یدالله حسینی، قدیمیترین کتابفروش محله صاحبالزمان (عج)، از پنج سالگی شیفته دنیای کتاب شد. او که تمام عمرش را با عطش خواندن و کسب دانش گذرانده، امروز هم در کتابفروشیاش، میراثدار عشقی دیرینه به فرهنگ و علم است.
رضا محمدجانی، هنرمند محله کوی امیرالمومنین، از نوجوانی شیفته چوب بود. او با تبدیل ضایعات به آثار هنری، کارگاهی دایر کرده و برای پنج نفر اشتغالزایی کرده است.
محمود صفرپور یکی از اصلیترین تولیدکنندههای انگشترهای طرح ترک در ایران است؛ کاری که به گفته خودش ابتدا بهطور انحصاری در دست خودش بوده است، اما حالا چندتایی رقیب دارد. او برای رسیدن به این جایگاه، رنجهای بسیاری را پشت سر گذاشته است.
شیخ محمدحسن خبوشانی، ساکن محله کاشانی در منطقه دو، در یک خانواده عطار بزرگ شده و حرفه خانوادگی خود را دنبال کرده است. از سال ۱۲۵۶ بر دردهای بیماران مرهم گذاشته و در این زمینه با دانشگاه همکاری داشته است.
محمد رجبزاده آبرود چهاردهه است در چهاردیواری ساعتسازی امید، ساعتهای مرده را تحویل میگیرد و به عقربههایشان جان تازه میبخشد.
زینب شیبانیراد پس از آنکه کسبوکار آنلاینشاپی خود را تعطیل کرد، به سمت تولید پوششی آمد که خیلیها به او میگفتند: مگر از چادر استقبال میشود که تو آن را تولید میکنی! و او همیشه یک جواب دارد: تا زمانی که روی سر خودم چادر است؛ تولید میکنم.
حمید زارعی، لحافدوز محله سعدآباد در منطقه یک از سال ۷۶ در مغازه پدر، کار با پنبه و لحافدوزی را شروع کرد و حالا با گذشت سالها گرچه به خار این حرفه نفسش آزردست، اما از کمرنگشدن سنتهای قدیمی دلگیر است و به اعتقاد او کار دست اعتبار بیشتری دارد.
در این گزارش پای صحبت پاکبانان زحمتکش و بیادعای شهرمان نشستهایم؛ کارگرانی که بهتازگی جارویشان را زمین گذاشتهاند. این پاکبانان، جوانی خود را در کوچهپسکوچههای پژوهش، امامت، معلم، سیدرضی، دانشجو و... به پیری رساندهاند.
موسی ببری، واکسی محله احمدآباد است که از ۱۲ سالگی وارد بازار کار شد و در کنار آن ورزش را در برنامه خود قرار داد. او با تمام سختیهای روزگار معتقد است روزی دست خداست و فقط باید از او بخواهی.
جلال اسکندری ۵۰ سال است که در محله حسینباشی در منطقه دو به کسبوکار در حوزه پرده فعالیت دارد.
زندگی کاری مهدی عبدی بیشتر بر فراز زمین معنا پیدا کرده؛ از پرواز با ارتفاع کم روی زمینهای کشاورزی برای پاشیدن بذر و سم تا اطفای حریق هوایی جنگلها. او از نسلی است که مجبور بودند بین آرزوهای بزرگ و سختیهای معیشت، راه خودشان را پیدا کنند.
کسبه خیابان شیخصدوق، صاحب این مغازه را بهخوبی میشناسند؛ برای همین وقتی به کارشان گرهی میافتد، یکراست میآیند به پرده فروشی سجاد. او که میان اهالی به «ممدشیخ» معروف است، میگوید که خستگی از کار، برایش معنا ندارد.
نیمقرن است شیوه کار دوچرخهساز محله شهیدبهشتی تغییر نکرده است. عباس ابنحسینی از کودکی دوچرخهسوار بوده و از نوجوانی وارد حرفه دوچرخهسازی شده است؛ مسیری که باعث شده تغییرات دوچرخه را در این سالها با دستان خودش لمس کند.
از بانکها و فروشگاههای زنجیرهای متعددی که نیاز اهالی و رهگذران خیابان شهیدمفتح در محلههای طلاب، ایثار و گلشور را رفع و رجوع میکردند، فقط اسکلتهایی سیاه و بدشکل، باقی مانده است.
سر نبش خیابان سرخس روی شیشههایش با خط نستعلیق و بهرنگ آبی آسمانی نوشته است «کفاشی قربانی». ۴۰ سال است ساکنان محله کفشهای خود را از حاج حسن میخرند. میگوید: کفش هم دوره دارد.
حجره موسی دستوری پرشده از خورجینهای خوش رنگ و نقش. میگوید: صبحها که به حجره میآیم تا شب به نفس همین روستاییها زندهام، چه آنها که برایم گلیم و نمدبافتهشده میآورند و چه آنها که خریدارند.
محمد عباسپورنوغانی همهچیز را از صفر شروع کرده است. او میگوید: تجارت را دوست داشتم و در ابتدا در ماه هزار تن نمک را به امارات و دبی صادر میکردم اما به دلیل مشکل قرارداد سرمایهام را از دست دادم و از صفر با کارگری در کارواش شروع کردم.
حسن آقا معروف به عمو اِصی تعریف میکند: با آسفالتشدن خیابان و پیادهروسازی، گیردادن مأموران شهرداری برای سد معبر شروع شد. مجبور شدم بهخاطر روغنریزی موتورها و کثیفی پیادهرو، موتورها را رد کنم و بزنم به کار فروش دوچرخه!
حاجمهدی بهنامیان ۳۶ سال هرروز با لباس اتوکشیده، مرتب و تمیز به خدمت آقا رسیده، تا زمانی که بازنشسته شده است. میگوید: «در جوار امامرضا (ع) باید پاکیزه و مرتب برویم.»
اهل محل، حاجی کرباسی را خوب میشناسند. همه آنها میگفتند حاجی ۱۰۰سال را تمام دارد. بعضیها هم که سن و سالدارتر بودند و ریشسفیدتر، میگفتند حاجی ۷۰ سال همینجا زنگوله میسازد.