کد خبر: ۱۴۰۸۰
۲۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۰
خاطره مریم بازمحمدی از انقلاب ۱۳۵۷ در کوچه‌پس‌کوچه‌های حرم‌

خاطره مریم بازمحمدی از انقلاب ۱۳۵۷ در کوچه‌پس‌کوچه‌های حرم‌

بعضی خاطره‌ها با اتفاقی خاص در ذهن حک می‌شوند؛ خاطره مریم بازمحمدی هم از همین دست است. او از روزی می‌گوید که در زمستان سال‌۱۳۵۷ در یکی از راه‌پیمایی‌ها همراه برادر کوچکترش از پدر و مادرش جدا ماندند و دلهره‌اش هنوز در خاطر او مانده است.

ربابه بازمحمدی| بعضی خاطره‌ها با اتفاقی خاص در ذهن حک می‌شوند؛ مثل خاطره مریم بازمحمدی، ساکن محله رضائیه، از روزی در زمستان سال‌۱۳۵۷ که صدای دویدن، نفس‌های بریده و دلهره‌اش هنوز در خاطر او مانده است. روزی که او برای اولین‌بار، معنی خواهر بزرگ‌تر بودن را نه در حرف، که در دل خیابان‌های شلوغ انقلاب تجربه کرد.

 

خطرات ماندگار ۱۱ سالگی

مریم بازمحمدی از نسل بچه‌های دهه ۴۰ است؛ نسلی که نوجوانی‌اش با روز‌های پرالتهاب انقلاب اسلامی گره خورد. او آن روز‌ها را خوب به یاد دارد، چون پدر و مادرش از‌جمله کسانی بودند که پای ثابت راهپیمایی‌ها و تظاهرات بودند و زندگی‌شان در همان خیابان‌ها جریان داشت. به همین دلیل، ایام سالگرد انقلاب برای مریم فقط یادآور یک اتفاق تاریخی نیست؛ بلکه یادآور خاطره‌ای شخصی است که هنوز بعد از سال‌ها، لبخند آرامی را روی صورتش می‌نشاند.

مریم‌خانم از زمستان سال‌۱۳۵۷ تعریف می‌کند؛ ایامی که تقریبا همه‌چیز رنگ انقلاب داشت. روز‌ها همراه خانواده در خیابان‌ها شعار می‌دادند و شب‌ها صدای «الله اکبر» از پشت‌بام‌ها بلند می‌شد. او می‌گوید: پدرم تقریبا هر‌روز در راهپیمایی‌ها حضور داشت و در بسیاری از روزها، دست من یازده‌ساله و برادر نه‌ساله‌ام، علی را هم می‌گرفت و با خودش می‌برد.

 

خاطره مریم بازمحمدی از انقلاب ۱۳۵۷ در کوچه‌پس‌کوچه‌های حرم‌رضوی

 

پناه گرفتن پشت ژیان

یکی از روز‌های اواخر دی‌ماه برای مریم معنای دیگری دارد؛ روزی که مسئولیت برادر کوچکش به‌طور کامل به دوش او افتاد. آن روز، مادر که باردار فرزند سوم بود، برخلاف همیشه تصمیم گرفت همراه بقیه به راهپیمایی برود و پدر هم مخالفتی نکرد. خانواده به سمت چهارراه شهدا راه افتادند.

پدرم هر‌روز در راهپیمایی‌ها حضور داشت و در بسیاری از روزها، دست من و برادرم را هم می‌گرفت و با خودش می‌برد

تعریف می‌کند: در‌میان جمعیت، با یک‌دست محکم دست پدر را گرفته بودم و با دست دیگر، محکم‌تر از همیشه دست علی را. جمعیت آرام‌آرام به سمت حرم مطهر حرکت می‌کرد و خیابان پر بود از شعار‌ها و هیجان مردم معترض.

مثل روز‌های قبل، ناگهان صدای تیراندازی شنیده شد و جمعیت به هم ریخت. همه شروع به دویدن کردند. من و علی جلوتر می‌دویدیم و پدر و مادر چند قدم عقب‌تر. در اولین کوچه، دست برادرم را کشیدم و پشت یک خودرو ژیان پارک‌شده پناه گرفتیم.

 

دوباره کنار هم

صدای تیر‌ها نزدیک‌تر می‌شد و از پدر و مادر خبری نبود. ماندن دیگر به صلاح نبود و مریم تصمیم گرفت راه خانه را در پیش بگیرد، مسیری که از کوچه‌پس‌کوچه‌های اطراف حرم بلد بود. در دلش آشوبی برپا بود، اما سعی می‌کرد نترسد. علی، بی‌خبر از نگرانی خواهرش، سرگرم تماشای مغازه‌ها و آدم‌ها بود. وقتی به خانه رسیدند، در بسته بود و آنها پشت در نشستند. دقایقی بعد، پدر و مادر از دور پیدا شدند؛ سر تا پایشان پر بود از گل و آلودگی. همان‌جا کنجکاوی مریم گل کرد.

او با لبخندی روایت می‌کند: بالاخره پدر ماجرا را تعریف کرد؛ از زمین‌خوردن مادر در جوی آب کنار خیابان و تصمیمی سریع برای پنهان‌شدن در همان آب‌های گل‌آلود تا خلوت‌شدن خیابان. مریم آن روز چیزی نگفت، اما در دلش به داشتن پدری که در سخت‌ترین لحظه‌ها راه نجات را پیدا می‌کند، افتخار می‌کرد.

 

* این گزارش دوشنبه ۲۰ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۹ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44