کد خبر: ۱۴۱۸۳
۰۲ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۰
علی‌اصغر آدینه پس از سال‌ها تحمل رنج مجروحیت به شهادت رسید

علی‌اصغر آدینه پس از سال‌ها تحمل رنج مجروحیت به شهادت رسید

سال ۵۸؛ علی‌اصغر آدینه جز نیرو‌های داوطلب سپاه برای مقابله با منافقان و ضد انقلاب بود که در درگیری با منافقان بر اثر اصابت گلوله به گردنش دچار مجروحیت شدید شد و بعد از تحمل سال‌ها درد و رنج به شهادت رسید.

روز‌های قبل از شهادتش، ناراحت بدتر‌شدن وضعیت مجروحیت و بدن نیمه‌جانش نبود، نگران همسر و تنها دخترش زینب بود. با خودش فکر می‌کرد اگر در این شهر غریب، دور از خانواده و دوستان شهید بشود، چه بر سر آنها خواهد آمد. اما باز به خودش امیدواری می‌داد که اینجا شهر امام‌رضا (ع) است و آنها در پناه امام مهربانی‌ها غریب و تنها نخواهند ماند.

جانباز شهید علی‌اصغر آدینه که در مبارزه با منافقان از ناحیه گردن دچار مجروحیت شده بود، بعد از تحمل سال‌ها درد و رنج مجروحیت، ششم دی‌ماه امسال به دوستان شهیدش پیوست. به این بهانه و در گفت‌و‌گو با همسر و تنها دخترش، خاطرات زندگی او را مرور کردیم.

 

پیوستن به گروه‌های انقلابی

علی‌اصغر آدینه سال‌۱۳۴۱ در گنبد‌کاووس به دنیا آمد.. او که از کودکی شاهد زندگی سخت همشهری‌ها و خانواده‌اش بود، با روحیه‌ای ظلم‌ستیز بزرگ شد. زهرا هوشیار، همسر شهید علی‌اصغر آدینه، می‌گوید: خانواده من و همسرم همسایه و در یک کوچه ساکن بودند. علی‌اصغر هم‌بازی برادرم بود وگاهی همراه او برای درس‌خواندن به خانه ما می‌آمد. درک و فهم او خیلی بیشتر از سن‌وسالش بود. در همان نوجوانی از ظلم و ستم و بی‌عدالتی که در جامعه وجود داشت، صحبت می‌کرد.

علی‌اصغر نوجوان به‌دلیل همین روحیه انقلابی در نوجوانی به گروه‌های مبارز انقلابی شهر پیوست. او از‌طریق آشنایی با علی هوشیار، عموی همسرش که اولین گروه‌های انقلابی ضد‌رژیم شاه را در گنبد کاووس تشکیل داده بود، به شعار‌نویسی و پخش اعلامیه می‌پرداخت و بار‌ها مورد‌تعقیب و نامش در فهرست سیاه ساواک قرار گرفت.

زهرا خانم هوشیار تعریف می‌کند: به واسطه این فعالیت‌های انقلابی ارتباط علی‌اصغر با عمو و برادرم بیشتر شده بود. عمو‌علی از شجاعت و جسارت علی‌اصغر در رویارویی با نیرو‌های ساواک خیلی تعریف می‌کرد.

با پیروزی انقلاب اسلامی، علی‌اصغر با پیوستن داوطلبانه به نیرو‌های امنیتی و بسیج مردمی برای بازگرداندن نظم و امنیت به گنبد کاووس، تمام تلاش خود را انجام می‌داد و درجریان یکی از همین درگیری‌ها با نیرو‌های منافق و ضد‌انقلاب از ناحیه گردن مورد‌اصابت گلوله قرار گرفت.

 

خبر مجروحیت علی‌اصغر

به گفته زهرا خانم سال‌۱۳۵۸ نیرو‌های ضدانقلاب با تحریکات قومیتی و مذهبی، اوضاع گنبد کاووس را متشنج و نا‌آرام کرده بودند و جان، مال و ناموس هیچ‌کس در امان نبود. آن زمان، عمویش سردار علی هوشیار، فرماندهی سپاه گنبد کاووس را برعهده داشت و علی‌اصغر آدینه نیز جزو نیرو‌های داوطلب سپاه برای مقابله با منافقان و ضد انقلاب بود.

زهرا هوشیار می‌گوید: همه خانواده نگران بودند. برادرم، عمویم و علی‌اصغر، چند‌روز به خانه نیامده بودند و هیچ خبری از آنها نداشتیم. دعا می‌کردیم که هرچه زودتر به خانه برگردند. در آخرین روز درگیری با منافقان، خبر مجروحیت برادرم و علی‌اصغر را برایمان آوردند. مجروحیت برادرم سطحی بود، اما علی‌اصغر وضعیت بدی داشت.

 

عمل‌های جراحی متعدد، اما بی‌فایده

اصابت گلوله یکی از منافقان به گردن علی‌اصغر نوجوان که آن زمان هفده‌ساله بود، زندگی‌اش را تغییر داد و با گذشت زمان، وضعیت او بدتر شد. بلافاصله بعد‌از مجروحیت، علی‌اصغر به بیمارستان گنبد کاووس برده شد، اما چون امکانات کم بود، به مرکز استان و از آنجا به بیمارستان مجهزی در تهران منتقل شد.

همیشه می‌گفت اگر شهید شدم، خیالم راحت است که در پناه امام‌رضا (ع) هستید

در تهران، چند‌عمل جراحی روی او انجام شد، اما پزشکان امیدی به بهبودش نداشتند. گلوله به نخاع و گردن وارد شده بود و امکان خارج‌کردن آن وجود نداشت. یکی از عمل‌ها ازسوی پروفسور سمیعی انجام شد، اما نتوانستند گلوله را خارج کنند. پروفسور سمیعی اعلام کرد که اگر گلوله را از گردن خارج کنند، علی‌اصغر دچار قطع نخاع و فلج کامل خواهدشد.

همسر شهید با بیان این خاطرات، می‌گوید: به‌تدریج و دراثر تأثیرات مخرب گلوله، نیمی از بدن او یعنی سمت چپ بدنش، کم‌کم توانایی خود را از دست داد و تنها با کمک عصا راه می‌رفت.

 

منشأ خیر مدارس محروم

علی‌اصغر آدینه بعد‌از مجروحیت، تحصیلات خود را ادامه داد و به‌عنوان معلم در یکی از مدارس گنبد کاووس مشغول به کار شد. اما با‌توجه‌به شرایط جسمی‌اش از خدمت معلمی معاف و به‌عنوان مدیر اجرایی مدارس، به کار سرکشی به مدارس شهرستان مشغول شد.

همسر شهید در توضیح بیشتر می‌گوید: در زمان خدمتش به‌عنوان مدیر و کارشناس اجرایی، به مدارس روستا‌های محروم شهرستان بسیار کمک کرد. همیشه دغدغه‌اش این بود که فلان مدرسه پشت بام مناسبی ندارد یا مدرسه فلان روستا بخاری یا کولرش مناسب نیست. با وجود وضعیت نامناسب و شرایط سختی که برای راه‌رفتن داشت، هر‌روز در راه آموزش‌وپرورش شهرستان و استان بود تا بودجه و وسایل لازم برای مدارس محروم را فراهم کند. شهید‌آدینه افراد خیّر و ثروتمند محلی را پای کار آورده بود و از آنها درزمینه ساخت و بهسازی مدارس کمک می‌گرفت.

علی‌اصغر با بالا‌رفتن سن و بیشتر‌شدن عوارض مجروحیت، به‌ناچار و برخلاف تمایل خودش مجبور به بازنشستگی اجباری شد. شهید‌آدینه در طول سال‌های خدمتش در آموزش‌وپرورش، منشأ خدمات بسیاری برای دانش‌آموزان محروم شهرستان گنبد‌کاووس بود و نام نیکی از خود به یادگار گذاشت.

 

علی‌اصغر آدینه پس از سال‌ها تحمل رنج مجروحیت به شهادت رسید

 

آرام گرفتن کنار امام‌رضا (ع)

جانباز شهید علی‌اصغر آدینه بعد‌از بازنشستگی از آموزش‌وپرورش، با خانواده راهی مشهد شد. زینب آدینه، تنها دختر شهید، با اشاره‌به علاقه پدرش به هم‌جواری با امام‌رضا (ع) و سکونت در مشهد می‌گوید: بهترین خاطرات زندگی پدرم مربوط به سفر‌های زیارتی‌اش به مشهد بود. به همین دلیل، شهید‌آدینه چهارده‌سال قبل که بازنشسته شد، دیگر معطل نکرد؛ خانه‌اش را فروخت، اسباب و اثاثیه‌اش را جمع کرد و راهی مشهد شد. بهترین خاطرات زینب با پدر و مادرش مربوط‌به همین زیارت‌های خانوادگی و رفتن به حرم مطهر است.

دختر شهید تعریف می‌کند: بعد از آمدن به مشهد برای آنکه رفت‌و‌آمدمان به حرم دور و سخت نباشد، در محله عبدالمطلب، سکونت کردیم. روحیه پدر بعد از آمدن به مشهد خیلی بهتر شده بود. هر زمان که سختی زندگی و بیماری اوج می‌گرفت، تنها محل آرامش خانواده، حرم امام‌رضا (ع) بود. سه‌نفری به زیارت آقا می‌رفتیم، ساعاتی را به خواندن نماز و قرآن می‌گذراندیم و دوباره به خانه برمی‌گشتیم. دعای همیشگی پدرم عاقبت‌به‌خیری من و مادرم بود. همیشه می‌گفت «اگر شهید شدم، خیالم راحت است که در پناه امام‌رضا (ع) هستید.»

او در سال‌های آخر بدون کمک من و مادرم نمی‌توانست حتی کار‌های شخصی‌اش را انجام بدهد. مادرم ۲۴ ساعته از او پرستاری می‌کرد و هیچ‌وقت شکایت نکرد. پدرم این کار‌ها را می‌دید و همیشه می‌گفت «من که توان جبران زحمات شما را ندارم؛ اجرتان با امام‌رضا (ع) باشد.»

 

آخرین نگرانی شهید

‌همسر شهید درباره تنها دغدغه و نگرانی همسرش در روز‌های قبل از شهادتش می‌گوید: چهارده‌سال قبل که به مشهد آمدیم، به‌دنبال این می‌گشتیم که با پول خانه فروخته‌شده منزلی کوچک و نقلی بخریم. اما پولمان کم بود و با وجود پیگیری از بنیاد شهید برای گرفتن وام، نتوانستیم پولی جورکنیم؛ به‌ناچار خانه‌ای را در محله عبدالمطلب اجاره کردیم. بیشترین نگرانی همسرم در این سال‌ها به‌ویژه روز‌های آخر منتهی به شهادتش، بی‌خانه بودن ما بود.

همیشه افسوس می‌خورد که چرا نتوانسته است خانه‌ای بخرد تا خیالمان راحت باشد. بیشتر حقوق همسرم صرف اجاره خانه می‌شود. اگر بنیاد شهید وامی بدهد که بتوانیم خانه‌ای هرچند کوچک بخریم، کمک بزرگی به ما خواهد بود.

 

* این گزارش شنبه ۲ اسفندماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۳۷ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44