دکتر موسی حجازی میگوید: از آنجاکه وضع مالی آستان قدس اجازه نمیداد تیمارستانی با اصول فنی ساخته شود و شهرداری هم در کار نبود، شخصا درصدد برآمدم که محل مستقلی برای مجانین آماده کنم.
مردم درددلشان را هم پیش دکتر محمد علیاکبر محمدی میبردند و برای مشکلات خانوادگی مشورت میگرفتند. بین مردم بولوار توس، به مهربانی و خوش برخوردبودن شهره بود.
دُرجان حسینزایی که خود ۱۰بچه و حدود ۲۰۰نوه، نتیجه، ندیده و کلوخانداز دارد، بیش از نیمی از اهالی محله فردوسی را به دنیا آورده است.
وجهتسمیه کوی دکترا به سکونت تعداد زیادی از پزشکان در این محله برمیگردد، گرچه بعدها محله به بهشت معروف شد.
با مرور اسناد موجود از جمله سفرنامههای مختلف و همچنین نقشههای مشهد در دوره قاجار با این واقعیت روبهرو میشویم که باغی بزرگ در یک سوی این کوچه قرار داشته است. باغی که در دوران پهلوی به باغ آرامگاه نادرشاه افشار تبدیل شده است.
درباره واقعه 22آذر میگوید: سال57 رئیس بخش زنان و زایمان بودم. در آن روز یک صندلی برداشتم و جلو در اتاق رئیس بیمارستان دکتر «خسرو آروند» گذاشتم تا تحصن کنم. او هم فردی انقلابی بود و از جریانهایی که در شهر میگذشت، اطلاع داشت. هنگامی که متوجه شد جلو در اتاقش نشستهام، علت را جویا شد. به او گفتم متحصن هستم. او با تعجب پرسید: یعنی چی متحصن هستی؟؛ گفتم با توجه به اتفاقهای اخیری که در شهر و بیمارستان افتاده است ناراحتم و میخواهم که با این حرکت از مردم و انقلاب حمایت و خشم و ناراحتیام را از رفتارهای چماقداران حکومتی نشان بدهم.
درست در زمانی که واکسن حصبه در اروپا در حال گسترش است، اولین خبر مربوط به این بیماری در مشهد در نخستین روزنامه رسمی شهر یعنی «ادب» منتشر شده است. چیزی حدود 121سال پیش (1280خورشیدی) نگارنده در هنگام توصیف وضعیت دارالشفای آستان قدس (قدیمی ترین بیمارستان مشهد) از این بیماری که آن را تیفوئید خوانده، نام می برد.
مردی که در سال52 برای نخستینبار در تاریخ کشور، در شیراز لقب پرستار نمونه سال کشور و دانشجوی ممتاز دانشگاه را به خود اختصاص میدهد و دومرتبه تجربه ریاست دانشکده پرستاری و مامایی مشهد از سال60 تا 72 را در کارنامه حرفهای پرستاریاش دارد. تحصیل از مقطع ارشد تا مقطع نیمهتمام دکترا در آمریکا، تدریس در دو دانشگاه کالیفرنیا و استخدام در بیمارستان «کامیونیتی هاسپیتال» شهر لانگبیچ در سال54 تا 58 و قرارگرفتن در رده 5درصدی برتر جامعه پرستاران آمریکا، از نقاط عطف سرگذشت حرفهای اوست.
تا پیش از سال 1328 کمتر مشهدیای علم برخورد با بیماران روان را داشت. ناآگاهی در اجتماع باعث بروز رفتارهای ناشایستی با این بیماران میشد. زندهیاد دکتر سیدموسیحجازی که شاهد وضعیت این بیماران بود مرکزی درمانی در خیابان آیتالله عبادی امروزی برایشان بنا کرد تا خانهای امن برای هزاران بیمار دیگر باشد. در 73 سال گذشته، خیلی از آنها درمان شده و به خانه بازگشتهاند.
جایی بین خیابان شهیدنوابصفوی 5و7 یک در کوچک چوبی با تابلویی قدیمی رو به بیستوچند پله به طبقه بالای کاروانسرای یوسف خان کرمانی(تابراه) گشوده میشود تا ما را با این صحنه روبهرو کند: کمک دندانپزشک تجربی، سیدهاشم سعادتمند، تأسیس 1329.
در قفسه های داروخانه دکتر جلالیان فرد هم جعبه های ریز و درشت داروست و هم عروسک های یک دختر هنرمند، هم لوازم لوکس بهداشتی و هم قیچکی که پس از سال ها نوازندگی، حالا دارد دوران بازنشستگی اش را می گذراند، کنار هرکاره و سماور قدیمی و مجموعه ای از شیشه ها. در فضای بیرونی داروخانه، چندین نمایشگاه هم برگزار شده است. داروخانه دکتر جلالیان فرد هم «خانه» است و هم «دارو نگارخانه»، و همین ها باعث شده تا اینجا احتمالا متفاوت ترین داروخانه مشهد باشد.
ابوالقاسم بختیار نخستین پزشک متخصص جراح ایرانی و بنیانگذار دانشکده پزشکی دانشگاه تهران و از استادان این دانشگاه بود.
اهالی محله او را به نام«رضا دارویی» میشناسند. اولینبار که اسمش را شنیدیم تصور کردیم باید از آن عطاریهای قدیمی باشد که وقتی وارد مغازهاش میشویم بوی انواع و اقسام داروهای گیاهی به مشاممان میرسد. اما وقتی بیشتر تحقیق کردیم، متوجه شدیم او یکی از قدیمیترین داروفروشهای محله سیدی است که بهطور تجربی کارش را شروع کرده است و اکنون نیز در خیابان خلج مغازه دارد. با او همکلام شدیم تا علت شهرتش به نام «رضا دارویی» را بدانیم.
در اواخر دوره قاجار، زمانی که مشهد با کمبود درمانگاه و بیمارستان روبه روست، آستان قدس رضوی به تأسیس بزرگ ترین و مهم ترین بیمارستان در شرق کشور به نام شاه رضا (امام رضا(ع) فعلی) اقدام می کند.
کار در روستا و کار کردن با مردمی که درس نخوانده و اطلاعات بهداشتی زیادی ندارند صبر زیادی میخواهد. فاطمه خانم میگوید: اول نیاز است که اعتماد مردم جلب شود و حرفهایت را بپذیرند. چون کارم را با روستای خودمان شروع کردم و آنجا همدیگر را میشناختیم کار خوب بود. در هر روستا ابتدا سرشماری میکنیم. برگهای داریم که اطلاعات کامل خانوارها را میگیریم و برای هر خانواده و هر عضو آن یک شماره پرونده میزنیم. بهورزی شغل بسیار سختی است اما سختی کار به آن تعلق نمیگیرد. کارمان زیاد است، از فعالسازی پرونده بگیرید تا شناخت بیماریها
تاریخ نخستین داروخانهها یا به نوشته مکتوبات قدیمی، دواخانههای مشهد را نه در دل کوچه و خیابانهای تغییرشکلداده امروزی، که باید ابتدا از سیاهه سندهای کاهی جستوجو کرد.
تاریخ پزشکی اطفال شهرمان با اسم «حسین سامیراد» گره خورده است. پزشکی که اولینهای بسیاری را برایمان رقم زده است، اما چهره گمنامی در مشهد دارد و هیچ کجا نامی از او دیدهنمیشود. اولین متخصص بیماریهای کودکان، مؤسس درمانگاه رازی، مؤسس انجمن تعاون بهداشتی برای مبارزه با بیماری سفلیس، رئیس هلال احمر مشهد، رئیس انجمن حمایت از جذامیان مشهد و...
از آنجا که دکتر شیخ به واسطه کارهای خیر فراوان نزد مشهدیها مشهور است و بیمارستانی ویژه کودکان نیز به نامش نامگذاری شده؛ برخی تصور میکنند او اولین متخصص اطفال در مشهد بودهاست؛ اما اطلاعات ما نشان میدهد دکتر حسین سامیراد را باید اولین پزشک متخصص اطفال مشهد دانست.
یکی از افتخارات دکتر مدبرعزیزی راهاندازی بیمارستانی برای تسهیل پیوند اعضا در کلانشهر مشهد است. بیمارستان منتصریه، ملکی وقفی و قدیمی بود. آستان قدس تصمیم میگیرد با مشارکت دانشگاه علوم پزشکی آن را به بیمارستانی مبدل کند. از زمان پیشنهاد تأسیس بیمارستان با هدف پیوند اعضا تا زمان بهرهبرداری چهارسال زمان میبرد. چهارسالی که دکتر مدبر با رایزنی آستان قدسرضوی و دانشگاه علوم پزشکی برای احداث و تجهیز این بیمارستان، مسئول نظارت بر ساخت این بنا و پیگیریهای مرتبط به آن بود.
روحالله 29ساله دانشجوی رشته پزشکی است و برخلاف بسیاری از همصنفان خود که به دنبال پیشرفت اقتصادی و اجتماعی هستند، نجات جان انسانها و یاریرساندن به دیگران را اولویت زندگی خود قرار داده است. او 11 سال است که به این جمعیت پیوسته و در حال حاضر از مربیان هلال احمر است. میگوید: از دوران نوجوانی دوست داشتم به دیگران کمک کنم اما اینکه چطور در این مسیر قرار بگیرم برایم نامعلوم بود. با توجه به همین روحیه رشته پزشکی را برای تحصیل انتخاب کردم تا بتوانم به جسم انسانها کمک کنم اما برای من التیامبخشیدن به روح انسانهای دردمند مهمتر از جسم آنها بود به همین دلیل داوطلبانه به جمعیت هلال احمر پیوستم.
در تمام دوره خدمتش در دارالشفای حضرت، صبحهای زود قبل از رفتن برای طبابت، اول خدمت آقا میرسید و عرض ادب میکرد. ظهر هم که کارش تمام میشد به حرم میرفت، سلام و عرض ادبی تقدیم میکرد. در یکی از زیارتها وقتی پیش روی حضرت ایستاده بود، متوجه نگاههای ممتد زائری شد که هر از گاهی سرش را بالا آورده و نگاهی از سر کنجکاوی به او میانداخت. خواندن زیارتنامه که تمام شد آن زائر با شک و تردید به سمتش آمد. تهرانیبودن را از لهجهاش متوجه شد: «یک سؤال دارم. شما همان آقای دکتری نیستید که صبح من را ویزیت کردید؟» و او با لبخند گفت چرا من همانم.