کد خبر: ۱۴۱۸۵
۰۱ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۴:۰۰
سیدجعفر هاشمی‌مهنه از اولین شهدای محله لشکر است

سیدجعفر هاشمی‌مهنه از اولین شهدای محله لشکر است

سیدجعفر هاشمی‌مهنه در ایام کودکی کل قرآن را با اهتمام مادرش فرا گرفت و در حالی‌که هنوز ۱۳ سال بیشتر نداشت، وارد مبارزات انقلابی شد و به پیروان امام خمینی (ره) پیوست؛ در ۱۵ سالگی وارد جبهه‌های جنگ شد.

محله لشکر مشهد در بولوار فلاحی خیابانی دارد به نام شهید سیدجعفر هاشمی‌مهنه. کسی که متولد تیرماه سال ۱۳۴۴ در شهرستان پیرانشهر بود و در ایام کودکی کل قرآن را با اهتمام مادرش فرا گرفت و در حالی‌که هنوز ۱۳ سال بیشتر نداشت، وارد مبارزات انقلابی شد و به پیروان امام خمینی (ره) پیوست. به ۱۵ سالگی که رسید، وارد جبهه‌های جنگ شد و سرانجام به آرزویش که همان شهادت بود، رسید.

اطلاع از زندگی و شخصیت این جوان برومند و شهیدی که حالا اهالی بولوار فلاحی به اینکه اسم خیابان محل زندگی‌شان به نام او مزین شده، افتخار می‌کنند، ما را کنجکاو کرد تا بنشینیم پای حرف‌های خانواده‌اش و از او بیشتر بدانیم.

دوست داشت جنازه‌اش مفقود شود! 

خانم زهرا جاوید مرادی، مادر این شهید بزرگوار با بغض از خاطرات پسرش تعریف می‌کند و می‌گوید: وقتی ۱۳ ساله بود همیشه در فعالیت‌های انقلابی شرکت می‌کرد و زیرزمین خانه‌مان را تبدیل به مرکز توزیع اعلامیه‌ها کرده بود. البته از چگونگی فعالیت‌هایش چیز زیادی به ما نمی‌گفت، وقتی هم انقلاب پیروز شد، قلکش را شکست و با پول آن شیرینی خرید و بین مردم پخش کرد.

بعد گریزی می‌زند به شروع جنگ و اشتیاق سیدجعفر برای حضور در جبهه و ادامه می‌دهد: هر روز می‌گفت دوست دارم به جبهه بروم و شهید شوم و مدتی هم جنازه‌ام مفقود شود. در همین زمان که هنوز ۱۵ ساله نشده بود، چند بار برای ثبت نام اعزام به جبهه رفت، ولی، چون هنوز به سن قانونی نرسیده بود، به او اجازه ورود به جنگ را نمی‌دادند.

 

مادر برایم با مداد مشکی ریش و سبیل بکش

زهرا خانم تصریح می‌کند: یادم می‌آید یک روز آمد و گفت، مادر برایم با مداد مشکی ریش و سبیل بکش تا بتوانم برای اعزام به جبهه ثبت نام کنم! من هم طوری پشت لبش را سیاه کردم که کسی متوجه نشود. وقتی رفته بود در همان جلسه ثبت نامش کردند و او از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید.

مادر برایم با مداد مشکی ریش و سبیل بکش تا بتوانم برای اعزام به جبهه ثبت نام کنم! 

وی سال اعزام فرزندش را به جبهه سال ۵۹ اعلام می‌کند و می‌گوید: اولین عملیاتی که در آن شرکت داشت، عملیات فتح‌المبین بود و در هنگام  حضور در جبهه درسش را هم می‌خواند. وی که روحیه عجیب فرزند شهیدش را وصف‌ناپذیر می‌داند، می‌افزاید: همیشه به حفظ حجاب تاکید می‌کرد و نماز شبش هیچ و‌قت قضا نمی‌شد. خودش اعتقاد داشت روزی به شهادت می‌رسد؛ به همین دلیل چند درخت در حیاط خانه کاشت و گفت دوست دارم این درخت‌ها از من به یادگار بماند.

وی ادامه می‌دهد: همیشه دوست داشت به من کمک کند؛ یک بار که از جبهه برگشته بود با وجود خستگی، ساعت ۱۲ شب رفت دوش بگیرد. ساعت چهارصبح که بیدار شدم، دیدم هنوز داخل حمام است، ترسیدم که خفه شده باشد. وقتی در زدم و از حمام بیرون آمد، دیدم همه لباس‌های کثیف را شسته است.  گفت: فرزند برای همین مواقع است!

 

پنج ماه بعد از عقد شهید شد

مادر این شهید ارجمند به ازدواج سید‌جعفر هم اشاره می‌کند و می‌گوید: خودش می‌گفت تا وقتی که جبهه باشم دوست ندارم ازدواج کنم، اما وقتی برایش دختری انتخاب کردیم، راضی شد. همسرش فرشته هم به حضور او تا پایان جنگ رضایت داد، اما پنج‌ماه بیشتر از عقدشان نگذشته بود که شهید شد و به سوی معبودش رفت و به او پیوست.

وی اضافه می‌کند: سید به آرزویش رسید. همیشه می‌گفت دوست دارم مدتی مفقود‌الاثر باشم. همین طور هم شد؛ در ۱۹ دی‌۱۳۶۵ شهید شد و بیش از یک ماه هیچ‌کس نمی‌دانست چه بلایی بر سرش آمده تا اینکه بهمن ماه همان سال جنازه‌اش پیدا شد. وقتی در ۲۷ بهمن به مشهد منتقل شد، به خاطر اینکه در این مدت نصف تنش در آب و نصف دیگر در خاک مانده بود، لباس‌هایش همه سبز شده بودند.

 

سیدجعفر هاشمی‌مهنه از اولین شهدای محله لشکر است

 

هم اسیر شد هم شهید

به این‌جای صحبت که می‌رسیم، سید‌حسین هاشمی‌مهنه، پدر این شهید گرانقدر هم که مدام اشک‌هایش را پاک می‌کند، می‌گوید: سیدجعفر همیشه می‌گفت باید در کنار جبهه، درس هم بخوانم. او از خاطرات قبولی فرزند شهیدش در دانشگاه می‌گوید و تصریح می‌کند: روزی که خود را آماده می‌کردیم تا برای برگزاری مراسم تدفین او به بهشت رضا (ع) برویم، همان موقع خبر قبولی‌اش در دانشگاه مشهد را به ما اعلام کردند.

وی نحوه شهادت این شهید را از قول همرزمانش، این گونه تعریف می‌کند: یکی از دوستان و همرزمانش که در کنار سید حضور داشت، می‌گوید: سید‌جعفر وقتی ترکش خورد و زخمی شد، چون نمی‌توانست فعالیتی انجام دهد گفت برای اینکه در عملیات عقب نمانیم مرا رو به قبله کنید و شما بروید. در آن لحظه که عقب‌نشینی کردیم، عراقی‌ها همه مجروحان را بردند که سید هم در بین آنها حضور داشت. او بعد از شکنجه توسط سربازان عراقی، در کنار باتلاق به شهادت رسیده بود.

 

*این گزارش چهارشنبه، ۱۴ تیر ۹۱ در شماره ۱۱ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44