چرخ روزگار حجره حاجمحمد با تعمیر چرخ خیاطی میچرخد
زمستان است. یکسره برف میریزد، کلاه بافتنیام را روی سرم میکشم و دلسرد از یک روزه بیسوژه به خیابان میزنم. نگاهم را در برفها تکان میدهم و مشعوف از این همه زیبایی راهم را مثل همیشه سمت خیابان سرخس انتخاب میکنم. این خیابان پر از خاطره را عجیب دوست دارم و هر وقت احساس کنم، جایی را کم میآورم در خلوت خیابانهایش قدم میزنم.
زندگی آدمهای این محدوده عجیب به دلم مینشیند، حتی دالانهای بلند که خوراک گاو و گوسفندها را یکجا دارد، حتی حجرههایی که تا سقف پر از تخمههای خام و تفنخورده است. من آسمان این خیابان را حتی اگر مثل امروز تمام ابری باشد بیشتر از هر جایی دوست دارم؛ حتما یک روز برای همه آدمهای آن کتابی خواهم نوشت...
زمستانی که متفاوت است
روی همه دنیا برف نشسته است. عالم را مه گرفته مانند روز اول هستی؛ اما برای آدمهای این حوالی برف، نعمت خوشحال کنندهای است که جای شکر دارد. این را به زمزمه از هر کدامشان میشنوم؛ «زمستان سالهای گذشته بویی از سرما نداشت، امسال، اما زمستانش فرق میکند.»
حالا لذت زمستان را بیشتر احساس میکنم وقتی که برف، درست و حسابی روی زمین را میپوشاند و آدمها شانسشان را برای انداختن برفها با پاروهای چوبی امتحان میکنند. هرچه برف بیشتر میشود، هوس سورتمهسواری هم بیشتر است.
روایتی که تکرار میشود
حالا روایت آدمها و قصهها، رویاها، ترسها، خستگیها، شادمانیها و خیالها همه با هم قاطی میشود و همانطور سرخوشانه در جان تکتک آدمها میریزد و تکرار میشود بیهیچ مکث و فاصلهای پشت سر هم...
هنوز تا آخر خیابان خیلی راه مانده و من از جلوی هر حجره و مغازه که رد میشوم، میایستم به تماشا. خرازیها، سمساریها، مصالحفروشیها و طلافروشیهای کوچک را رد میکنم، حتی به بقالی هم سرکی میکشم که همه چیز برای خوردن دارد؛ بعد هم تخمهفروشی با پاکتهای قیفی پر از تخمه و فرنیفروشی با عطر شیر داغ و شیرین...
درِ برخی مغازهها و خانهها آهنی است، اما بعضی از حجرهها هنوز در همان تاریخ گذشتهشان ماندهاند؛ انگارنهانگار که این همه سال از این خیابان عبور کرده و گذشته است.

دغدغه کوکها و پسدوزیها
هوا سرد است. میخواهم چادرم را تا روی چشمهایم پایین بکشم، اما دیدن چادر سرمهای و خالدار او مرددم میکند. هنوز کوچه را تمام نکردهام. در راهروی آفتابگیر و کوچک خیابان میایستم و دفتر کوچک یادداشتهایم را بیرون میکشم.
بتولخانم، خیاط چرخبهدست طول خیابان را گرفته است و برای رسیدن شتاب دارد، میگوید وقتی برای ماندن ندارد، مشتریها منتظرند. دغدغه کوکهایی که باید بزند و پسدوزیهای لباسهایی که در دست دارد، نمیگذارد راحت با من حرف بزند. با صدای گرم و جانانه میگوید میرود حجره حاجمحمد سهیلی و گوشه چادرش را میسپارد به برفی که نرمهنرمه مینشیند روی پلکهایمان و روشنیاش را بیشتر میکند.
نیم قرن تعمیرکاری
حاجمحمد نیمقرن است که تعمیرکار است، جاروفروشی هم میکند و کارهای دیگر هم؛ زندگی خوشی دارد. بتولخانم که از مشتریهای دائم حاجمحمد است، این را میگوید، اما پیرمرد نماز آخرش را که سلام میدهد، شگفتزده نگاهم میکند. یک نگاه به من و دوربین و یک نگاه به چرخ دست بتولخانم و چادری که گوشهاش رها در باد است. میشناسدش؛ گرم احوالپرسیاش میکند و تعارفش میکند به مساحت مغازهای که یک اجاق کوچک در گوشهای دارد، یک کتری سیاه و دودگرفته و یک فنجان و چند ظرف کوچک و ساده...
حاجمحمد یک گلایه هم دارد از آنهایی که چرخهایشان را گذاشتهاند و دیگر سراغشان را نگرفتهاند
دارم لذت یک روز شیرین را کمکم مزهمزه میکنم که پیرمرد دوباره نگاه متعجبش را به من میدوزد.
-کاری داشتین شما؟!
حواسم اطراف چرخهایی است که نشان شیر دارد، از همانهایی که روزگاری کنار درگاهی خانه ما زیر قاب چوبی قرمزرنگی جا گرفته بود و سالهای ضمانتش بیش از هرچیز دیگری به خاطرم مانده است؛ ۴۰سال تمام. به خودم میآیم و یادم میافتد پاسخ پیرمرد را ندادهام.
-گزارشگرم
این را به هراس میگویم تا اوقاتتلخی پیرمرد را کمتر کند. پیرمرد روی سکوی بلندی مینشیند و میخواهد سراغ کس دیگری برویم و بعد توضیح میدهد: همین هفته پیش عدهای از صداوسیما آمدهاند و فیلم گرفتهاند، اما پخش نشده است.

گرهای که باز میشود
بتولخانم وعده میگیرد تا عصر، چرخش را آماده تحویل بگیرد. پیرمرد کار مشتریهای دیگرش را همینطور آسان راه میاندازد. حکم یکروز و دوروز نیست؛ ۵۰سال کاسب همین حجره است بیهیچ تغییری. هر وقت چرخهای اهالی جایی لنگ زده است، حاجمحمد گرهاش را باز کرده است.
تاریخ سجلیاش را به خاطر ندارد، اما میگوید ۸۲ساله است و این را چنان با قاطعیت بیان میکند که جای هیچ شک و شبههای نمیماند. نشانهایی که گم نشدند
حاجمحمد حالا حضورمان را راحتتر پذیرفته است. بتولخانم که پا از حجره بیرون میگذارد، پیرمرد دفتری سفید را برمیدارد تا چیزی یادداشت کند؛ لابد تعداد مشتریهایش است. من هنوز چشممم روی نشان چرخهایی است که پیرمرد تندتند اسمشان را تکرار میکند: مارشال، شیر خوابیده، مرد پرنده، دولوکس.. او چرخهای گلدوزی را هم تعمیر میکند.
حاجمحمد حالا در عکسها لبخند میزند و شیرینی این لبخند سنجاق میشود به همه عکسهای من.
ناهار آبگوشت دارد با ماست چکیده و نان تنوری. دستهایش را آب میگیرد و دریک ظهر زمستانی دیگر از پنجره حجرهاش، لطف آسمان به زمین را میبیند. حالا جای تلخی لحنش را صمیمیتی خاص گرفته است.
بیمقدمه میپرسم: خسته نمیشوید از کار بعد این همه سال؟!
و بعد یواشکی در دلم آرزو میکنم کاش من هم مثل پیرمرد این همه طاقت بیاورم و همین اندازه اشتیاق به زندگی داشته باشم.
پیرمرد میگوید: خدا را در زندگیات هیچوقت فراموش نکن. بعد ببین زندگیات چقدر از این رو به آن رو میشود. خاطراتی که بایگانی میشوند
حاجمحمد یک دوره کوتاه کشاورزی کرده است و بعد از بیستوچندسالگی آمده است مشهد و سراغ این کار. انگشت اشارهاش را میگیرد به لبخند قاب گرفته کنج دیوار که عکس جوانی را نشان میدهد و میگوید: بیست و چند سالگی من است...

میگوید ۱۰دختر و پسر را از دسترنج همین کار سروسامان داده، بعد هم چند سفر کربلا و مکه رفته است و حالا هم زندگی راحتی دارد.
حاجمحمد یک گلایه هم دارد از آنهایی که چرخهایشان را گذاشتهاند و دیگر سراغشان را نگرفتهاند. میگوید خیلی از آنها بایگانی شده است، چون بعضیهایشان بعد از گذشت ده سال صاحبش سراغش نیامده است.
او مداح امامحسین (ع) و اهل بیت هم هست و با اینکه اصلا سواد خواندن و نوشتن ندارد، برایشان شعر میگوید و یکی از همانها را برای ما زمزمه میکند:
عشق به مهدی (عج) جمع میقات من است
گریه بر مهدی (عج) مناجات من است
عشق مهدی (عج) حقپرستم کرده است
مینخورده مست مستم کرده است
کلاه بافتنی را میکشم روی سرم و یادداشتهایم را برمیدارم و دل میدهم به خیابانی که از خاطرهبازی سرشار است.
*این گزارش در شماره ۳۷ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۲۵ دیماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.
