کد خبر: ۱۳۸۳۹
۱۵ دی ۱۴۰۴ - ۱۵:۰۰
زندگی پزشک محبوب طلاب به قصه مردم گره‌خورده است

زندگی پزشک محبوب طلاب به قصه مردم گره‌خورده است

دکتر جواد عبادزاده را اهالی طلاب خیلی دوست دارند، او ۴۰ سال پیش پا به این محله گذاشت، آن زمان او سومین پزشک این محدوده از شهر بود و هر روز ده‏‌ها نفر را درمان می‌کرد.

هرروز عصر با عجله خود را به خیابان بیست‌متری طلاب می‌‏رساند؛ وقتی به مطب می‌‏رسید، مریض‏‌ها انتظارش را می‌‏کشیدند. دکتر محله ما در چند ثانیه روپوش سفیدش را به تن و گوشی‌اش را آویز گردن می‌‏کرد؛ آن روز‌ها شاید به‌طور معمول باید حدود۸۰مریض را می‌‏دید.

نه یک روز و یک ماه و نه حتی یکی دو سال است؛ صحبت یک عمر است وقتی می‏‌گوید ۴۰ سال تمام! نمی‌توانم تصور کنم حال و هوای مطب او آن ‏روز‌ها  می‏‌توانسته چه شکلی داشته باشد! حالا، اما یادگار آن روز‌ها تابلویی است قدیمی در اتاق کوچک یک ساختمان.

دکتر مهربانی به نام «جواد عبادزاده» که خیلی‌ها دوستش دارند، ۴۰ سال پیش پا به طلاب (بخشی از طلاب آن روزگار یعنی محله ایثار مشهد) گذاشت. آن زمان او سومین پزشک این محدوده از شهر بود و هر روز ده‏‌ها نفر از اهالی طلاب را درمان می‌کرد.

قبل از ورود به طلاب

عبادزاده متولد۱۳۱۴و بچه ایستگاه سراب است. او تحصیلات ابتدایی‏اش را در دبستان «فرهنگ» در کوچه «باغ عنبر» گذراند و بعد به دبیرستان رفت. از آن دوران، محمد زوّار، مدیر دبیرستان شاه‏رضا را خوب به یاد می‏‌آورد که در زندگی‌‏اش تاثیرگذار بوده است. عبادزاده بعد از گرفتن دیپلم طبیعی به تهران می‌رود تا برای اولین‌بار در کنکور شرکت کند. وقتی قبول نمی‌شود آن قدر دلسرد و نا‌امید می‌شود که ترجیح می‌دهد به جای درس‌خواندن، به خدمت سربازی برود.

این می‌شود که همان‌جا و به‌عنوان ستوان۳ که آن زمان درجه دیپلمه‌ها بود ۶ماه در تهران می‌ماند و بعد به مشهد می‌آید و در پادگان۴ مشهد گروه مهندسی یک سال خدمت می‌کند. بعد از آن دوباره کنکور می‌دهد و اين بار در رشته پزشکی مشهد قبول می‌شود. می‌گوید: از بچگی دوست داشتم پزشک ارتش شوم چون از لباس نظامی خوشم می‌آمد.

به نظر می‌آید علاقه دکتر عبادزاده به پزشکی ارتش ریشه در شغل پدری او داشته باشد که می‌گوید: البته پدرم نظامی بود اما زمانی که خواست با مادرم ازدواج کند، پدربزرگم به او گفته بود «دخترم را به نوکر دولت نمی‌‏دهم». این باعث شد پدرم دست از شغلش بکشد و به قالی‌فروشی روی بیاورد. عبادزاده فقط سه ماه داشته که پدرش را از دست می‌دهد. او سال ۱۳۳۶در دانشگاه پزشکی مشهد قبول و سال۴۳ یعنی هفت‌سال بعد از آن فارغ‏‌التحصیل می‌‏شود.

 

دکتر به دنبال کار

آن زمان پزشک بسیار جوانی بود و طبيعي بود که  مردم به مطب او توجه نکنند. از این‌رو تصمیم می‌گیرد به استخدام دولت درآید اما فعالیت سیاسی او در انجمن اسلامی دانشگاه سبب مخالفت ساواک و باعث می‌‏شود مدت‏ها در جستجوی کار باشد. او ابتدا به کارخانه پارچه‌بافی «فخر ایران» در کرج می‌‏رود که یکی از دوستانش به نام نمازی در شیراز مسئول آن و خانمش فخرالدواله از شاهزاده‏‌های قاجار صاحب کارخانه بوده است و در آنجا مشغول به کار می‌شود اما بعد از مدتی این کارخانه به تصرف دولت در می‌آید و عبادزاده مجبور می‏شود با خانواده به بابلسر برود و در آنجا به عنوان پزشک شیلات مشغول به کار می‌‏شود...

 

دکتر عبادزاده، قدیمی ترین پزشک طلاب که زندگی‌‏اش با قصه مردم محله گره‌خورده است

 

از داروخانه تخت‌طاووس تا تابلوی قدیمی مطب

دکتر عبادزاده بعد از اینکه در سال‌۴۸ به مشهد برمی‌‏گردد، به استخدام سازمان تأمین  اجتماعی درمی‌آید. او سال۵۱ مطبش را در چهارراه سیلو در طبقه بالای تنها داروخانه منطقه، یعنی تخت طاووس تأسیس می‌کند و آن را برای سه سال با ۷۰۰ تومان اجاره می‌‏کند و بعد آن را به مکان دیگری در بیست‌متری طلاب (خیابان علیمردانی) انتقال می‌دهد و تابلویی روی آن نصب می‌‏کند که هنوز هم همان تابلو بر سردر مطب قرار دارد. هم‌زمان با تأسیس مطبش، خانه‌ای در آبکوه به قیمت ۱۲۰هزار تومان می‌خرد و آبکوه تا طلاب مسیری می‌شود که عبادزاده هر روز آن را برای رسیدن به مطبش می‌پیماید.

او سال۵۱ مطبش را در چهارراه سیلو در طبقه بالای داروخانه تخت طاووس تأسیس می‌کند

 

از معاونت بهداری تا ریاست بیمارستان «دکتر شریعتی»

او بعد از مدتی به درخواست یکی از دوستانش (مهدی فضلی‌نژاد) که مدیر کل بهداری خراسان آن زمان بوده، در وزارت مشغول به کار می‌شود اما این مسئله مانعی برای رفتن به مطب در بیست‌متری طلاب نبوده است. حتی وقتی درسال ۵۹ و۶۰ معاون بهداری خراسان می‌شود و بعد از آن در مدت چهارسال یعنی از سال۶۱ تا ۶۵ ریاست بیمارستان دکتر شریعتی وکیل‌آباد را قبول می‌‏کند، همچنان به آن  مطب مي‌رود.

با وجود اینکه همه این‏‌ها برای دکتر محله ما خسته کننده بود، حضور در مطب بود که آرامش می‌کرد. دکتر عبادزاده از عصرهای مطب تعریف می‌کند: مطب عصر‌ها بسیار شلوغ می‌شد و گاهی  بیش از ۸۰مریض را معاینه می‌کردم. آن موقع درآمدم خوب بود و همیشه این دلهره را داشتم که نکند برای پول حریص شده‌ام!

می‌گوید: همیشه نگران این موضوع بودم که برخی بيمارانم ناتوان باشند اما آن زمان بيماران عقیده داشتند باید هزینه درمانشان را بپردازند وگرنه خوب نمی‌شوند. تعریف می‌کند: یک شب از داروخانه با من تماس گرفتند و گفتند بيمارتان پول خرید دارو ندارد. آن موقع خیلی از خودم شرمنده شدم و با خود گفتم من از چه کسانی پول می‌گیرم... این تلخ‌ترین خاطره کاری‌ام است.

 

نقش عبادزاده در تأسیس بیمارستان امام حسین(ع)

او در میان حرف‌هایش به ماجرای بیمارستان «امام حسین(ع)» طلاب اشاره می‌کند که معلوم می‌شود در تأسیس این ساختمان نقش مهمی ایفا کرده است؛ هر چند که این نقش هیچ‌جا ثبت نشده و او نيز علاقه‌‏ای به ثبت‌شدنش نداشته است.

 تعریف می‌‏کند: سپاه می‌خواست بیمارستاني در کوی طلاب تأسیس کند و از آنجا که من پزشک مأمور بهداری در سپاه بودم و در کمیسیون‌های پزشکی آن رفت‌وآمد داشتم، از اين موضوع آگاه شدم. یک روز نزد حاج‏ سیدحسن خامنه‏‌ای رفتم و با ایشان درباره مکانی که در اختيار بهزیستی قرار داشت، صحبت کردم. ایشان که معاون بهزیستی بودند، خیلی راحت پذيرفتند كه این مکان بیمارستان نیروهای مسلح شود. من هنوز به اینکه آن زمان کار‌ها چقدر راحت انجام می‌‏شد، غبطه می‌خورم.

طلاب از ابتدا بستر رشد افراد سر‌شناس بوده و در این میان برخی بیماران دکتر عبادزاده هم بوده‌اند که حالا جزو افراد سرشناس هستند. دکتر عبادزاده در این میان به حاج‌آقا سادات که رئیس دیوان عالی کشور بوده، اشاره می‌کند و می‌گوید: این طلبه بزرگوار و خانواده‌‏اش هنوز هم در هنگام بيماري به من مراجعه مي‌كنند.

 

دوست نداشتم بچه‌‏هایم پزشک شوند!

این دکتر قدیمی محله طلاب، حالا ۱۸ سال است (ازسال۷۳) بازنشسته شده و صبح و عصر خود را در مطب می‌گذراند و هر روز صبح از ساعت ۹ تا ۱۲ و بعدازظهر‌ها از ساعت ۱۶ تا ۲۱ در مطب حضور دارد. دکتر عبادزاده گاهی اوقات مسیر خانه تا مطب را که به گفته خودش ۱۰کیلومتر است با اتوبوس می‌پیماید. گاهی هم در اتوبوس با دکتر قرآنی (یکی از پزشکان قدیمی که بعد از انقلاب به طلاب آمد) هم‏مسیر می‌‏شود و به محله طلاب نگاه می‏کند که چقدر عوض شده است.

اکنون فرزندان عبادزاده بزرگ شده‌اند. رضا فرزند بزرگش که ۴۸سال دارد، کارشناس زبان انگلیسی و کارمند اداره بازرگانی است. اولین دخترش کارشناسی کامپیو‌تر دارد و پسر سومش در یک شرکت خصوصی در تهران مشغول به کار است.

فرزند چهارم او پزشک عمومی در شیروان و فرزند آخرش نیز اکنون در تهران مشغول دندانپزشکی است. دکتر عبادزاده که  اکنون بیش از ۳۰سال است با مرکز خیریه‌ای در طلاب همکاری دارد و روزانه تعدادی بیمار را به‌صورت رایگان معاینه می‌کند، می‏‌گوید: شاید تعجب کنید، اما از آنجا که مسئولیت کار پزشکی خیلی سنگین است، دوست نداشتم فرزندانم پزشک شوند؛ با این حال دوتا از فرزندانم به این کار علاقه شدید داشتند و این راه را ادامه دادند.

دکتر عبادزاده بعد از ۴۰ سال هنوز نگران این است که مسئولیتش را درست انجام داده یا نه؟! حرف از کم کاری نیست، صحبت احساس مسئولیت انسانی است که کمتر کسی به آن توجه می‌‏کند. در کمال آرامش می‏‌گوید: اگر دوباره به دوران جوانی بر می‏‌گشتم پزشک نمی‌‏شدم. او در واکنش به تعجب ما باز هم از مسئولیت خطیر این شغل حرف می‌‏زند و باز می‏‌گوید: پزشکی مسئولیت دارد؛ اینکه دم‌دستی‌‏ترین دارو‌ها را به مریض بدهیم یا وقت بگذاریم و او را کاملا معاینه کنیم، گاهی در مورد بیماری‌‏اش تحقیق کنیم و ...

 

دکتر عبادزاده، قدیمی ترین پزشک طلاب که زندگی‌‏اش با قصه مردم محله گره‌خورده است

 

حالا موهایش به رنگ لباس سفیدش شده

خیلی از هم‌محله‌ای‌ها دکتر عبادزاده را هنوز  آن جوان مومشکی می‌‏دانند که یک روز با روپوش سفید به محله ما آمد و با لبخندی همیشگی بر لب شروع به پزشكي كرد. او هنوز هم همان مرد خوش‌رو و خوش‌برخوردی است که حالا موهایش به رنگ لباس سفیدش درآمده است و مردم آن‌قدر او را در لابه‌لای زندگی‌شان دیده‌اند که شاید پیری‏اش را احساس نمی‌‏کنند. هرچند مطب دکتر عبادزاده دیگر به آن شلوغی گذشته نیست، اما قدیمی‏‌ها هنوز هم یک دکتر دارند و آن همان کسی است که جوانی‌اش هم‌زمان با جوان‌‏های محل به میانسالی و سالمندی رسیده است.

 

در آرزوی تخصص پوست

پزشک  قدیمی محله ما بین حرف‌هایش از حسرتی همیشگی یاد می‌کند و آن نگرفتن تخصص است كه درباره آن می‌گوید: همیشه آرزو داشتم تخصص پوست بگیرم و بعد از فارغ‌التحصیلی هم این کار را با استاد رادپور (عموی آقاي رادپور متخصص قلب) شروع کردم اما‌‌ فعالیت سیاسی مانع شد که آن را ادامه دهم؛ البته از این موضوع ناراحت نیستم؛ حتی بعداز انقلاب هم آن‌قدر درگیر کارهای اداری شدم که دنبالش را نگرفتم، ولی حالا هروقت يك بیمار پوست به من مراجعه می‌کند، آن حسرت و آرزوی گرفتن تخصص برایم زنده می‌شود.

 

*این گزارش یکشنبه، ۵ شهریور ۹۱ در شماره ۱۸ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44