عباس ابنحسینی با ابزارهای ساده تعمیر دوچرخه میکند
از دوقدمی مغازه، بوی روغن زنجیر و فلزِ کارکرده به مشام میرسد. بهجز دو دوچرخهای که در گوشهای از مغازه قرار دارد، تمام در و دیوار پر است از وسایل جورواجور؛ از لاستیک و سیم و فرمان دوچرخه گرفته تا ابزارآلاتی که بیشترشان آشنا به نظر میرسند. درمیان این شلوغی دوستداشتنی، پیرمردی روی چهارپایه نشسته و با حوصله مشغول تنظیم ترمز دوچرخه است.
او عباس ابنحسینی، مرد هفتادوسهساله ساکن محله شهید بهشتی است که بیش از نیمقرن از عمرش را با چرخ و زنجیر و رکاب گره زده است. از کودکی دوچرخهسوار بوده و از نوجوانی وارد حرفه دوچرخهسازی شده است؛ مسیری که باعث شده تغییرات دوچرخه را در این سالها، از نزدیک و با دستان خودش لمس کند.
دوچرخهسوار سرشور
هنوز هم وقتی از آن روزها حرف میزند، برق شیطنتی کودکانه در چشمهایش مینشیند؛ روزهایی که از سرِ سرخوشی و با لبی خندان، در کوچهپسکوچههای بازار سرشور رکاب میزد. عباس آقا که انگار طعم آن خاطرهها را دوباره زیر زبان میچشد، تعریف میکند: از ششهفت سالگی دوچرخه داشتم؛ آن موقعها در دهه۳۰، دوچرخه یک وسیله معمولی و دردسترس نبود.
با خنده توضیح میدهد: مثل الان نبود که هر مغازه پر از مدلهای مختلف دوچرخه باشد. همان یکیدو تا مدلی که بود، حسابی به چشم میآمد.
عباسآقا از رفتوآمدهای آن سالها با حسرتی شیرین یاد میکند؛ «افراد متمول دوچرخه داشتند. ماشین هم خیلی کم بود. بیشتر مردم با بنزهای۱۸۰ گازوئیلی که تاکسی بودند، اینطرف و آنطرف میرفتند.»
دوچرخهای که در بچگی داشت، از قد و قامت کودکانهاش بزرگتر بود؛ آنقدر بزرگ که نمیتوانست روی زین بنشیند، چون پاهایش به رکاب نمیرسید. ناچار ایستاده رکاب میزد، اما هیچکدام از اینها از لذت سواری کم نمیکرد؛ «همین که سوار میشدم و در محله دور میزدم، حس غرور داشتم. انگار صاحب یک دنیا بودم.»
خانه پدریاش در سرشور بود و پدرش همان حوالی بنگاه املاکی داشت. هربار که از آن مسیرها عبور میکرد، نگاه مردم را روی خودش حس میکرد؛ «پسربچهای ریزنقش که هرروز با دوچرخه در بازار میچرخد و در عالم دیگری زندگی میکند، برای مردم کوچه و بازار دیدنی بود.»
شاید همان نگاهها و رکابزدنهای کودکانه بود که دوچرخه را برایش از یک وسیله ساده، به بخشی از زندگیاش تبدیل کرد؛ بهطوریکه سالها بعد، سرنوشتش را با چرخ و زنجیر گره زد.

دوچرخههایی که مرگ نداشتند
برادر بزرگتر عباسآقا همان موقع مغازه دوچرخهسازی باز کرد؛ مغازهای کوچک، پر از بوی آهن و روغن و همچنین صدای لذتبخش چرخ. چیزهایی که کنجکاوی عباسآقا را برانگیخت. او از یازدهسالگی، کنار دست برادر ایستاد تا ریز و درشت کار با دوچرخه را یاد بگیرد. نگاه میکرد، سؤال میپرسید و کمکم دست به آچار میشد؛ بدون آنکه بداند همین شاگردی از سر کنجکاوی، مسیر آیندهاش را شکل میدهد.
عباسآقا تعریف میکند: شاید هنوز دوچرخههایی را به یاد داشته باشید که چرخ جلو و عقبشان هماندازه بود و بیشتر در رنگهای سبز و مشکی دیده میشدند. دوچرخههای آن زمان شاید از دور شبیه هم بودند، اما مدلهای انگلیسی و هندی داشتند.
او ادامه میدهد: این دوچرخهها انگار مرگ نداشتند؛ بیدردسر کار میکردند و بهندرت پایشان به تعمیرگاه باز میشد. بیشتر وقتها برای تنظیم باد لاستیک یا کارهای جزئی، آنها را میآوردند.
عباسآقا همانطورکه پیچهای دوچرخه مقابلش را یکییکی سفت میکند، از امروزِ کارش هم میگوید: دوچرخههای الان بیشتر ژاپنی و تایوانی هستند و مثل جنسهای قدیمی کار نمیکنند.
هر دوچرخهای که به دستم میرسد، مثل یک موجود زنده است
به گفته او، حالا مراجعهکننده برای تعمیر خیلی بیشتر شده است؛ بهویژه در فصلهای بهار و تابستان که مردم بیشتر از دوچرخه استفاده میکنند.
بعد از ششهفتسال شاگردی کنار برادرش، عباسآقا مغازه خودش را باز کرد. او توضیح میدهد: سیسال در خیابان رودکی مغازه داشتم و حالا حدود بیستسال است که در خیابان شهیدهمت مشغول کار هستم.
برخلاف تصور عموم که فکر میکنند امروز کسی دیگر زیاد سراغ دوچرخه نمیرود، او میگوید: در همه این سالها افرادی را دیدهام که با دوچرخهشان مثل یک رفیق رفتار میکنند و مراقب آن هستند؛ برایشان هر تعمیر کوچک و بزرگ مهم است و به آن اهمیت میدهند.
مشتریانش محدود به محل زندگی او نیستند؛ دوچرخهسوارانی که مسیرشان خیابان کوهسنگی یا این بوستان است، برای تعمیر یا پنچرگیری به او مراجعه میکنند؛ «هر دوچرخهای که به دستم میرسد، مثل یک موجود زنده است. پیچ و مهرههایش را تنظیم میکنم، ترمز و زنجیرش را چک میکنم، تا مطمئن شوم دوباره آماده حرکت است.»
عباسآقا میگوید که ابزار و شیوه کارش در این سالها تغییر چندانی نکرده و هنوز هم همان روش سنتی و دستبهآچار را حفظ کرده است. دستش را روی جعبه ابزار وسط مغازه میگذارد؛ جعبهای پر از آچارهای مختلف و دستهابزارهایی که سالها کنارشان کار کرده است؛ «شغل ما مثل خیلی کارها مدرن نشده، ابزارش هم خیلی عوض نشده است. این آچارهای مخصوص برای باز و بسته کردن پیچهای زنجیر و چرخها هستند، کلیدهای اسپوک هم برای ترازکردن پرههاست. اینها چیزهایی هستند که هر دوچرخهای بالاخره به آن نیاز پیدا میکند.»
دستان ماهر عباسآقا
او در این سالها یاد گرفته است چطور هرقطعه کوچک را بشناسد و با همان ابزارهای ساده، مشکل را برطرف کند: «وقتی دوچرخهای را برای تعمیر میآورند، اول از همه چرخها سپس پرهها، زنجیر و دندهها و ترمزها را چک میکنم و هرجا لازم باشد، از همین ابزارهای ساده برای درستکردن آنها استفاده میکنم.»
عباسآقا معتقد است راز کارِ یک دوچرخهساز خوب فقط در ابزارهای گران قیمت نیست، بلکه درک درست از چرخ و قطعاتش است؛ «برخلاف ماشینها که ابزارهای برقی و پیشرفته دارند، بیشتر تعمیر دوچرخه با دست انجام میشود. همین پیچگوشتیها، آچارها و ابزارهای کوچک برای بازکردن زنجیر یا ترازکردن پرهها، وسایل اصلی کار ماست.»
او تجربه ۵۵سال کار دوچرخهسازی را دارد. چندسالی است زانوانش درد میکند و دیگر نمیتواند دوچرخهسواری کند؛ همچنین برای تعمیر دوچرخه باید روی چهارپایهای بنشیند؛ «شاید سنم بالا رفته باشد و نتوانم مانند جوانی از دوچرخهسواری کیف کنم ولی هنوز هم تعمیر دوچرخه و دیدن صاحبی که چطور با وسواس از وسیلهاش مراقبت میکند، مرا به وجد میآورد.»
* این گزارش سهشنبه ۳۰ دیماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۶ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.
