کد خبر: ۱۳۸۳۱
۱۴ دی ۱۴۰۴ - ۱۱:۱۰
چراغ روشن دانایی در محله رده

چراغ روشن دانایی در محله رده

شوق رها‌شدن از رنج بی‌سوادی و فضای شاد حاکم بر این کلاس، آنها را عصر روز‌های یکشنبه به پایگاه بسیج مسجد ولی‌عصر (عج) می‌کشانَد تا ساعتی، رها از مشغله‌های خانه‌داری، برای جبران حسرتی تلاش کنند که از کودکی بر دلشان مانده است.

هوا سرد باشد یا گرم، نوبت قطعی برق باشد، آلودگی هوا، نفس شهر را به شماره انداخته باشد، تعطیلات تابستان باشد و‌...؛ زور هیچ کدام از اینها به تعطیل‌کردن کلاس سوادآموزی بانوان محله رده نمی‌رسد. شوق رها‌شدن از رنج بی‌سوادی و فضای شاد حاکم بر این کلاس، آنها را عصر روز‌های یکشنبه، به پایگاه بسیج مسجد ولی‌عصر (عج) می‌کشانَد تا ساعتی، رها از مشغله‌های خانه‌داری، برای جبران حسرتی تلاش کنند که از کودکی بر دلشان مانده است.

 

ابتکار معلم

کلاس، به دو گروه تقسیم شده است. یک گروه که پیش‌تر هستند، از ساعت ۱۴ تا ۱۵، درس جدید را یاد می‌گیرند. نوبت گروه دوم، از ساعت‌۱۵ تا ۱۶:۳۰ است. در این نود‌دقیقه، تکالیفشان را تحویل می‌دهند، روخوانی می‌کنند و املا می‌نویسند. در هر کدام از اینها ضعف داشته باشند، سرمشق جدید داده نمی‌شود و باید با تمرین بیشتر، آمادگی‌شان را برای درس تازه، نشان بدهند.

این رویه‌ای است که فاطمه‌سیما باقری، برای یادگیری سوادآموزان کلاس، در‌نظر گرفته است. او از سال‌۱۳۹۶ که مسئولیت معاونت آموزشی پایگاه بسیج ولی‌عصر (عج) را بر‌عهده دارد، کلاس سوادآموزی را برای بالابردن سطح سواد بانوان محله رده، با دو نفر راه‌اندازی کرد.

در این مدت، بر‌اساس علاقه و توانایی ذاتی‌اش در تدریس، به تجربه و شیوه‌هایی رسیده که کلاسش را در محله زبانزد کرده است و اهالی، خود مبلّغ کلاس‌های رایگان او شده‌اند؛ «خانم‌های کلاس از سی‌و‌هشت‌ساله هستند تا بالای شصت‌سال. اگر ببینم با روش‌های معمولی یاد نمی‌گیرند، نقاشی می‌کِشم و با نمادسازی، حروف را یادشان می‌دهم. مثلا جوجه می‌شود، نماد حرف ج، سیب می‌شود برای حرف س و‌....»

این بانوی پنجاه‌وسه‌ساله که خود تا سوم راهنمایی درس خوانده است، با همین روش‌های به‌ظاهر ساده و ضمیمه‌کردن صبر و خوش‌خلقی، دست‌کم به سی بانوی محله، سواد خواندن و نوشتن و قرائت قرآن را هدیه داده است.

 

شوق سوادآموزی

هر‌کدام از ده بانویی که برای سوادآموزی به کلاس آمده‌اند، به اضافه هفده‌نفری که روز‌های شنبه به کلاس قرآن می‌آیند، از این کلاس و لذت‌هایش، حرفی برای گفتن دارند.

عده‌ای فرصت را غنیمت می‌دانند برای تشکر از حوصله معلمشان و اینکه به‌خاطر وقتی که می‌گذارد، انتظار مالی ندارد. برخی دیگر دوست دارند از اردو‌هایی بگویند که با هم‌کلاسی‌هایشان به مقصد امامزادگان اطراف مشهد مثل میامی می‌روند و خوش می‌گذرانند. برخی دیگر هم مشتاق هستند برای نشان‌دادن دفتر‌های مشقشان و گفتن از رنج بی‌سوادی که با آمدن به این کلاس، تمام شده است.

«آدم بی‌سواد، یک جور نابینا‌ست. غصه از این بالاتر که بخواهی سرویس بهداشتی عمومی بروی و ندانی کدام‌یک زنانه است؟»، «مادرم خدابیامرز بی‌سواد بود. مکه که رفته بود گریه می‌کرد از اینکه هم‌کاروانی‌هایش دعا و قرآن می‌خوانند و او نمی‌تواند.

آن‌قدر درگیر مشغله‌های زندگی بودم که دیگر فرصتی برای خودم و درس خواندن نداشتم

خدا را شکر که من بی‌سواد نیستم.»، «به خانم باقری مدیونم. اگر او را نبینم دلم تنگ می‌شود.»، «نگاه کنید پوستر روی دیوار را چه خوب می‌خوانم: ناحیه ۴ میثم، حوزه حضرت مریم (س)، پایگاه ولی‌عصر (عج)»، «ما حتی در دوران کرونا کلاس را تعطیل نکردیم.»، «درس‌خواندن خیلی خوب است؛ کاش از بچگی ما را می‌فرستادند مدرسه.»

اینها جملاتی است که در همهمه بانوان سوادآموز این کلاس می‌توان شنید. همگی پابه‌سن گذاشته‌اند و بالغ‌تر از آن هستند که بخواهند کلاس را به‌دلیل نداشتن مدرک پایان‌دوره، ترک کنند. هر‌کدام برای بازماندن از قافله تحصیل، قصه‌ای دارند و آتش شوقی در دل برای سوادآموزی که عبور از سن متعارف تحصیل نیز نتوانسته است آن را خاموش کند.

 

چراغ روشن دانایی در محله رده

 

ورود به دنیای باسواد‌ها

هاجر بیات، ۶۴ ساله، سوادآموز

وقتی بابایم خدابیامرز گفت دیگر مدرسه نرو، زدم زیر گریه. آن سال می‌خواستم بروم کلاس سوم ابتدایی. مدرسه ما در سرولایت نیشابور هم دخترانه بود، هم پسرانه. دلیل نه گفتن بابا هم همین اختلاط بود و اینکه دختر‌ها اجازه نداشتند روسری بپوشند. من این چیز‌ها سرم نمی‌شد. دلم بی‌طاقت بود برای رفتن به مدرسه و بازی‌کردن با دختربچه‌هایی که باهم دوست شده بودیم. ذوق داشتم برای اینکه مادرم صبح‌به‌صبح موهایم را شانه کند و مانتو و شلوار نویی را که لباس فرم مدرسه بود، بپوشم. حسرت درس‌خواندن به دلم ماند.

چندسال بعد، با همین حسرت ازدواج کردم و بچه‌دار شدم، بچه‌هایم را بزرگ کردم و کلاس نهضت رفتم. مدرک پنجم ابتدایی را گرفتم، اما در نوشتن ضعیف هستم. دو‌ماه است می‌آیم اینجا. پیشرفت کرده‌ام و دوست دارم بهتر شوم. شب چله امسال، بچه‌ها و نوه‌هایم، دورم را گرفته بودند. دفتر املایم را نشان دادم، با آن نمره بیست و صد‌آفرینی که از خانم باقری گرفته‌ام. همه برایم کف زدند.

 

انصراف از فروش خانه

صغری عاشوری، ۴۸‌ساله، سواد‌آموز

روستای بچگی‌های من در اسفراین، مدرسه ابتدایی داشت، اما درس‌خواندن دختر‌ها مرسوم نبود. هر‌چه بزرگ‌تر شدم، جای خالی سواد در زندگی‌ام بزرگ‌تر شد؛ مثلا می‌رفتم جلسه قرآن، می‌دیدم همه قرآن می‌خوانند و من نمی‌توانم. دل‌شکسته و ناامید می‌شدم و دیگر نمی‌رفتم. از‌طرفی آن‌قدر درگیر مشغله‌های زندگی بودم که دیگر فرصتی برای خودم و درس خواندن نداشتم.

دوسال پیش، تعریف مسجد ولی‌عصر (عج) و کلاس‌های خانم باقری را شنیدم و با ته‌مانده امیدم، آمدم اینجا. آخر، یک بار هم کلاس‌های نهضت رفته بودم، از حرف‌های معلمش، سر‌در‌نیاوردم و ادامه ندادم. اینجا درس‌ها را متوجه می‌شوم، می‌توانم بنویسم و بخوانم؛ هم فارسی و هم قرآن را. پیشرفتم در خواندن و نوشتن آن‌قدر برایم مهم است که از خیر فروش خانه و رفتن به محله‌ای دیگر گذشتم. راستی! من هم شده‌ام پای ثابت جلسات قرآن خانگی.

 

خداحافظی با حسرت‌های گذشته

کلثوم فرودنژاد، ۶۲‌ساله، سوادآموز

زاوین هم مثل بقیه جاها، توی مدرسه‌ا‌ش دختر و پسر، قاطی بودند. بابای من هم که روی این چیز‌ها حساس بود، نگذاشت بروم. از ده‌سالگی، پشت دار قالی نشستم و زود کار را یاد گرفتم. هر چهل‌روز، یک قالی دوازده‌متری می‌بافتم ولی چه فایده؛ اینها که جای سواد را نمی‌گیرد. هفت تا بچه‌ام که از آب و گل درآمدند و مشغله‌هایم کم شد، نوبت خودم بود. آمدم پایگاه ولی‌عصر (عج) و کلاس سوادآموزی خانم باقری، تقریبا همان زمانی‌که کرونا شروع شد.

آن اوایل، شوهرم می‌گفت نمی‌خواهد بروی کلاس، چیزی یاد نمی‌گیری. گوش ندادم و آمدم. حالا که شوهرم می‌بیند از روی مفاتیح، دعا می‌خوانم و یاسین و الرحمن و بقیه سوره‌ها را روان هستم، با تعجب نگاهم می‌کند و می‌گوید: کلثوم! باورم نمی‌شود این تو هستی که این‌قدر خوب می‌خوانی. دیگر حسرت‌های گذشته را فراموش کرده‌ام. به قول قدیمی‌ها، گذشته‌ها گذشته‌اند.

 

* این گزارش یکشنبه ۱۴ دی‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۶ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44