برادر شهیدان موسوی میگوید که از سیدعلی پلاک و استخوانی و از سیدمحمداسماعیل جنازهای با پهلوی شکافته آوردند.
احمد شرفخانی تعریف میکند: سر خیابان منتظر تاکسی ایستادم. مسیر را میگفتم و پول را نشانشان میدادم، اما ماشینی با این پول کم توقف نمیکرد.
حدود سه هزار نفری میشدیم که ما را ۹روز در سولههای تنگ و تاریک بعقوبه بدون آب و غذا رها کردند. در این ۹روز حتی یک لحظه هم درها را باز نکردند و تنها راه تهویه هوا پنجره کوچکی بود که در بالای سوله قرار داشت.
سرهنگ محمد باری، از فرماندهان جبهه و جنگ، از روزهای سرد دیماه ۶۰ تا ۲۹مرداد۶۹ همراه هشتسربازش اسیر شد؛ اسارتی که دردش از دردهای بسیار زمان رزمندگیاش چندینبرابر بدتر بود.
«سه دهه است که نخوابیده»؛ به همین سادگی که به زبان میآید و بعید است من و شمایی که چنین تجربهای را از سر نگذراندهایم، بتوانیم زجر برآمده از همین عبارت ساده را درک کنیم.
همزمان با آغاز جنگ تحمیلی و اعزام حاجحسین به جبهه بهعنوان اولین داوطلب منطقه تبادکان، خانه شعبانیها تبدیل به پایگاه اعزام نیرو شد؛ عباس، امیر، حاجباقر، علی، حبیبالله و غلامرضا هم راهی جبهه شدند.
علیاکبر رحمانی، افسری بود که در زمان آتشبس جنگ تحمیلی، اسیر شد و به مدت دو سال، بیآنکه نامش جزو آمار صلیبسرخ باشد، سختترین روزهای زندگیاش را از سر گذراند