کد خبر: ۱۳۸۹۹
۲۸ دی ۱۴۰۴ - ۱۴:۰۰
وقتی اسیر شدم لباس دامادی و انگشتر هدیه همسرم را ربودند

وقتی اسیر شدم لباس دامادی و انگشتر هدیه همسرم را ربودند

محمدعلی فاتحی آزاده می‌گوید: مراسم خواستگاری من و اشرف که تمام شد و عقد کردیم، او خیلی راحت قبول کرد که باید برگردم به منطقه. همان عملیات اسیر شدم. باورم نمی‌شد لباس‌های دامادی را عراقی‌ها از تنم بیرون بیاورند.

من جنگ را ندید‌ه‌ام، در شهر ما نه جنگ بود و نه موشک‌باران. حتی حس روشنی از روز‌هایی که می‌گویند آدم‌ها برای رفتن به خط مقدم و رسیدن به عملیات از هم سبقت می‌گرفتند، ندارم.

وقت‌هایی که رادیوی کوچک نارنجی گوشه هال، کنار تلویزیون کوچک سیاه و سفید خبر حمله به جایی را می‌داد گیج نگاهش می‌کردیم تا وضعیت عادی شود. ما موشک ندیدیم، هواپیمای جنگی ندیدیم. توپ و تانک و خمپاره ندیدیم، اما جنگ را همیشه توی زندگی‌هایمان داشتیم. همین که اسم جنگ می‌آمد حال و هوایمان فرق می‌کرد. همین که می‌دیدم چند کوچه بالاتر حجله گذاشته‌اند دلم یک جوری می‌شد.

جنگ کلمه عجیبی است. به خودی خود کافی است تا درگیرت کند، حتی اگر هیچ حسی از آن روز‌ها نداشته باشی، حتی اگر پدر و برادر و حتی همسایه‌هایت هیچ‌کدام شب‌های عملیات و خاکریز را ندیده باشند و نتوانند درک کنند لحظه‌های آدم‌هایی که اکسیژن برای زندگی کم می‌آوردند چطور بوده است، اما ندیده هم عاشق آنها می‌شدند و آنها را دوست داشتند.

محمدعلی فاتحی، اما چند سال از بهترین روز‌های زندگی‌اش را در جنگ گذرانده و اعتقاد دارد ما با دست خالی پیروز شدیم و بعد سکوت می‌کند.

 

وقتی اسیر شدم لباس دامادی و انگشتر هدیه همسرم را درآورند

 

این پیروزی هدیه اوست

گفته‌های او شبیه رزمنده‌های دیگری است که عاشق جبهه و شهادت بودند و برای رسیدن به آن لحظه هرکاری از دستشان برمی‌آمد انجام می‌دادند؛ هر روز شناسنامه‌هایمان را به دست می‌گرفتیم و با اشتیاق جلوی درِ مسجد صف می‌کشیدیم تا نوبت رفتنمان شود. چیزی نداشتیم، این را همه می‌دانستیم، اما دل‌خوشی‌مان به این بود که کنارهم مانده‌ایم. در نجواهایمان می‌گفتیم خدایا تنهایمان نگذار و این باور و ایمان آن‌قدر قوی و روشن بود که سخت‌ترین عملیات‌ها را هم با نام خدا تمام می‌کردیم و می‌دانستیم این پیروزی فقط هدیه اوست.

محمدعلی فاتحی حسرت بودن در میان کسانی را دارد که بهترین سهم را از این جنگ برداشتند و رفتند. آنهایی که حالا شاید جایشان بین ما خالی باشد، اما آرامشی دارند که این روز‌ها همه آدم‌ها به دنبال آن هستند.

 

/

 

آرامش بهترین نعمت جنگ بود

فاتحی قبل از اینکه چیز‌های دیگری را از جنگ و آدم‌هایش رو کند، می‌گوید: آرامش بهترین نعمت جنگ بود. حتی در موشک‌باران جبهه که هرلحظه احتمال رفتنت وجود دارد. در همه لحظه‌های اضطراب و عملیات پهلو به پهلوی هم بودیم و این بودن‌ها دلگرمی‌های زیادی برایمان داشت.

فاتحی دو سال در اسارت نیرو‌های بعثی بوده است. دو سال پر از خاطره که دوست دارد جایی ثبتشان کند. آن روز‌ها بیست‌وچند سالگی‌اش را می‌گذرانده و مثل حالا ساکن همین محله قدیمی مشهد بوده است. می‌گوید: چندبار رفته بودم منطقه و برگشته بودم. دفعه آخر با همیشه فرق داشت. مراسم خواستگاری من و اشرف که تمام شد عقد کردیم و او خیلی راحت قبول کرد که باید برگردم به منطقه. رانندگی فرماندهی را من عهده‌دار بودم و نمی‌خواستم کار بچه‌ها آن هم در آن روز‌ها لنگ بماند. برای اشرف توضیح دادم شاید برگردم و شاید... همه اتفاق‌هایی که احتمالش می‌رفت را قبول کرد حتی دوری در آن شرایط را.

 

بدترین روز‌ها را در اردوگاه بعقوبه عراق گذراندیم که حتی آب نداشت. نزدیک به دوهزار نفر در هر سوله بودند

عراقی‌ها غافلگیرمان کردند

من به منطقه برگشتم. تابستان بود و هوا داغ. حتی فرصت عوض‌کردن لباس‌هایم را هم نداشتم. بچه‌ها تشنه‌شان بود. بلافاصله بعد رسیدنم با یک گروه هفت‌نفره رفتیم دنبال آب. من، بی‌سیمچی، راننده تدارکات و.... عراقی‌ها نزدیک رودخانه قصر شیرین غافلگیرمان کردند و اسیر شدیم. باورم نمی‌شد لباس‌های دامادی را عراقی‌ها از تنم بیرون بیاورند حتی انگشتر فیرزوه که هدیه همسرم بود.

شرایط سختی بود. بدترین روز‌ها را در اردوگاه بعقوبه عراق گذراندیم که حتی آب نداشت. دوری از وطن و خانواده همه را کلافه می‌کرد. تنها خوبی‌اش این بود که آنجا هم بچه‌ها کنارهم بودند. نزدیک به دوهزار نفر در هر سوله.

امیدوارم خدا قبول کند

امید به برگشت نداشتیم. دلمان به خدا گرم بود و تنها به همین امید زندگی می‌کردیم. خبر آزادی‌مان را هیچ‌کدام از بچه‌های اردوگاه باور نمی‌کردند. حتی وقتی سوار هلی‌کوپتر شده بودیم و داشتیم برمی‌گشتیم ایران. خیلی‌ها آمده بودند استقبالمان، اما خانواده من نه. آنها دو سال را در بی‌خبری از من گذرانده بودند و حق هم داشتند که حتی بعد از شنیدن صدای خودم باور نکنند من زنده هستم و دارم برمی‌گردم. اصلا آن لحظه‌ها به خاطرم نمانده، نمی‌دانم از دلهره یا شیرینی بیش از حدش است که هنوز هم بعد گذشت بیست و چند سال مرور خاطرات هیچ تصویر روشنی نمی‌توانم از آن لحظه‌ها داشته باشم. فقط دعا می‌کنم. خدا آن روز‌ها را به‌عنوان یکی از اتفاق‌های خوب زندگی‌ام قبول کند و به لطف آن مرا ببخشد.

 

*این گزارش در شماره ۸۵ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۳۰ دیماه سال ۱۳۹۲ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44