قرار بوده گروه غلامرضا خاوریفر پشتیبان باشند و گروه دیگری پیشرو. اما گروه غلامرضا به نقطه حمله که میرسند، متوجه میشوند گروه پیشرو نیامده. بیسیم میزند که: «ما جلوداریم، شما بیایید پشتیبانی.»، اما خبری نمیشود.
سیدمهدی شهرستانی، میگوید: در یکی از عملیاتها در تیررس دشمن بودم و برایشان یک نشانه متحرک شده بودم از هر طرف مرا میزدند. اما با نگاه ویژه حضرت زینب (س) از محل خارج شدم.
اسمش محمد وطنی است. چهلوچهارسالهای از اهالی محله مهرآباد که پیش از جنگ سوریه، ساعتهایش را با هرم آتش نانوایی قسمت میکرده تا در لباس شاطری، لقمهنان حلالی بر سر سفره خانوادهاش ببرد.
عبدالرضا طیبی که خودش در نوجوانی جبهه رفته میگوید: یک روز به خانه شهیدطحان رفتم و مادر شهید درخواست کرد که اسم فرزندش را روی حلب روغن بنویسم و سر کوچه بزنم. همین باعث به فکر مستندسازی بیفتم.
ذوالفقارِ ویرانههای شام و حلب که هیچگاه خودش را فرمانده تیپ فاطمیون مدافع حرم معرفی نکرد، در دفاع از حرم زینب کبری (س) فدایی شد؛ آن هم در روزهایی که همه خانواده چشمانتظار دیدارش بودند.
سیدداوود بیطرف حدود دو دهه در سوریه زندگی میکرد. وطنش شده بود حرم حضرترقیه (س) و او هم امامجماعت حرم شده بود. او نتوانست در سوریه و سقوط حکومت بشار اسد بیطرف بماند تا سرانجام به شهادت رسید.
مادر شهید مدافع حرم حسن حیدری میگوید: چند وقت قبل متوجه شدم پسرم کنار کولر آبی خانهمان نوشته: «مادر تا آخرین لحظه دوستت دارم.» هر روز که کولر را آب میکنم، کلمههای آن نوشته را میبوسم.






