کد خبر: ۵۶۹۱
۰۷ شهريور ۱۴۰۴ - ۱۶:۰۰
روایت مشهد و یخدان‌هایش در دفتر خاطرات حاجی حلوایی

روایت مشهد و یخدان‌هایش در دفتر خاطرات حاجی حلوایی

خوب یادم هست یک روز یکی از مشتری‌هایمان به مورچه و برگ‌های داخل یخ اعتراض‌کرد که آقام هم تو جوابش گفت: نمی‌تونم کارگر مورچه جمع‌کنی بگیرم. خودت مورچه‌هاشو جمع کن بعد بخور.

زمانی بود که اصلا از یخچال و این دم‌ودستگاه خبری نبود. مردم گوشت‌ها را خشک می‌کردند و به طناب می‌کشیدند تا از سقف آویزان کنند که خراب نشود.از سر همین نبود یخچال در بهار و تابستان هم عطش تشنگی‌شان را با یخ‌های کیلویی یخدان‌ها برطرف می‌کردند.

یخدان‌های ما چهارتا و مثل همه یخدان‌ها بزرگ و غول‌پیکر بود که به دستور آقام سر چله کوچک و بزرگ زمستان لب به لب پر از یخ می‌شد. در همین چله‌ها بود که بعد از یخ‌بستن آب نهر و جوی چشمه‌ها، آقام، حاجی حلوایی بزرگ در محله شهید شیرودی کنونی که زمانی جزو محله چهنو قدیم پایین خیابان بود، کارگرهاشو می‌برد تا یخ بشکنند و داخل یخدان بریزند.

این یخ‌ها حاصل منجمدشدن همان آب‌هایی بود که در مسیر از جا‌های مختلف می‌گذشتند و همه‌چیز داشتند از مورچه گرفته تا شاخ و برگ درختان و فضولات حیوانی. به همین دلیل داخل یخ‌ها همه این مواد پیدا می‌شد، اما باز هم از شدت گرما یخ‌ها را با همین موادشان استفاده می‌کردیم و می‌خوردیم. خوب یادم هست یک روز یکی از مشتری‌هایمان به مورچه و برگ‌های داخل یخ اعتراض‌کرد که آقام هم تو جوابش گفت: نمی‌تونم کارگر مورچه جمع‌کنی بگیرم. خودت مورچه‌هاشو جمع کن بعد بخور.

 

روزگار قدیم یخدان‌های وکیل‌آباد، سمزقند و میل‌کاریز

 

برای تک تومان قفل ضریح بازشد

پدر مرحومم همان‌طور که در دفترچه خاطراتش نوشته، تعریف می‌کرد: «سفر از یزد به مشهد طولانی و سخت بوده و برای در امان ماندن و سالم رسیدن  باید با کاروان به همراه شتر‌ها راهی می‌شدند.».

هنوز سال ۱۳۱۱ تمام نشده بود که به یزد می‌رود و موقع برگشت به مشهد، دایی خودشان را که آن زمان نوجوان بود به این شهر می‌آورند. چند روز از آمدن دایی شان نگذشته بود که او سر ناسازگاری می‌گذارد و می‌گوید: «امام‌رضا (ع) را دوست‌دارد، ولی از شهر مشهد خوشش نمی‌آید و دلش می‌خواهد به یزد برگردد.»

آقام آن زمان برای اینکه دایی‌اش را در مشهد نگه دارد، به او پول سفر نمی‌دهد و می‌گوید همه آرزو دارند کنار امام‌رضا (ع) زندگی کنند آخه بچه تو چرا می‌خوای برگردی!

دایی پدرمم که بعد از چندهفته با گریه‌وزاری نمی‌تواند پول سفرش را از پدرم گیرد، می‌رود حرم و کنار ضریح با گرفتن قفل آن یک ساعت می‌نشیند و کلی با امام‌رضا (ع) حرف می‌زند. همان زمان قفل داخل دستش باز می‌شود که خادم‌ها می‌بینند و فکر می‌کنند دزد آمده کلی کتکش زده و از حرم بیرون می‌اندازند.

او چند روز بعد دوباره می‌رود و باز همین اتفاق می‌افتد که این‌بار خادم‌ها می‌زنند و، چون پدرم را می‌شناختند که نزدیک حرم مغازه دارد، او را می‌آورند و تحویل می‌دهند و می‌گویند قصد دزدی دارد.

دایی پدرم با وجود کتک‌خوردن باز هم دست برنمی‌دارد و برای سومین‌بار هم می‌رود حرم و تا قفل ضریح را دستش می‌گیرد، قفل باز می‌شود که آن زمان تولیت وقت وقتی خبردار می‌شود دستور می‌دهد از پول داخل ضریح خرج سفر دایی پدرم را برای برگشت به یزد بدهند.


خاطره نهر بزرگ چشمه گیلاس؛ هر محله یک رخت‌شور داشت

وقتی ما بچه بودیم، آب چشمه گیلاس نهر بزرگ و عمیقی بود که از آن سر مشهد می‌آمد و از میدان توحید تا آن طرف حرم می‌رفت. کنار همین نهر هر چندمتر سنگ چیده‌بودند که زنان و رخت‌شور‌ها می‌نشستند و لباس و ظرف می‌شستند. ما هم یک رخت‌شور داشتیم البته رخت‌شور‌ها محلی بودند و کسی رختش را به رخت‌شور محله دیگری نمی‌داد.

زنی که هرچند روز یک بار می‌آمد، خانه‌مان و داد می‌زد: «ننه ممد رخت چرکاتو بده ببرم لب آب» وقتی مادرم بقچه لباس‌های کثیف را می‌آورد، رخت‌شور همه را نگاه می‌کرد و می‌گفت پیراهن و شلوار‌ها هرکدام یک قرون و زیرپوش و زیرشلواری هم ۱۰ شاهی. بعد جمع می‌زد و پول بیخ و صابون را هم می‌گرفت و می‌رفت. این رخت‌شور‌ها لباس‌ها را لب نهر می‌شستند و همان‌جا روی درخت‌ها خشک می‌کردند.

رخت‌شور ما هم وقتی لباس‌هایمان خشک می‌شد قبل از غروب همه را تا زده می‌آورد و تحویل مادرم می‌داد. این نهر چشمه گیلاس خیلی بزرگ بود، خوب یادم هست هنوز ۴ یا ۵ سال بیشتر نداشتم که با مادرم پیاده رفتیم خانه دایی. خانه‌اش نزدیک میدان توحید بود. وقتی رسیدیم به حرف مادرم رفتم لب نهر و خم شدم تا دستامو بشویم.

هنوز سر انگشتم به آب نرسیده بود که با سر افتادم داخل آب. هرچه تقلا کردم، نتوانستم خودم را جایی بند کنم و فقط صدای مادرم را می‌شنیدم که به سرش می‌زد و فریاد می‌کرد محمودمو آب برد. با همین داد و بیداد‌ها مردم ریختند لب نهر و من رو ۱۴ تا ۱۵ متر پایین‌تر، از آب کشیدند بیرون.

 

روز گار قدیم یخدان‌های وکیل‌آباد، سمزقند و میل‌کاریز

 

فوت حاجی‌حلوایی در ۱۰۰ سالگی؛ راز سلامتی‌اش را از خوردن کنجد و ارده می‌دانست

مرحوم آقام هیچ‌وقت مریض‌نشد. حتی در ۹۵ سالگی دوچرخه‌سوار می‌شد و خودش به تنهایی هر روز امام‌رضا (ع) را زیارت می‌کرد. همین اواخر عمرش از دوچرخه زمین خورد و لگنش شکست. وقتی برای درمان پیش دکتر بردیم، بعد از معاینه استخوان‌هایش گفت: «این استخوان‌ها هنوز قوت دارند و همچون استخوان‌های مرد ۴۰ ساله می‌مانند نه یک پیرمرد ۱۰۰ ساله.»

من که کنار پدرم ایستاده بودم، در جوابش گفتم هر روز لبنیات می‌خورد، اما دکتر گفت راز این سلامتی به خوردن لبنیات نیست؛ بلکه از خوردن کنجد و ارده است.

دکتر راست می‌گفت پدرم هر روز ارده با عسل می‌خورد و دو قاشق هم کنجد شیرین‌شده می‌جوید و می‌گفت به حافظه قوت، به استخوان‌ها قدرت و به بدن انرژی می‌دهد که یک روز آدم را تامین می‌کند. واقعا هم همین‌طور هست و خود من بعد از ۷۲ سال زندگی الان از سر همین کنجد و ارده که همیشه سالم و بهترینش را خورده‌ام، سالم هستم.



* این گزارش د‌وشنبه ۲۲ خرداد ۹۶ در  شماره ۲۴۸ شهرارامحله منطقه ۶ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:44