زندگی پزشک محبوب طلاب به قصه مردم گرهخورده است
هرروز عصر با عجله خود را به خیابان بیستمتری طلاب میرساند؛ وقتی به مطب میرسید، مریضها انتظارش را میکشیدند. دکتر محله ما در چند ثانیه روپوش سفیدش را به تن و گوشیاش را آویز گردن میکرد؛ آن روزها شاید بهطور معمول باید حدود۸۰مریض را میدید.
نه یک روز و یک ماه و نه حتی یکی دو سال است؛ صحبت یک عمر است وقتی میگوید ۴۰ سال تمام! نمیتوانم تصور کنم حال و هوای مطب او آن روزها میتوانسته چه شکلی داشته باشد! حالا، اما یادگار آن روزها تابلویی است قدیمی در اتاق کوچک یک ساختمان.
دکتر مهربانی به نام «جواد عبادزاده» که خیلیها دوستش دارند، ۴۰ سال پیش پا به طلاب (بخشی از طلاب آن روزگار یعنی محله ایثار مشهد) گذاشت. آن زمان او سومین پزشک این محدوده از شهر بود و هر روز دهها نفر از اهالی طلاب را درمان میکرد.
قبل از ورود به طلاب
عبادزاده متولد۱۳۱۴و بچه ایستگاه سراب است. او تحصیلات ابتداییاش را در دبستان «فرهنگ» در کوچه «باغ عنبر» گذراند و بعد به دبیرستان رفت. از آن دوران، محمد زوّار، مدیر دبیرستان شاهرضا را خوب به یاد میآورد که در زندگیاش تاثیرگذار بوده است. عبادزاده بعد از گرفتن دیپلم طبیعی به تهران میرود تا برای اولینبار در کنکور شرکت کند. وقتی قبول نمیشود آن قدر دلسرد و ناامید میشود که ترجیح میدهد به جای درسخواندن، به خدمت سربازی برود.
این میشود که همانجا و بهعنوان ستوان۳ که آن زمان درجه دیپلمهها بود ۶ماه در تهران میماند و بعد به مشهد میآید و در پادگان۴ مشهد گروه مهندسی یک سال خدمت میکند. بعد از آن دوباره کنکور میدهد و اين بار در رشته پزشکی مشهد قبول میشود. میگوید: از بچگی دوست داشتم پزشک ارتش شوم چون از لباس نظامی خوشم میآمد.
به نظر میآید علاقه دکتر عبادزاده به پزشکی ارتش ریشه در شغل پدری او داشته باشد که میگوید: البته پدرم نظامی بود اما زمانی که خواست با مادرم ازدواج کند، پدربزرگم به او گفته بود «دخترم را به نوکر دولت نمیدهم». این باعث شد پدرم دست از شغلش بکشد و به قالیفروشی روی بیاورد. عبادزاده فقط سه ماه داشته که پدرش را از دست میدهد. او سال ۱۳۳۶در دانشگاه پزشکی مشهد قبول و سال۴۳ یعنی هفتسال بعد از آن فارغالتحصیل میشود.
دکتر به دنبال کار
آن زمان پزشک بسیار جوانی بود و طبيعي بود که مردم به مطب او توجه نکنند. از اینرو تصمیم میگیرد به استخدام دولت درآید اما فعالیت سیاسی او در انجمن اسلامی دانشگاه سبب مخالفت ساواک و باعث میشود مدتها در جستجوی کار باشد. او ابتدا به کارخانه پارچهبافی «فخر ایران» در کرج میرود که یکی از دوستانش به نام نمازی در شیراز مسئول آن و خانمش فخرالدواله از شاهزادههای قاجار صاحب کارخانه بوده است و در آنجا مشغول به کار میشود اما بعد از مدتی این کارخانه به تصرف دولت در میآید و عبادزاده مجبور میشود با خانواده به بابلسر برود و در آنجا به عنوان پزشک شیلات مشغول به کار میشود...
از داروخانه تختطاووس تا تابلوی قدیمی مطب
دکتر عبادزاده بعد از اینکه در سال۴۸ به مشهد برمیگردد، به استخدام سازمان تأمین اجتماعی درمیآید. او سال۵۱ مطبش را در چهارراه سیلو در طبقه بالای تنها داروخانه منطقه، یعنی تخت طاووس تأسیس میکند و آن را برای سه سال با ۷۰۰ تومان اجاره میکند و بعد آن را به مکان دیگری در بیستمتری طلاب (خیابان علیمردانی) انتقال میدهد و تابلویی روی آن نصب میکند که هنوز هم همان تابلو بر سردر مطب قرار دارد. همزمان با تأسیس مطبش، خانهای در آبکوه به قیمت ۱۲۰هزار تومان میخرد و آبکوه تا طلاب مسیری میشود که عبادزاده هر روز آن را برای رسیدن به مطبش میپیماید.
او سال۵۱ مطبش را در چهارراه سیلو در طبقه بالای داروخانه تخت طاووس تأسیس میکند
از معاونت بهداری تا ریاست بیمارستان «دکتر شریعتی»
او بعد از مدتی به درخواست یکی از دوستانش (مهدی فضلینژاد) که مدیر کل بهداری خراسان آن زمان بوده، در وزارت مشغول به کار میشود اما این مسئله مانعی برای رفتن به مطب در بیستمتری طلاب نبوده است. حتی وقتی درسال ۵۹ و۶۰ معاون بهداری خراسان میشود و بعد از آن در مدت چهارسال یعنی از سال۶۱ تا ۶۵ ریاست بیمارستان دکتر شریعتی وکیلآباد را قبول میکند، همچنان به آن مطب ميرود.
با وجود اینکه همه اینها برای دکتر محله ما خسته کننده بود، حضور در مطب بود که آرامش میکرد. دکتر عبادزاده از عصرهای مطب تعریف میکند: مطب عصرها بسیار شلوغ میشد و گاهی بیش از ۸۰مریض را معاینه میکردم. آن موقع درآمدم خوب بود و همیشه این دلهره را داشتم که نکند برای پول حریص شدهام!
میگوید: همیشه نگران این موضوع بودم که برخی بيمارانم ناتوان باشند اما آن زمان بيماران عقیده داشتند باید هزینه درمانشان را بپردازند وگرنه خوب نمیشوند. تعریف میکند: یک شب از داروخانه با من تماس گرفتند و گفتند بيمارتان پول خرید دارو ندارد. آن موقع خیلی از خودم شرمنده شدم و با خود گفتم من از چه کسانی پول میگیرم... این تلخترین خاطره کاریام است.
نقش عبادزاده در تأسیس بیمارستان امام حسین(ع)
او در میان حرفهایش به ماجرای بیمارستان «امام حسین(ع)» طلاب اشاره میکند که معلوم میشود در تأسیس این ساختمان نقش مهمی ایفا کرده است؛ هر چند که این نقش هیچجا ثبت نشده و او نيز علاقهای به ثبتشدنش نداشته است.
تعریف میکند: سپاه میخواست بیمارستاني در کوی طلاب تأسیس کند و از آنجا که من پزشک مأمور بهداری در سپاه بودم و در کمیسیونهای پزشکی آن رفتوآمد داشتم، از اين موضوع آگاه شدم. یک روز نزد حاج سیدحسن خامنهای رفتم و با ایشان درباره مکانی که در اختيار بهزیستی قرار داشت، صحبت کردم. ایشان که معاون بهزیستی بودند، خیلی راحت پذيرفتند كه این مکان بیمارستان نیروهای مسلح شود. من هنوز به اینکه آن زمان کارها چقدر راحت انجام میشد، غبطه میخورم.
طلاب از ابتدا بستر رشد افراد سرشناس بوده و در این میان برخی بیماران دکتر عبادزاده هم بودهاند که حالا جزو افراد سرشناس هستند. دکتر عبادزاده در این میان به حاجآقا سادات که رئیس دیوان عالی کشور بوده، اشاره میکند و میگوید: این طلبه بزرگوار و خانوادهاش هنوز هم در هنگام بيماري به من مراجعه ميكنند.
دوست نداشتم بچههایم پزشک شوند!
این دکتر قدیمی محله طلاب، حالا ۱۸ سال است (ازسال۷۳) بازنشسته شده و صبح و عصر خود را در مطب میگذراند و هر روز صبح از ساعت ۹ تا ۱۲ و بعدازظهرها از ساعت ۱۶ تا ۲۱ در مطب حضور دارد. دکتر عبادزاده گاهی اوقات مسیر خانه تا مطب را که به گفته خودش ۱۰کیلومتر است با اتوبوس میپیماید. گاهی هم در اتوبوس با دکتر قرآنی (یکی از پزشکان قدیمی که بعد از انقلاب به طلاب آمد) هممسیر میشود و به محله طلاب نگاه میکند که چقدر عوض شده است.
اکنون فرزندان عبادزاده بزرگ شدهاند. رضا فرزند بزرگش که ۴۸سال دارد، کارشناس زبان انگلیسی و کارمند اداره بازرگانی است. اولین دخترش کارشناسی کامپیوتر دارد و پسر سومش در یک شرکت خصوصی در تهران مشغول به کار است.
فرزند چهارم او پزشک عمومی در شیروان و فرزند آخرش نیز اکنون در تهران مشغول دندانپزشکی است. دکتر عبادزاده که اکنون بیش از ۳۰سال است با مرکز خیریهای در طلاب همکاری دارد و روزانه تعدادی بیمار را بهصورت رایگان معاینه میکند، میگوید: شاید تعجب کنید، اما از آنجا که مسئولیت کار پزشکی خیلی سنگین است، دوست نداشتم فرزندانم پزشک شوند؛ با این حال دوتا از فرزندانم به این کار علاقه شدید داشتند و این راه را ادامه دادند.
دکتر عبادزاده بعد از ۴۰ سال هنوز نگران این است که مسئولیتش را درست انجام داده یا نه؟! حرف از کم کاری نیست، صحبت احساس مسئولیت انسانی است که کمتر کسی به آن توجه میکند. در کمال آرامش میگوید: اگر دوباره به دوران جوانی بر میگشتم پزشک نمیشدم. او در واکنش به تعجب ما باز هم از مسئولیت خطیر این شغل حرف میزند و باز میگوید: پزشکی مسئولیت دارد؛ اینکه دمدستیترین داروها را به مریض بدهیم یا وقت بگذاریم و او را کاملا معاینه کنیم، گاهی در مورد بیماریاش تحقیق کنیم و ...
حالا موهایش به رنگ لباس سفیدش شده
خیلی از هممحلهایها دکتر عبادزاده را هنوز آن جوان مومشکی میدانند که یک روز با روپوش سفید به محله ما آمد و با لبخندی همیشگی بر لب شروع به پزشكي كرد. او هنوز هم همان مرد خوشرو و خوشبرخوردی است که حالا موهایش به رنگ لباس سفیدش درآمده است و مردم آنقدر او را در لابهلای زندگیشان دیدهاند که شاید پیریاش را احساس نمیکنند. هرچند مطب دکتر عبادزاده دیگر به آن شلوغی گذشته نیست، اما قدیمیها هنوز هم یک دکتر دارند و آن همان کسی است که جوانیاش همزمان با جوانهای محل به میانسالی و سالمندی رسیده است.
در آرزوی تخصص پوست
پزشک قدیمی محله ما بین حرفهایش از حسرتی همیشگی یاد میکند و آن نگرفتن تخصص است كه درباره آن میگوید: همیشه آرزو داشتم تخصص پوست بگیرم و بعد از فارغالتحصیلی هم این کار را با استاد رادپور (عموی آقاي رادپور متخصص قلب) شروع کردم اما فعالیت سیاسی مانع شد که آن را ادامه دهم؛ البته از این موضوع ناراحت نیستم؛ حتی بعداز انقلاب هم آنقدر درگیر کارهای اداری شدم که دنبالش را نگرفتم، ولی حالا هروقت يك بیمار پوست به من مراجعه میکند، آن حسرت و آرزوی گرفتن تخصص برایم زنده میشود.
*این گزارش یکشنبه، ۵ شهریور ۹۱ در شماره ۱۸ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.


