دفاع مقدس - صفحه 24

احمد و محسن در یکی از دشوارترین عملیات‌ها یعنی والفجر یک، کنار هم مقابل دشمن جنگیدند. هر دو برادر در این عملیات و در کنار هم به شهادت رسیدند.
حسن دلیرباغستانی می‌گوید: پیرمرد را به‌خاطر سن‌وسالش، از حضور در عملیات منع کردم، اما خیلی اصرار کرد و سرانجام اجازه دادم. رفت و با دست پر هم برگشت. او تلویزیون رنگی جاسم، خویشاوند صدام را با خودش آورد.
محمدرضا روح‌افزا، زمانی مانند هم‌سن‌و‌سالانش شور جوانی داشته اما او این شور و حرارت را برای میهنش خرج کرده است. ۳ هزارو ۲۶۰ روز از عمرش را برای دفاع از کیان وطنش در جبهه بوده است.
شهیدسیف‌الله درحالی به دنیا آمد که مادرش روزه بود، همین مسئله در زمان شهادتش هم اتفاق افتاد، در ماه رمضان سال ۶۴  با دهان روزه به شهادت رسید.
در سال ۱۳۶۸ به جای تشویق و ترغیب، من را اخراج کردند و در حکمم نوشتند که از کار رضایت ندارند و وظایفش را به درستی انجام نمی‌دهد.
شهیدمحمدرضا خلیل‌زاده برای رفتن به جبهه مبلغی پول درخواست کرد که پدرش، چون می‌دانست برای ثبت‌نام در جبهه این پول را می‌خواهد، به او نداد. او هم با پولِ رنگ کردن دیوار‌های خانه همسایه، هزینه سفرش را جور کرد.   
مهرداد محمدیاری به «آچار فرانسه» محله امامیه شهرت دارد. او که رزمنده جنگ تحمیلی بوده در زمینه‌های ورزشی، فرهنگی، آموزشی و‌... یکی از فعالان منطقه است.
سرهنگ قاسم کریمی در عملیات آزادسازی خرمشهر حضور داشته است و دو بار نیز در جنگ مجروح شده است. او مولف هفت کتاب در حوزه دفاع مقدس است.
مریم جهانگشته، نویسنده محله‌مان مادر دو فرزند نوجوان است، کتاب‌های «انعکاس»، «نیایش سرخ»، «حجاب فاطمی»، «پابوسی»، «سهم کبوترها» و «تو هم با من بخوان» از جمله آثار اوست.
احمد، مصطفی و محمود خسروی سه برادر بودند که با هم در جنگ حضور داشتند، قسمت دوبرادر شهادت بود و یکی هم جانبازی.
عذرا صلاحی کارآفرین محله رضاشهر است. بسیاری از رزمندگان دوره جنگ، سرمای زمستان‌های جبهه را با لباس‌هایی که این مادر مهربان برای آنان مي‌‌بافت تحمل مي‌كردند.
نسرین پرک نویسنده نام آشنای محله شریعتی است. او می گوید: برادر بزرگم از نوشته‌هایم حمایت کرد و با تایپ داستانم آن را به صورت مرتب درآورد، پس از آن بود که نخستین کتابم به چاپ رسید.
وقتی جنگ تحمیلی تمام شد، چند سالی طول کشید تا حسن تجعفری از حال‌وهوای جبهه و خاطرات شهدای کربلای ۴ بیرون بیاید اما خواهرش بدون اجازه برای برادرش قرار خواستگاری می‌گذاشت.
نصرت‌الله محمودی تعریف می‌کند: وقتی می‌دیدیم چند نفر مجروح داریم که ممکن است به‌خاطر خون‌ریزی زیاد تا رسیدن آمبولانس دوام نیاورند، آنها را روی موتور تانک می‌گذاشتیم.
مادر شهید قائمی هنوز هم لباس‌های پسرش را درون ساکی که همراه همیشگی راه مشهد-کرمانشاهش بود، نگه می‌دارد. لباس‌هایش بعد از گذشت ۳۰ سال هنوز نو و اتوکشیده است.
سید محمد آریا‌نژاد می‌گوید: آفت نشر دفاع‌مقدس ما دهه ۸۰ تا اواسط دهه ۹۰ است. بیشتر کتاب‌هایی که در حوزه دفاع‌مقدس درباره شخصیت‌های مختلف در این دوره چاپ شدند، اطلاعات غلطی دارند. این روند غلط‌نویسی تاکنون ادامه یافته است.
عباس پارسایی، آزاده دفاع مقدس درباره لحظه اسارتش تعریف می‌کند: با دیدن عراقی‌ها، نقشه عملیات را از جیب شهید رفیعی درآوردم و با نارنجک منفجر کردم. فرکانس بی‌سیمش را هم به هم زدم. هم‌زمان با نزدیک‌شدن ماشین‌های تیربار عراقی، اسیر شدم.
احمد منصوب، دیوارنگار طرح های دفاع مقدس می‌گوید: تازه ۱۵‌سالم شده بودکه قرار شد به جبهه اعزام شوم، اما برادرم شهید شد و موضوع اعزام من به خاطر مخالفت خانواده به تاخیر افتاد. برادرم اولین استاد هنری من بود.
۲۲ مرد، ۲۲ رزمنده، ۲۲ دلاور بسیجی از محدوده جمعیتی قرقی به عنوان نخستین بسیجی‌های خراسان بزرگ به رزم دشمن شتافتند که از این افراد نیمی شهید شدند و نیمی دیگر ماندند.
ابراهیم بهرامیان‌نسب، آزاده محله فاطمیه از خاطرات ۱۰ ساله اسارت همچون: شلاق خوردن از زندانبان‌های بعثی تا جدل با منافقان و مطالعه رمان‌های مطرح جهان می‌گوید.