزی!

شهریور ۱۳۲۰ از روستای مغان به مشهد آمد و شد همسایه امام‌رضا (ع)، وقتی که پنج، شش سال بیشتر نداشت، آمدند و در محله‌ای ساکن شدند که خانه‌ها یکی در میان بود و نبود. خودش خاطره آن روزگار را این‌گونه تعریف می‌کند: آن زمان چهنویی نبود، در اینجا چند خانه با فاصله از هم قرار گرفته بودند و بقیه، زمین‌های کشاورزی بود که در آنها گندم، جو و بیشتر چغندر می‌کاشتند؛ همین مغازه‌ای که الان در آن ایستاده‌ایم، زمین کشاورزی بود که در آن چغندر می‌کاشتند.

تا هر جا که چشم کار می‌کرد زمین کشاورزی بود، اما از سال ۵۲، ۵۱ کاربری زمین‌های کشاورزی تغییر کرد. روبه‌روی خیابان چهنو هم غسالخانه‌ای بود که حالا چندین سال است ساختمانی جای آن احداث کرده‌اند و امروز در اختیار شهرداری است و ساختمان شهرداری در آن قرار دارد.

داستان به سال ۵۱ و ۵۲ که می‌رسد، کم‌کم همه چیز عوض می‌شود، آهن و سیمان جای گندم، جو و چغندر را می‌گیرد و ساختمان‌ها روی زمین‌های کشاورزی قد می‌کشند.

 

میرزا حنایی هر سال، روز چهل و هشتم با همه یک قرانی‌هایی که جمع کرده بود دیگ شله می‌زد و خرج می‌کرد

یک محله بود و یک حسین قصاب

اوستامحمد از رونق گرفتن این منطقه هم می‌گوید، از اینکه زمین‌های اینجا ارزان‌تر از جا‌های دیگر بود و به حرم هم نزدیک‌تر و این می‌شد که خیلی‌ها از روستا‌ها می‌آمدند و تکه زمینی در اینجا می‌خریدند و آن را می‌ساختند. خانه‌ها آن‌طور که او به یاد می‌آورد تقریبا همه خاکی، کاهگلی یا خشت خام بود و خانه‌هایی هم بود که صاحب‌خانه برای بهتر نشان دادن اوضاع، بیرونش را از آجر می‌ساخت، اما محوطه درون آن همان بود که بود، خاکی وخشت‌خام با تیر‌های چوبی.

البته کسانی هم بودند که به گفته اوستامحمد بروبیایی داشتند و مال‌ومنالی؛ یکی از این آدم‌ها که برای خودش کسی بود و خیلی سال است که نیست، شخصی بود به نام «حسین قصاب». اوستا محمد این‌گونه یاد او را زنده می‌کند: بیشتر زمین‌های این محله مال شخصی بود معروف به حسین قصاب، او به خاطر اینکه قصابی داشت به این نام معروف شده بود، هیکل درشتی داشت و پول‌دارترین فرد این محله بود.

آن زمان‌ها اگر کسی در چنین محله‌هایی موتور یا حتی دوچرخه داشت فرد سرشناسی حساب می‌شد، حسین قصاب آخرین مدل موتور‌های سنگین و گران‌قیمتی که به بازار می‌آمد را می‌خرید. او علاوه بر قصابی، سر کوچه حمامی هم داشت و آن زمان هرکس حمام‌دار بود یک جور‌هایی از اعیان حساب می‌شد؛ خدا رحمتش کند، حسین قصاب که رفت نه ردی از قصابی ماند و نه نشانی از حمام و نه اثری از آن موتور‌های پرسر وصدا و بزرگ؛ هیچ، هیچ.

به اینجا که رسید اوستامحمد، آهی کشید و مکثی کرد، اما حسین قصاب هنوز با موتورش در ذهنم چرخ می‌زد و یکی از رباعیات خیام را به یادم آورد، آن رباعی که می‌گوید:

این کهنه رباط را که عالم نام است/ و آرامگه ابلق صبح و شام است

بزمی‌ست که وامانده صد جمشید است/ قصریست که تکیه‌گاه صد بهرام است

تاریخچه باغ یک قِرانی محله چهنو

 

باغ یک قِرانی!

اوستامحمد که خاطره‌بازی قلقلکش می‌دهد، دوباره به روز‌های کهنه می‌رود و تعریف می‌کند آنچه را که ما برای شنیدنش مشتاقیم و او برای گفتنش؛ به‌یاد می‌آورد: محله چاه داشت و همه اهل محل آبی که قابل خوردن بود را از چاه می‌کشیدیم. یادش به‌خیر چاه چرخی داشت که با آن آب را بالا می‌کشیدیم، از این آب نمی‌شد برای استحمام یا شستشوی لباس استفاده کرد، چون هم کم بود و هم با ارزش، برای همین زن‌ها برای شستن لباس به باغی می‌رفتند که کاریزی معروف به «گوسلو» از آن عبور می‌کرد، این باغ چند دقیقه با چهنو فاصله داشت و سمت شیرودی بود.

صاحب باغ که «میرزا حنایی» نامی بود برای هر دفعه شستن لباس یک «قِران» از زنان می‌گرفت، برای همین آن باغ به «باغ یک قرانی» معروف شده بود. البته میرزا حنایی هر سال، روز چهل و هشتم با همه یک قرانی‌هایی که جمع کرده بود دیگ شله می‌زد و خرج می‌کرد، هنوز هم با اینکه سال‌ها از فوت میرزا حنایی می‌گذرد، پسرش این رسم را زنده نگه داشته است هر چند که دیگر نشان چندانی از باغ یک قِرانی نیست.

 

مسجد، پایگاه انقلابی بود

اوستامحمد از مسجد قدیمی محله که از همان اول برای خود بروبیایی داشت، می‌گوید: مسجد شجره، مسجدی بود که با کمک اهالی ساخته شد و توسعه پیدا کرد، این مسجد خاطرات زیادی در خود دارد و در روز‌های انقلاب، پایگاهی برای انقلابیون بود حتی بعد از انقلاب هم به مرکزی برای جمع شدن بچه‌های جبهه و جنگ تبدیل شد، تا جایی که تعداد زیادی نیرو از همین مسجد به جبهه اعزام شدند، شهیدانی هم از این محله و مسجد به کشور تقدیم کردیم.

یک زندگی و یک دوچرخه سه تفنگ

خاطرات، مانند شهابی که دل سیاه شب را می‌درد و لحظه‌ای بعد در گوشه‌ای از دنیا خاموش می‌افتد، از ذهن پیرمرد می‌گذشت و در این گذر خاطرات از آسمان ذهنش، گریزی هم به زندگی خودش می‌زند؛ اوستا محمد حالا ۴۵ سالی می‌شود که به گلاب‌گیری، سرکه‌گیری و فروش عرقیات گیاهی و این دست کار‌ها مشغول است، مغازه‌ای دارد نقلی، مغازه‌ای که از اول نبود و جایش یک دوچرخه بود که به گفته او مارکش «سه تفنگ» بود، دوچرخه‌ای که خرج هشت فرزندش را می‌داد.

او از ابتدا کارش این نبود، پسرش در کودکی بیماری سختی می‌گیرد، همه داروندارش را خرج دوا درمان فرزندش می‌کند، کودکش خوب می‌شود، اما خودش نارحتی قلبی می‌گیرد و دکتر توصیه‌ای به او می‌کند: «نباید کار‌های سخت انجام دهی، باید کار آزاد و راحتی داشته باشی.»

این می‌شود که اوستامحمد با بقیه دارایی‌اش یک دوچرخه می‌خرد؛ دوچرخه سه‌تفنگ. با این دوچرخه می‌رود از گلاب‌گیر‌ها جنس می‌گیرد، کار از او و جنس از گلاب‌گیرها. با دوچرخه‌اش می‌رود تا روزی خود و خانواده پرجمعیتش را در بیاورد و می‌آورد، اما دوچرخه وفا نمی‌کند و می‌شود رفیق نیمه‌راه. خودش داستان این جدایی را این‌گونه بیان می‌کند: برای فروش گلاب و سرکه و عرقیات گیاهی رفتم سمت بولوار ملک‌آباد (فلسطین)، آن روز‌ها داشتند تازه خیابان می‌کشیدند، درخت‌های سپیدار بلندی داشت که بعضی از آنها را می‌بریدند، من هم دوچرخه را گوشه‌ای گذاشتم و مشغول تماشای کار شدم که ناگهان یکی از درختانی که قطع شد افتاد روی دوچرخه و میله تنه آن کج شد.

سه تفنگ، دیگر برای اوستامحمد دوچرخه نشد که نشد، اما با این وجود مدتی را با او سر کرد و بعد فروختش به ۲۰۰ تومان. بعد از آن یک موتورگازی هزارو ۲۰۰ تومانی قسطی خرید با ماهی ۱۰۰ تومان سپس یک یاما‌های ۱۰۰ و بعد از آن هم یک ۱۲۵ استارتی ۷ هزار و ۵۰۰ تومانی خرید که این دیگر آخری‌اش بود و هنوز همان موتور را دارد، گرچه بازنشسته شده و گوشه حیاط افتاده و با خاطرات جوانی‌اش سر می‌کند.

 

بعضی‌ها ناشکرند

اوستامحمد وقتی روز‌های سخت کارکردن و گشتن در مشهد آن روز‌ها را با دوپا و دوچرخ به یاد می‌آورد، نمی‌بر گوشه چشمانش می‌نشیند، انگار بغضی کهنه در گلویش مانده بود، بغضی که حالا پس از این همه سال سر باز می‌کند، چنان آن خاطره برایش تازه بود که گویی همین دیروز اتفاق افتاده بود.

اوستا در پایان می‌گوید: بچه‌ها را با بدبختی و دوره‌گردی بزرگ کردم، یک بار بعد از یک هفته که همه شهر را زیر پا گذاشتم، یک شیشه سه کیلویی عرق بیدمشک فروختم به هشت قِران و سهم من از این هشت قِران فقط چهار قِران بود، آن هم بعد از یک هفته دویدن. الان زندگی مردم خیلی بهتر است، اما باز هم ناشکری می‌کنند، دلم می‌سوزد برای این ناشکری‌ها برای خیلی چیزها.

تا رسیدیم به اینجا که اوستامحمد دلش سوخت و چشمانش خیس شد ۵۰ سال زندگی را در خیابان چهنو دوره کردیم.

 

* این گزارش در شماره ۳۶ شهرآرامحله منطقه ۶ مورخ ۱۸ دیماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44