کد خبر: ۱۴۰۴۷
۲۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۱:۰۰
شهید کاظم خیابانی سرنوشت خودش را رقم زد

شهید کاظم خیابانی سرنوشت خودش را رقم زد

حاج نوروز خیابانی پدر شهیدکاظم خیابانی می‌گوید: کاظم ۱۸ سال بیشتر نداشت که ساکش را برداشت و راهی جبهه شد. همیشه می‌گفت: پدر، با سرنوشت من بازی نکنید، اجازه دهید به جبهه بروم و خودم سرنوشتم را رقم بزنم.

احمد پورمنفردی: ۱۸ سال بیشتر نداشت که ساکش را برداشت و راهی شد. جوان بود و می‌خواست این‌گونه جوانی کند. در سوم راهنمایی درس را رها کرد تا بتواند هم به سپاه بپیوندد و هم پدرش را در کشاورزی یاری کند و او هم نان‌آور خانه باشد. سال ۱۳۶۳ در جبهه به سپاه پاسداران باختران پیوست و جنگ با دشمن شد همه فکر و ذکر و کار و بارش. بعد‌ها بی‌سیم‌چی تیپ ۱۱۰ شهیدبروجردی در قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) شد و پیکارش را در جبهه کردستان مهاباد ادامه داد.

کاظم خیابانی را می‌گویم، شهید هم‌محله‌ای ما در شهرک شهیدباهنر یا همان قلعه خیابان قدیم. با پدرش وعده‌ای گذاشتیم تا برگ‌های زرین زندگی این شهید را که تاکنون در هیچ نشریه‌ای به چاپ نرسیده است ورق بزنیم و الگوی راه خود قرار دهیم. برای دیدار حاج‌نوروز، پدر شهیدخیابانی مسیر خود را در شهرک شهیدباهنر پیش می‌گیریم و در حر ۹۴ وارد شهیددرکی ۷ یا همان کوچه شهیدکاظم خیابانی می‌شویم. در جایی که کوچه به انتها می‌رسد و زمین‌های کشاورزی به چشم می‌خورد در خانه‌اش را می‌زنیم.

 

گفت با سرنوشتم بازی نکنید

حاج نوروز این روز‌ها در سن ۸۰ سالگی دیگر گوش‌هایش نای شنیدن ندارند و پاهایش به کمک عصا او را به جلو می‌برند. در را که باز می‌کند تعجب را می‌شود در نگاهش دید، شاید دلیل تعجبش این است که بعد از سال‌ها کسی به سراغش آمده تا از فرزند شهیدش بداند. ما را به داخل دعوت می‌کند و خیلی زود می‌رویم سر اصل مطلب، او می‌گوید: به کاظم می‌گفتم: پسرم نرو، ما را تنها نگذار، مادرت نمی‌تواند دوری‌ات را تحمل کند. اما او همیشه می‌گفت: پدر، با سرنوشت من بازی نکنید، اجازه دهید به جبهه بروم و خودم سرنوشتم را رقم بزنم.

از او می‌پرسم حاجی وقتی کاظم شهید شد چکار کردی؟ آهی بلند می‌کشد، آهی به بزرگی ۲۷ سال رنج دوری از فرزند و می‌گوید: برای همه پدر و مادر‌ها غم از دست دادن جگرگوشه‌شان سخت و جان‌فرساست.

 

همیشه نمازش را اول وقت و به جماعت می‌خواند

حاج نوروز ادامه می‌دهد: من ۹ فرزند دارم، پنج پسر و چهار دختر. کاظم بچه ششم بود، او همیشه با بزرگ‌تر‌ها هم‌نشین می‌شد و سعی می‌کرد از آنها چیزی یاد بگیرد. اخلاق خوبی داشت و بسیار خوش‌برخورد بود. همیشه اعضای خانواده را به خواندن نماز تشویق می‌کرد و خودش هم همیشه نمازش را اول وقت و به جماعت می‌خواند. او همیشه پای ثابت برنامه‌های مسجد محل بود.

صحبت که به اینجا می‌رسد دفتری از یادگاری‌های شهید در مقابلم می‌بینم. اینها چیز‌هایی است که از کاظم به یادگار مانده است؛ چند عکس و دفتر یادداشت. با ورق‌زدن آنها روز‌های جبهه را پیش چشمم می‌بینم.

 

همیشه یک نگرانی داشت، نگرانی از حال مادر، چون می‌دانست با حس مادری که دارد همیشه نگران اوست

با شنیدن اسم امام شاد می‌شوم

"خدایا از تو یاری می‌خواهم که مرا به حال خود وا نگذاری، کمکم کن تا کمتر گناه کنم و اگر گناهی از من سر زد فرصت توبه به من بده تا آلوده گناهان نشوم"؛ اینها چند سطر از دست‌نوشته‌های شهیدکاظم خیابانی است، او در جایی دیگر نوشته است: «امام را خیلی دوست دارم و همیشه شوق دیدار او را در دل دارم. حتی وقتی اسم او را می‌شنوم دلم از شادی می‌تپد و دعا می‌کنم خدا او را همیشه سلامت نگه دارد، چون می‌دانم امام هم برای ما رزمنده‌ها دعا می‌کند.»

صغری خیابانی دخترخاله و همسر برادر شهیدخیابانی هم به جمعمان می‌پیوندد. او که از بچگی کاظم را می‌شناخت از حسن خلقش می‌گوید و از محبتی که به پدر و مادرش داشت.

او می‌گوید: کاظم تحصیلات ابتدایی را در مدرسه رضوی گذراند و برای دوره راهنمایی به شهرک شهیدرجایی رفت، همیشه آرام می‌رفت و آرام می‌آمد، بیشتر وقت فراغتش را با بچه‌های مسجد می‌گذراند یا در زمین به پدرش کمک می‌کرد.

نگران مادرم هستم

او در مورد رفتن کاظم به جبهه چنین می‌گوید: کاظم شوق زیادی برای رفتن به جبهه داشت تا حدی که اصرار‌های پدر و مادرش هم نتوانست جلوی او را بگیرد. او همیشه یک نگرانی داشت، نگرانی از حال مادر، چون می‌دانست با حس مادری که دارد همیشه نگران اوست. کاظم به ما توصیه می‌کرد که در نبود او مراقب مادرش باشیم و اگر شهید شد او را تنها نگذاریم و دلداری‌اش بدهیم، اما مادر کاظم با شهید شدن پسرش غصه‌دار شد و پس از ۱۵ سال به فرزند شهیدش پیوست.

صادق خیابانی برادر بزرگ‌تر شهید است، او هم از دوران کودکی که با برادر گذرانده می‌گوید، از زمانی‌که با کاظم در مزرعه پدری کار می‌کردند و کمک حال خانواده بودند.

او می‌گوید: کاظم از همان ابتدا با نظم خاصی کار می‌کرد، کار‌ها را تقسیم می‌کرد و پس از اتمام آنها خود را به مسجد می‌رساند تا بقیه وقتش را در مسجد و بسیج بگذراند. گاهی اوقات از من کمک می‌خواست تا کارش زودتر تمام شود و به مسجد برود.

 

خدا را شکر که در راه انقلاب شهید شد

بالاخره کاظم خیابانی به آرزویش رسید. او در بیست و پنجمین روز از مهرماه سال ۱۳۶۴ و در ۱۹ سالگی خاک جبهه کردستان را با خونش رنگین کرد و به وصال یار رسید. صادق خیابانی با غم، اما با افتخار از زمانی می‌گوید که خبر شهادت کاظم را برایشان آوردند. می‌گوید: ساعت ۴ بعدازظهر بود و من نزدیک خانه بودم که یک ماشین کنارم توقف کرد و از من نشانی خانه

حاج نوروز خیابانی را گرفت. آنجا بود که مأموران بنیاد شهید خبر شهادت کاظم را به من دادند. همه غمگین بودیم ولی خدا را شکر می‌کردیم که او در راه انقلاب شهید شد.

 

* این گزارش در شماره ۳۳ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۲۷ آذرماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44