کد خبر: ۱۳۹۱۳
۲۹ دی ۱۴۰۴ - ۱۰:۴۰
توهمات یک خاورشناس درباره تاریخ مشهد

توهمات یک خاورشناس درباره تاریخ مشهد

لسترنج سه سال از عُمرش را هم در ایران گذراند اما نه در ایران و نه در کتابخانه بزرگ دانشگاه کمبریج که به ظاهر، بخش عمده آثارش را در آن پدید آورده، دقت عمل لازم را به خرج نداده است. در مطلب پیش‌رو برخی از این موارد را اشاره کرده‌ایم.

از جمله بلایایی که دامن علوم انسانی در ایران را گرفته و رهایش نمی‌کند، بُهت‌زدگی در برابر دستاورد‌های علمی فرنگیان در این حوزه است. این بُهت‌زدگی در برخی موارد از مرز متعارف خود می‌گذرد و به وادی شیدایی و دلدادگی گام می‌نهد.

تأثیر این رویکرد نامبارک در ذهن پژوهشگران ایرانی چنان است که گویی ادعای نویسندگان فرنگی به وحی منزل تنه می‌زد و لابد جز سخن آنان نه صواب است و نه قابل اعتنا. در چنین فضایی، البته سخن در نقد نوشتار‌های آنان کار ساده‌ای نیست و نویسنده باید خود را در معرض ایراد‌های گزنده قرار دهد.

باوجوداین، امروز در نقدپذیری و بلکه قابل انکار بودن بسیاری از ادعا‌های خاورشناسان تردیدی نیست و جا دارد که پژوهشگران ایرانی در مسیر نقد این آثار که برخی از آنها به کتاب مقدس محیط‌های دانشگاهی ما تبدیل شده است، گام‌های استوار بردارند.

یکی از این کتاب‌ها که برای دانشجویان رشته تاریخ و علاقه‌مندان به این حوزه آشناست، کتاب «جغرافیای تاریخی سرزمین‌های خلافت شرقی» اثر «گی لسترنج» خاورشناس انگلیسی است که آن را به فارسی ترجمه کرده‌اند و یکی از منابع مورد اعتنا در زمینه مطالعاتی خود محسوب می‌شود.

با این حال، تورق این کتاب و مرور اطلاعات آن، برای خواننده‌ای که اندکی تاریخ بداند، جای شک و تردید باقی نمی‌گذارد که بخش زیادی از ادعا‌های این خاورشناس که دست‌کم سه سال از عُمر خود را هم در ایران گذرانده است، چیزی جز تحلیل سرسری و آمیخته با توهم نیست. 

در این گزارش، قصد دارم با بررسی و تحلیل بخش‌هایی از این کتاب که درباره تاریخ شهر مشهد و جغرافیای آن است، گوشه‌ای از دقت نظر لسترنج را به بوته آزمایش بسپارم و در کنار آن، گریزی هم به فراز‌هایی از تاریخ شهر خودمان داشته باشم. امیدوارم این ترکیبِ تحلیل بتواند رضایت خاطر خوانندگان فهیم صفحه تاریخ و هویت روزنامه شهرآرا را فراهم کند.

 

«لسترنج» کیست؟

پیش از آنکه به بررسی اطلاعات موجود در کتاب «جغرافیای تاریخی سرزمین‌های خلافت شرقی» درباره مشهد بپردازم، ابتدا باید بگویم که لسترنج کیست و چه‌کاره است؟ «گی لسترنج» در سال ۱۸۵۴ میلادی (۱۲۳۳ خورشیدی) در شرق انگلیس متولد شد. در جوانی سفری به فرانسه داشت و در پاریس ضمن دیدار با خاورشناسی به نام «مُهل (Mohle)» با شاهنامه فردوسی آشنایی پیدا کرد و به زبان عربی و فارسی علاقه‌مند شد. برخی معتقدند که همین علاقه، پای لسترنج را به ایران باز کرد.

او در سال ۱۸۷۷ میلادی (۱۲۵۶ خورشیدی)، در بیست‌سالگی وارد ایران شد و سه سال در کشور ما زندگی کرد. تردیدی نیست که این مسافرت، بدون اجازه دولت بریتانیا ممکن نبود. تقریبا تمام خاورشناسانی که سر از ایران در می‌آوردند، به‌نوعی مأموران اطلاعاتی انگلیس محسوب می‌شدند؛ لسترنج هر چند شهرت «ادوارد براون» یا «آن لمبتُن» را پیدا نکرد و سماجت آنها را در آمیختگی با فرهنگ ایرانی و شناسایی دقیق آن نداشت، اما بی‌گمان با همان اهداف به ایران آمد و در تهران عهد ناصرالدین‌شاه، سه سال را سپری کرد.

او در این دوره، با «فتحعلی آخوندزاده» که از منورالفکر‌های آن دوره بود و با سفارت‌خانه‌های دولت‌های استعماری خط و ربط آشکار و پنهان داشت، ارتباط پیدا کرد. لسترنج در ۱۸۸۰ میلادی به انگلیس بازگشت و مانند بسیاری از مأموران بریتانیا در مشرق زمین، توانست در فضای آکادمیک این کشور برای خودش شهرتی به هم بزند.

البته دست‌کم تا ۳۴ سال بعد، این شهرت فراگیر نشد. او در سال ۱۹۰۰ میلادی (۱۲۷۹ خورشیدی) کتاب «بغداد در زمان خلافت عباسیان» را نوشت و در ۱۹۰۵ میلادی (۱۲۸۴ خورشیدی) هم «جغرافیای تاریخی سرزمین‌های خلافت شرقی» را به رشته تحریر درآورد.

کتاب اخیر، به ظاهر مشهورترین کتاب لسترنج است، اما به باور برخی پژوهشگران، ترجمه او از «نزهةالقلوب» اثر «حمدالله مستوفی» که در سال ۱۹۱۴ میلادی (۱۲۹۳ خورشیدی) انتشار یافت، لسترنج را در ردیف خاورشناسان بنام قرار داد. لسترنج در سال ۱۹۳۳ میلادی (۱۳۱۲ خورشیدی) در کمبریج انگلستان درگذشت.

 

مُشتی نمونه خروار

لسترنج بخشی از کتاب «جغرافیای تاریخی سرزمین‌های خلافت شرقی» را به تحلیل و بررسی جغرافیای تاریخی مشهد و طوس اختصاص داده است. قاعدتا او باید در این بررسی، همه جوانب را در نظر بگیرد؛ خاصه اینکه سه سال از عُمر خود را هم در ایران گذرانده است و باید از ظرایف تاریخ و جغرافیای آن بیش از بقیه نقاط با خبر باشد.

«کرزن» که اندکی پیش از لسترنج کتاب «ایران و قضیه ایران» را نوشته، به دلیل حضورش در کشور ما، برخی دقایق را در نظر گرفته و در نگارش اثر، ظرایف بسیاری را مد نظر قرار داده است و بعد‌ها از همین دقت نظر برای اثبات مقبولیت طرح‌های استعماری خود استفاده می‌کند (کرزن طراح اصلی قرارداد مشهور ۱۹۱۹ برای تبدیل ایران به مستعمره انگلیس است).

لسترنج، اما نه در ایران و نه در کتابخانه بزرگ دانشگاه کمبریج که به ظاهر، بخش عمده آثارش را در آن پدید آورده، دقت عمل لازم را به خرج نداده است. در ادامه، با هم نمونه‌هایی از نظرات او را درباره جغرافیای تاریخی مشهد مرور می‌کنیم که می‌تواند نشان‌دهنده اعتبار پژوهشی آثار این خاورشناس باشد.

۱: معمای «برذعه»: لسترنج در اثر خود، نام قدیمی سناباد را «برذعه» یا «مثقّب» می‌داند و می‌نویسد: «دهکده سناباد معروف بود به برذعه یا مثقب که به معنی سوراخ شده است. شاید این کلمه به دلیل روزنه‌هایی که در حرم وجود داشته بر آن قریه اطلاق شده باشد و هم ممکن است علت دیگری داشته باشد.»

منبع مورد اعتنای لسترنج در این تحلیل عجیب، معلوم نیست. تا جایی که می‌دانیم در آثار جغرافیایی مشهور قرن چهارم و پنجم، برذعه یا مثقب، یکی از منزل‌های مابین نیشابور و تابران طوس بود که برخی آن را با «ابرده» کنونی تطبیق داده‌اند. 

منسوب کردن آبادانی حرم‌رضوی به ثروتمندان شیعه، اشتباهی تاریخی بوده و احتمالا برگرفته از فرقه‌گرایانه است

در این آثار، سناباد در کنار برذعه به عنوان ولایت‌های جداگانه محسوب شده است. از سوی دیگر، نام سناباد پیش از شهادت امام رضا (ع) نیز سناباد بود. «اصطخری» جغرافیدان نامی (درگذشته ۳۴۶ قمری) در کتاب مشهور «صورةالارض» می‌نویسد: «قبر علی بن موسی‌الرضا (ع) در بیرون شهر نوقان است و در مجاورت قبر رشید در مقبره‌ای زیبا در قریه‌ای به نام سناباد است.»

با این حال، لسترنج برای اثبات اینکه مثقب همان سناباد محسوب می‌شود، رطب و یابس را به هم می‌بافد و از مسئله‌ای نامفهوم برای این قضیه استفاده می‌کند: روزنه‌هایی در حرم!

۲:معمای تخریب و آبادانی: یکی از نکاتی که لسترنج در کتاب خود مورد توجه قرار می‌دهد، مسئله تخریب حرم رضوی در هجوم مغولان است. به ظاهر این ادعا باید با استناد به متن کتاب «الکامل» ابن‌اثیر طرح شده باشد.

لسترنج می‌نویسد: «تمام این آبادی‌ها هم‌چنین دو شهر طوس و عمارت دو قبر سناباد در سال ۶۱۷ [قمری]پایمال لشکریان مغول گردید و یکسره غارت و تاراج شد...، اما دو قبری که مجاور طوس بود در اثر توجه ثروتمندان شیعه دوباره آباد شد.» 

درباره اینکه آیا مغولان به مشهد هجوم آورده و بارگاه منور رضوی را غارت و تخریب کرده‌اند، یک‌بار در همین صفحه به تفصیل نوشته و نشان داده‌ایم که اصولا چنین اتفاقی نیفتاده است و در منابع تاریخی (مانند «مهمان‌نامه بخارا» اثر فضل‌الله روزبهان خُنجی) مشهد رضوی از سوی چنگیزخان به عنوان «دارِ اَمان» شناخته می‌شد.

اما نکته دیگر یعنی مسئله تأثیر انحصاری ثروتمندان شیعه برای آبادانی مشهد بعد از ایلغار مغول، موضوعی است که لسترنج برای آن منبعی ذکر نمی‌کند و به احتمال برخاسته از ذهن فعال و متوهم اوست؛ تا پیش از دوره صفویه، سهم دیگر مذاهب اسلامی در توسعه عُمرانی حرم مطهر، بیش از شیعیان بود. این مسئله نخست به احترام جمیع مذاهب اسلامی نسبت به وجود مقدس ثامن‌الحجج (ع) و دوم، به در اقلیت قرار داشتن شیعیان مربوط می‌شد.

بعد از هجوم مغولان و به ویژه در عهد تیموری که مذهبی غیرشیعی داشتند، سازه‌های مشهوری مانند مسجد گوهرشاد و رواق‌هایی هم‌چون دارالسیاده و دارالحفاظ پا گرفت و افرادی از دیگر مذاهب اسلامی، مانند امیرعلیشیر نوایی، نه فقط در عمران حرم رضوی کوشا بودند، بلکه سنگ‌بنای برخی سازمان‌های اداری و خدماتی مانند «مهمانسرا» (غلورخانه) را با موقوفات خود گذاشتند.

بنابراین، منسوب کردن آبادانی حرم رضوی به ثروتمندان شیعه، اشتباهی تاریخی است و ممکن است از نگاه فرقه‌گرایانه و تفرقه‌افکنانه‌ای برخاسته باشد که در دوره تدوین کتاب مورد توجه استعمار بریتانیا بود.

۳: معمای نام مشهد: یکی دیگر از ادعا‌های لسترنج در کتابش که باید آن را برخاسته از کمبود مطالعه وی بدانیم، موضوع نام‌گذاری مشهد است. او می‌نویسد: «حمدالله مستوفی در قرن هشتم از نخستین کسانی است که سناباد را مشهد نامیده و از آن‌زمان تاکنون آنجا را همچنان مشهد یعنی جایگاه شهادت امام رضا (ع) می‌نامند.»

گویا لسترنج به دلیل ترجمه «نزهةالقلوب» و شهرتی که این ترجمه برایش در محافل علمی انگلیس رقم زد، مایل بوده همه شواهد تاریخی را به بوته آزمایش این کتاب بسپارد. او حتی به خود زحمت نداده کتاب‌های مشهوری همچون «تاریخ بیهقی» را تورق کند که حدود سه تا چهار قرن قبل از «نزهةالقلوب» به رشته تحریر درآمده‌اند.

بیهقی (درگذشته ۴۷۰ قمری)، در متن کتاب خود به صراحت از نام «مشهد» استفاده می‌کند و می‌نویسد: «مشهد علی‌بن موسی‌الرضا (ع) را که بوبکرشهمرد کدخدای فائق الخاصه خادم آبادان کرده بود، سوری در آن زیادت‌های بسیاری فرموده بود.»

۴: معمای قبر فردوسی و غزالی: یکی از عجیب و غریب‌ترین اشتباهات لسترنج در تحلیل جغرافیای تاریخی مشهد، مربوط به توصیف موقعیت این شهر از زبان حمدا... مستوفی است که لسترنج بابت ترجمه کتاب وی (نزهةالقلوب) معروف شد.

لسترنج می‌نویسد: «در زمان حمدالله مستوفی مشهد بصورت شهری بزرگ درآمده و در آن مزار‌های بسیار با گنبد‌های متعدد وجود داشت. از آن‌جمله قبر غزالی در سمت خاوری قبه حضرت رضا (ع) و مقبره فردوسی گوینده شاهنامه (!)».

برای نشان دادن اشتباه متوهمانه خاورشناس مشهور درباره تاریخ مشهد، بهتر است متن «نزهةالقلوب» را که گویا منبع وی بوده است، مرور کنیم: «[طوس]از اقلیم چهارم است ... و از مزار عظما قبر امام معصوم علی‌بن‌موسی‌الرضا بن جعفر رضی‌الله عنهما در دیه سناباد به چهار فرسنگی طوس است و ... مشهد طوس از مشاهیر مزارات متبرکه است و آن موضع اکنون شهرچه‌ای شده و از مشهد تا زاوه سنجان پانزده فرسنگ است... در جانب قبلی طوس دروازه‌ای است که سه هزار ولی ابوبکر نام در مزارات این دروازه رودبار آسوده‌اند و در جانب شرقی او قبر امام حجةالاسلام محمد غزالی و مزار فردوسی و معشوق طوسی هم آن‌جاست ...» 

توصیفی که حمدالله مستوفی آورده، نه مربوط به مشهد، بلکه متعلق به طوس است، اما لسترنج بی‌توجه به متن کتابی که خود ترجمه‌اش کرده است، آن را به مشهد نسبت می‌دهد و معلوم نیست «سمت خاوری» را از کدام منبع نقل می‌کند!

از آن گذشته آنچه وی به عنوان «شهری بزرگ» در نظر می‌گیرد و آن را به نقل از مستوفی شرح می‌دهد، در متن «نزهةالقلوب» با عنوان «شهرچه» (که گویا رو به آبادانی است) توصیف می‌شود و به نظر می‌رسد که این خاورشناس مشهور، کسی که بسیاری از پژوهشگران ایرانی به کتاب وی استناد می‌کنند، حتی بر اثری که ظاهرا مدت‌ها وقت گذاشته و ترجمه‌اش کرده، تسلطی نداشته است.

 

* این گزارش دوشنبه ۲۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۴۶۷۹ روزنامه شهرآرا صفحه تاریخ و هویت چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44