کد خبر: ۴۹۹۴
۰۸ شهريور ۱۴۰۴ - ۱۵:۰۰
خانه ما کنار باغ‌های شفتالو بود

خانه ما کنار باغ‌های شفتالو بود

محسن ماهفر قدیمی محله کوی دکتری یا بهشت می‌گوید: پنجراه سناباد که می‌ایستادی، می‌توانستی گنبد و گلدسته حرم را ببینی. این قسمت حاشیه شهر محسوب می‌شد که جز دو روستای احمدآباد و الندشت، آبادانی دیگری در اطرافش پیدا نمی‌شد.

خانواده‌اش از اولین ساکنان محله کوی دکتری یا بهشت بودند. ۴ سالی بیشتر ندارد که والدینش از سعدآباد که آن روز‌ها آخرین ایستگاه یا محل زندگی در مشهد بود، به این نقطه نقلِ مکان می‌کنند. «در آن دوران، این قسمت حاشیه شهر محسوب می‌شد که جز دو روستای احمدآباد و الندشت، آبادانی دیگری در اطرافش پیدا نمی‌شد. سراسر محله بهشتِ فعلی، باغ‌های بزرگ شفتالو بود. هنگ سواره نظام ارتش هم در حوالی سناباد فعلی مستقر بود؛ هنگ سواره نظام در واقع محل رژهِ سواره‌نظام بود.»

این‌ها بخشی از خاطرات محسن ماهفر یکی از اهالی قدیمی محله بهشت و فعال فرهنگی مسجد قائم (عج) است. با ما برای شنیدن خاطرات او که یادآور گذشته محله بهشت و البته دوران انقلاب و جنگ است، همراه باشید.

 

ماجرای جالب سیل کال قره‌خان

عده‌ای به‌مرور آمدند و در زمین‌ها و باغ‌هایی که داشتند، خانه ساختند و مستقر شدند. حتی مالکان در آن‌زمان بخشی از زمین‌های خود را رایگان یا با اقساط بلندمدت در اختیار دیگران قرار می‌دادند تا ساخت‌وساز کنند.

هدف آن‌ها از این‌کار داشتن همسایه بود؛ زیرا همسایه داشتن در آن دوران خیلی مهم بود؛ اول اینکه فردی که ساکن این قسمت شهر بود، دیگر احساس تنهایی نمی‌کرد. دوم اینکه با اضافه‌شدن جمعیت، بر امنیت منطقه نیز افزوده می‌شد.

البته تا از خاطرم نرفته بگویم که همسایه‌داری در آن دوران، برای مردم از اهمیت زیادی برخوردار بود، چون قدیم این اصطلاح «همسایه به داد همسایه می‌رسد» واقعا وجود داشت.

همه با هم اتحاد داشتند و در رفع مشکلات، یکدیگر را یاری می‌کردند. علاوه بر این همسایگی در آن‌زمان به یک کوچه و خیابان ختم نمی‌شد و گاهی مردم چند کوچه و خیابان یکدیگر را می‌شناختند و از حال هم باخبر بودند.

مثلا خاطرم هست که کالی در این حوالی وجود داشت به نام کال «قره‌خان». خانه‌هایی در اطراف این کال وجود داشت که یک‌بار با آمدن سیل، خراب شدند. بعد از این رخداد این همسایه‌ها بودند که اجازه ندادند سیل‌زده‌ها بی‌پناه بمانند؛ جمع شدند و خیلی سریع خانه‌ها را تعمیر کردند.

حتی زنان همسایه از چند کوچه آن‌طرف‌تر برای این خانه‌ها ظرف و ظروف آوردند تا اسباب اولیه زندگی برایشان مهیا باشد.

 

احمدآباد را به خاطر کاخ ملک‌آباد، آسفالت کردند

اولین مکانی که در این قسمت شهر صاحب برق شد، «دبستان دیانت» بود. ما خانه‌هایمان را با گردسوز و لامپا روشن می‌کردیم. البته در آن دوران، چون تمرکز جمعیت و بافت اصلی شهر در اطراف حرم مطهر رضوی بود، این نقاط دارای برق بودند.
بعد‌ها که کاخ ملک‌آباد ساخته شد و از آنجا که مسیر عبورش از احمدآباد می‌گذشت، این خیابان را آسفالت کردند.

خیابان احمدآباد در آن دوره محدوده عریض و وسیعی بود که ارتش و خدمتگزاران رژیم می‌توانستند هنگام برگزاری مراسم استقبال از شاه و شهبانو، در دو طرف آن بایستند و آداب لازم را به‌جا بیاورند. 

این امر هم یکی از دلایل آبادانی این محدوده شد. بعد‌ها هم به‌دلیل آب و هوای خوبی که داشت، خیلی از آن‌ها که می‌توانستند هسته مرکزی مشهد را ترک کنند، به این قسمت شهر آمدند و به این صورت کم‌کم شهر به این‌سو گسترش پیدا کرد.

 

پنج‌راه سناباد که می‌ایستادی گنبد و گلدسته حرم را می‌دیدی

به‌دلیل وجود باغ‌های فراوان، یکی از مشاغلی که در این محدوده رواج داشت چوب‌بری بود که حالا جایش را به نردبان‌سازی داده است. متراژ خانه‌ها بالای ۵۰۰ متر بود و جمعیت زیادی نداشت، خاطرم هست وقتی در پنجراه سناباد می‌ایستادی، می‌توانستی گنبد و گلدسته حرم را ببینی.

یادم هست که سازمان آب فعلی در آن‌زمان تاکستان بود و در خیابان راهنمایی، جایی روبه‌روی شرکت واحد سابق، قبرستانی بود که مردم اجساد درگذشتگانشان را در آن دفن می‌کردند. همان‌جا هم کاریزی بود که در آن اجساد را می‌شستند. مردم جمع می‌شدند، سطل سطل آب می‌آوردند، پیکر را غسل می‌دادند و بعد هم دفن می‌کردند.

خیابان راهنمایی، روبه‌روی شرکت واحد سابق، قبرستانی بود همان‌جا هم کاریزی بود که در آن اجساد را می‌شستند


خط یک از کوی دکترا تا حرم

بعد‌ها با ساخت مسجد بر آبادانی محله نیز افزوده شد. مسجد قائم (عج) اولین مسجد این حوالی بود که به همت عموی من آقای خسرومنش، آقای محمدنیا و چند تن دیگر پا گرفت. پیش‌نماز مسجد هم حاج آقا شریعتی بود که زحمات زیادی برای مسجد ما کشید.

با هجوم جمعیت به احمدآباد، شهرداری در آن زمان یک خط واحد هم برای سهولت در تردد به آن اختصاص داد که به «خط یک» معروف بود. این خط از کوی دکترا به حرم مطهر رضوی می‌رسید.

بیشتر مردم این محله را افراد تحصیل‌کرده و متدین تشکیل می‌دادند. پدر و عموی من هم جزو همین گروه دارای دیانت بودند و پایبندی‌شان به اسلام باعث شد تا من از همان دوران کودکی با مسجد و فعالیت‌های آن آشنا شوم.

همین آشنایی هم بعد‌ها سبب شد تا با جریان انقلاب و بعد هم دفاع مقدس همراه شوم. وجود چهره‌های علمی و دانشگاهی در محله ما سبب شده بود از هر طیف آدم با نظرات و اعتقادات فراوان در آن یافت شود. همین مسئله هم بعد‌ها در دوران انقلاب و بعد از آن، این مکان را به کانون حوادث بسیاری تبدیل کرد.



عوام می‌گفتند: کمر شاه را حضرت عباس (ع) بسته است

البته پیش از سال‌های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ که انقلاب علنی نشده بود، خیلی راحت نمی‌شد درباره مسائل انقلابی و مخالفت با رژیم حرف زد؛ زیرا خیلی از عوام همچنان شاه را به‌عنوان یک عامل از بین نرفتنی می‌شناختند.

عوام شاه را مقدس می‌شناختند و البته جان سالم به در بردن شاه از چند ترور به قبول این باور در بین مردم دامن می‌زد. حتی روایت‌هایی از این تقدس در میان عوام دهان به دهان نقل می‌شد که کمر شاه را حضرت عباس (ع) بسته است و....
این حرف و حدیث‌ها بعد‌ها با روشنگری علما کم‌رنگ شد، اما همچنان نمی‌شد علنی با شاه مخالفت کرد.

مثلا در مساجد مسائلی مطرح می‌شد، اما چون فضا عمومی بود، این را خیلی گسترش نمی‌دادند؛ زیرا همیشه از عوامل رژیم، نفوذی‌هایی در میان مردم بودند که آنچه در مساجد رخ می‌داد به اطلاع اربابان خود می‌رساندند.

در واقع جرقه انقلاب در جلساتی که متدینان محلی با عنوان جلسات قرآن یا ختم صلوات در منازل خود برگزار می‌کردند، زده شد.

 

رئیس ساواک دم در خانه‌اش تیرباران شد

خاطرم هست وقتی می‌خواستیم در جلسه‌ای شرکت کنیم، مستقیم به در آن خانه نمی‌رفتیم بلکه از ترس تحت تعقیب بودن ابتدا در چند خانه را می‌زدیم و چند دقیقه‌ای معطل می‌کردیم، سپس خیلی مخفیانه وارد خانه‌ای می‌شدیم که در آن جلسه انقلابی برگزار شده بود.

علاوه‌بر انقلابیون از آنجا که محله بهشت سکونتگاه دانشجویان بود، افراد بسیاری در این محله داشتیم که بعد‌ها تحت‌تأثیر افکار منافقین به آنان پیوسته بودند. خانه‌های تیمی این گروه در محله ما زیاد بود که تعدادی از همکلاسی‌های من در آن زمان به این خانه‌ها رفت‌وآمد داشتند و حتی بعضی‌هایشان بعد‌ها در این راه کشته شدند.

این منافقین حتی پس از انقلاب همچنان در این محله بودند که برای نابودی‌شان گاهی درگیری‌های سخت مسلحانه‌ای هم می‌شد. یک رویداد دیگر هم که در خاطرم هست، ترور رئیس ساواک بود. خانه‌اش پشت هتل هایت بود. یک روز صبح که قصد خروج از منزلش را داشت، همان دم در خانه تیرباران شد.

جمع آوری پول برای آذوقه مردم

یک دسته دیگر از اهالی محله بهشت را متمولان و پولدار‌ها تشکیل می‌دادند که نه با انقلاب بودند و نه ضد آن. این گروه اگر به ما کمک می‌کردند فقط برای این بود که بتوانند ثبات و امنیت را به محل زندگی‌شان بازگردانند. خاطرم هست که در آن دوران، نفت یکی از بزرگ‌ترین مشکلات مردم بود.

وضعیت آنچنان سخت شده بود که عده‌ای قدرت تهیه نفت را نداشتند. تعدادی از متمولان برای برقراری آرامش، پول می‌دادند تا آذوقه، مواد غذایی و نفت برای دیگران تهیه شود.


از ظرفیت‌های محله برای محله استفاده می‌کردیم

از جمله فعالیت‌های انقلابی‌ای که ما در مسجد انجام می‌دادیم، چاپ و تکثیر اعلامیه‌های امام (ره) بود. در دوران جبهه و جنگ، برگزاری نمایشگاه‌های بزرگ کتاب و عکس و روایت جبهه و جنگ از دیگر طرح‌هایی بود که در مسجد قائم (عج) برگزار می‌شد.

یک طرح دیگر هم استفاده از ظرفیت‌های محله برای خود محله بود؛ مثلا از پزشکانی که در محله زندگی می‌کردند وقت می‌گرفتیم تا در ساعت خاصی به بیماران محله که کهولت سن داشتند یا تنها بودند، رسیدگی کنند.

مثلا دکتر گوهرشاد که متخصص چشم بودند در بیمارستان گوهرشاد یا دکتر اصفهانی‌زاده که اُرتوپد بودند با ما همکاری نزدیکی داشتند.



انگشتش کامل در زخم فرو رفت

هم‌زمان با شروع جنگ، یعنی از سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۲ را داوطلبانه از طرف بسیج به جبهه اعزام شدم و در دو منطقه جنوب و غرب خدمت کردم. یکی از خاطرات فراموش‌نشدنی این دوران برای من در منطقه بستان رخ داد. خاطرم هست که درگیری سختی در این قسمت روی داده و خمپاره‌ها تعداد زیادی از رزمندگان را مجروح کرده بود.

آمبولانس آوردیم و شروع کردیم به جمع‌آوری مجروحان. ناگهان دیدم یکی از همان‌ها که دارد به ما کمک می‌کند، خودش از قسمت پا به‌شدت مجروح شده است. رفتم جلو و گفتم پای خودت خونریزی دارد. گفت: «بله سوزشی احساس می‌کنم.» دستش را که گذاشت روی پایش انگشتانش کامل در زخم فرو رفت.

همانجا افتاد. گفتم: «بلند شو کمک کن. تو تا الان ایستاده بودی و کمک می‌کردی.» لبخندی زد و گفت: «دیگر نمی‌توانم.»

منظورم از گفتن این خاطره، این است که بچه‌ها آن‌قدر در جبهه از خود بی‌خود بودند و با جان و دل دفاع می‌کردند که گاهی این‌چنین مجروح می‌شدند، اما متوجه حال خود نبودند.

 

دادن خبر شهادت بچه محل‌ها سخت بود

در دوران جنگ یکی از کار‌هایی که گاهی انجام می‌دادم، دادن خبر شهادت هم‌محله‌ای‌ها به خانواده‌شان بود. کار سختی بود. گاهی خانواده، خودشان می‌فهمیدند و صبوری می‌کردند. گاهی باید می‌گفتی و بی‌قراری‌شان را به تماشا می‌نشستی.
خاطرم هست که چندمرتبه‌اش خیلی سخت گذشت. چند شهید را آوردند که آن‌قدر جسم آن‌ها متلاشی شده بود که نمی‌شد به مادرشان نشان داد.

این لحظه‌ها خیلی رنج‌آور بود. مثلا از شهید صفری تنها پوست صورتش باقی مانده بود و پوست را که بالا می‌دادی هیچ چیزی پشت آن نبود. خبر شهادتش را که بردیم، مانده بودیم چطور او را به مادرش نشان بدهیم. سیدی بود که حالا اسمش از خاطرم رفته است؛ این سید پسر ریزنقش بسیار زیبارویی بود.

وقتی پیکرش را آوردند، دیدم موج انفجار تمام تنش را سوزن‌سوزن و سیاه کرده است. بدنش ورم کرده بود طوری که سه برابر جثه واقعی خودش شده بود.

بردن خبر تک‌پسر‌ها یا تک‌فرزند‌ها هم خیلی دشوار بود. ما چند نمونه در محله داشتیم. رضا رعنا یکی از همین‌ها بود که پدر و مادرش فوت کرده بودند و با مادربزرگش زندگی می‌کرد. شهیدان فولادی، اعتمادی و زمانی هم جزو همین دسته بودند؛ البته شهید زمانی مفقودالاثر شد و هنوز پیکرش برنگشته است.


اهالی برای خانواده شهدا و رزمندگان محله آذوقه تهیه می‌کردند

در زمان هشت سال دفاع مقدس محله ما مثل دوران پیش از انقلاب حال و هوای خاصی داشت. اتحاد و همبستگی میان مردم مثال‌زدنی بود. یکی از کار‌های قشنگی که در محله ما انجام می‌شد این بود که مردم از خانواده شهدا غافل نمی‌شدند.

مثلا بچه‌ها و جوانان محله وقتی یکی از خانواده‌ها فرزند یا همسرش شهید می‌شد یا به جبهه می‌رفت، تنهایشان نمی‌گذاشتند و سعی می‌کردند مایحتاج روزانه آن خانه را تهیه کنند.

مثلا تهیه نفت خیلی دشوار بود. تلاش می‌کردیم خانواده‌ای که سرپرست یا جوانشان در جبهه است یا شهید شده برای تهیه سوخت به مشقت نیفتند. باور کنید دیدن این صحنه‌ها در آن دوران خیلی تماشایی بود.

 

* این گزارش شنبه، ۲۳ تیر ۹۷ در شماره ۲۹۸ شهرآرامحله منطقه یک چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:44