سر دانشآموز ظرف و لباسمان را میشستیم
صدیقه یاحقی از ساکنان اولیه محله دانشآموز است و اواسط دهه ۶۰ همراه خانواده از فردوس به این محله آمده است. او از روزهایی یاد میکند که مسیر کنونی بولوار دانشآموز امکانات ابتدایی شهرنشینی ازجمله آب و برق را نداشت و تعداد ساکنانش به اندازه انگشتان یک دست هم نمیرسید.
در روزگاری که محله دانشآموز فاصله زیادی با مرکز شهر داشت و رفتوآمد بهسختی انجام میشد، تهیه مایحتاج زندگی، خودش دغدغهای بود. با وجود این، صدیقهخانم معتقد است از همان زمان بهدلیل موقعیت جغرافیایی و آبوهوای این محدوده، مشخص بوده است که روزی این محله آباد میشود و به این واسطه خیلی از اهالی پای کمبودهای این محدوده ایستادند. با صدیقه خانم از این محدوده پرخاطره گذر کردیم.
جایی حوالی حاشیه وکیلآباد که هم سرسبز بود و هم یک مسجد کوچک داشت و الان خیابان دانشآموز یک است، تنهاجایی بود که آب آشامیدنی پیدا میشد. ما زنها برای شستوشوی ظرف و لباس، خودمان را به اینجا میرساندیم و پس از اینکه در صف بودیم، با ظرف و لباس شسته و دبههای آب برمیگشتیم.

این جایی که الان چهارراه دانشآموز و ساختمانهای چندطبقه است، تا چهلسال پیش خالی بود. در بهار منظرهای سرسبز زیبا داشت که دیدنش لذتبخش بود. چند چوپان از سمت قاسمآباد یا آخر وکیلآباد گوسفندان را برای چرا به اینجا میآوردند و بچههای ما هم از دیدن برهها و بزغالهها لذت میبردند.

یک کویتی زمین مسجد محله را خرید و به همین دلیل مسجد به اسم این آقا «عمار یاسر» شد. زمانی که مسجد را میساختند، چشم میکشیدیم کی تمام شود. از یک جایی به بعد صبر اهالی تمام شد و میرفتیم جلو مسجد یا وسط زمین آن برای نماز جماعت فرش پهن میکردیم.

وقتی خانهمان را میخواستیم بسازیم، شهرداری گفت باید ۲۵ متر عقبنشینی کنید. این قانون فقط برای کوچه دانشآموز ۱۷ اجرا شد. ما هم وقتی دیدیم پیادهرو وسیعی داریم، جلو خانه باغچههای بزرگی درست کردیم تا سرسبزی داشته باشیم. این درخت کاج را حدود ۳۵ سال پیش کاشتیم.

زهراخانم رضاییپور از همسایههای قدیمی محله است که یکیدو سال پس از ما به بولوار دانشآموز آمدند. اوایل که اینجا اینقدر شلوغ نشده بود، دلخوشی ما به روشنبودن چراغ خانهها و بودنمان در کنار هم بود.

تنهانانوایی محله ما نانوایی لواش حسینآقا نامی بود. آن نانوایی الان تعمیرگاه ماشین است. یک روز زمستان، گرگومیش هوا، برای گرفتن نان به نانوایی رفتم. وقت برگشت پشت تپهای از دور یک گله دیدم. وقتی صدای پارسشان بلند شد، متوجه شدم سگ هستند. با هول و هراس، نانها را رها کردم و خودم را داخل خانه انداختم.
* این گزارش پنجشنبه ۷ اسفندماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۳۰ شهرآرامحله منطقه ۱۱ و ۱۲ چاپ شده است.
