زمان رفتوآمدش هیچ وقت معلوم نبود. لباس بسیجیاش را میپوشید و از خانه بیرون میرفت. یکی 2روز پیدایش نبود و بعد از آن صبح زود خسته و کوفته به خانه میآمد. یکی 2ساعت استراحت میکرد و دوباره بیرون میزد. یک دقیقه توی خانه بند نبود. اقوام و خویشان به ما پیشنهاد دادند اگر محمد ازدواج کند با داشتن زن و فرزند پایبند زندگی خواهد شد. ما نیز تازه دست به کار شده و به دنبال همسر مناسب برای او بودیم که ماجرای داعش و تجاوزهای آنها به عراق و سوریه پیش آمد و همهچیز تغییر کرد.
او که دختری اهل ارومیه بود با سینی چای وارد شد. برادر بزرگترم در همان ابتدا حرف آخر را مطرح کردند و گفتند: برادرم راهش جهاد است. هنگامی که همسرم صحبت کردند دیدم چقدر دیدگاهش به من نزدیک است. آنجا بود که در یک لحظه با خودم خواستهام از والدینم را مرور کردم، اینکه همیشه میگفتم خود صاحبالزمان(عج) باید برایم همسری پیدا کنند، خواستگاری در روز نیمه شعبان و...همه نشانهای برایم بود. بعد از صحبتها قرار شد به همراه دوستانم همان مسیر از قبل تعیین شده را رفته و بعد برای خواستگاری به ارومیه برویم. 12اردیبهشت بعد برگشت از عراق همراه برادرم و خواهرم به ارومیه رفتیم و خواستگاری کردیم.
پسرم در میان یک حلقه آتش سوخت و بدنش تکه تکه شد مثل عکس حضرت ابوالفضل که خودش خریده بود، دستهایش قطع شد. یک دستش از مچ و دستش دیگرش کلا قطع شد طوری که پیکرش را با پتو جمع کردند. در مراسم تدفین که بودیم دوستان گفتند دوبار ماهواره خبر شهادت سیدمهدی را پخش کرده است. جشن گرفته بودند که یکی از بزرگترین کادرهای ارتش را زدیم. من از این احوالات بعدها خبردار شدم.
مولاداد محمدی بهیاد دارد که قبل از رفتن علیمحمد به سوریه به او میگفت تو همه چیز داری، چرا میروی؟ آنوقت علیمحمد طوری درباره رفتن با پدر صحبت کرد که اگر مانعش میشدند، انگار گناه کبیره کرده بودند! مولاداد دوست داشت علیمحمد را هم مثل بقیه پسرهایشان داماد کند، اما او زیر بار نمیرفت. این پدر صبور میگوید: علیمحمد در سالهای آخر بعد از حضور در سوریه، وقتی اصرار ما را برای داماد شدنش میدید، چندباری به شوخی میگفت برای من از سوریه زن بگیرید. اگر در ایران ازدواج کنم، آنوقت همسرم نمیگذارد برای جنگیدن به سوریه بروم.
مسجد ابیالائمه امیرالمؤمنین(ع) در محله طلاب را اهالی به نام مسجد خاوریها میشناسند. برخی از خاوریها که مدتی در عراق ساکن بودند، بعد از بازگشت به وطن این محله را برای سکونت انتخاب کردهاند. آن ها کمکم به فکر افتادند مجموعهای را برای نمازهای جماعت و مناسبتهای مذهبی شکل دهند. اینطور که نقل است، مسجد فقیهسبزاری و رضوی در محدوده مفتح پیش از مسجد ابیالائمه امیرالمؤمنین(ع) پا گرفته بود.
«اعظم عظیمی» جوان دهه شصتی محله رسالت است. او علوم دینیاش را در حوزه علمیه مشهد آموخته و در کنار تدریس فلسفه و دیگر درسهای حوزوی به داستاننویسی و تدریس آن میپردازد.
قرار بود نانآور خانه باشد و تکیهگاه و پشتیبان خواهران. امید مادر به او بود که تنها پسرش و آخرین فرزند خانواده به حساب میآمد. پدر خیلی وقت پیش چشم از دنیا بسته بود و خانه آنها بهجز او مرد دیگری نداشت، اما تقدیر طور دیگری رقم خورد. محمدآرش احمدی، از مدافعان تیپ فاطمیون، 17محرم سال95 در بیستسالگی در شهر حلب و منطقه عملیاتی العماره به شهادت رسید.