مادر شهید - صفحه 14

شنبه برای وداع آخر با مجید به معراج شهدا رفتم، درست مثل همین روزها بود اواخر دی‌ماه 1365 در کش‌وقوس عملیات کربلای5. سر تا پایش را بوسیدم، می‌دانستم این آخرین بوسه‌های یک مادر بر صورت فرزندش است. می‌دانستم او امانتی از جانب خداست، پس روز خاک‌سپاری به داخل قبر رفتم و با دستان خودم امانت را به صاحبش پس دادم. این گوشه‌ای از خاطرات زهرا کشیک‌نویس رضوی، مادر شهید مجید توکلی‌نژاد است که از جگرگوشه‌اش برایمان تعریف می‌کند. فرزندی که آمدنش 23آذر 1345 و رفتنش 23دی‌ماه 1365 بود.
کار هر شبش این است که قبل خواب بنشیند و برایش حرف بزند، از کار‌های روزمره خانه گرفته تا درد و رنجی که سال‌هاست میهمان تنش شده است. گاه ساعت‌ها می‌نشیند و با او حرف می‌زند. حرف می‌زند و حرف می‌زند، پسر، اما چیزی نمی‌گوید. فقط از پشت قاب شیشه‌ای با لبخند به او نگاه می‌کند. دلش که قرار می‌گیرد و سیراب از د‌رددل، بوسه‌ای از سر مهر بر پیشانی فرزند می‌زند و سر بر بالش می‌گذارد.حکایت، حکایت بسیاری از مادران شهید است. مادرانی که حتی بعد از گذشت چند دهه از شهادت فرزندانشان، هنوز رفتن جگرگوشه خود را باور ندارند. این را مادران ۴ شهید کوچه ایثار ۷ می‌گویند، کوچه‌ای که به «۷ شهید» معروف است.
استقامت و صبوری همراه با خوش‌رویی، همه و همه، چیزهایی است که در نگاهش دیده می‌شود. حتی وقتی یاد شهدا و پسر مفقودالاثرش می‌افتد اخم به ابرو نمی‌آورد، اما شهادت برادر بزرگ‌تر، یعنی حسن، جور دیگری خانواده را تکان داده است: مادر به‌راستی الگوی صبر بود اما حسن، برادر بزرگ‌ترمان، جای خالی پدر را پر کرده بود. موقع تشییع پیکرش، تا به خودم آمدم دیدم پشتم خم شده است و صاف نمی‌شود. وقتی روی صورتش را باز کردند، خودم را توی بیمارستان دیدم. چون 2 ماه در منطقه پیکرش افتاده بود و کاملا استخوانی شده بود.
خدیجه خانم مثل خیلی دیگر از خانواده‌های شهدا و مثل خیلی دیگر از مردم، مدت زیادی نبود که حاج قاسم را می‌شناخت. از زمانی او را شناخت که حاج قاسم شروع به سر زدن از خانواده شهدای مدافع حرم کرده بود. در واقع از بعد از شهادت پسرها. می‌دید و می‌شنید که یک نفر هست که درد خانواده شهدا را می‌فهمد، بهشان سر می‌زند، برایشان دلسوزی می‌کند، پدر بچه‌های شهید می‌شود و آن‌ها را روی زانوی خودش می‌نشاند.‌ از همان موقع بود که شیفته حاج قاسم شده بود و دوست داشت او سری به خانه آن‌ها هم بزند. اما هیچ‌وقت این آرزویش را به آن‌ها که می‌دانست حرفشان برو دارد، نگفت.
چشم‌های مادر مرتضی پس از گذشتن 5سال از شهادت پسرش همچنان اشک‌آلود است. هفته‌ای نیست که بی‌یاد پسرش سپری شود. می‌گوید: از اواخر سال1393 رفتار مرتضی در خانه به طور کامل تغییر کرد. او مدام از وضعیت سوریه و مدافعان حرم سخن می‌گفت. مرتضی همیشه نگران سلامت من بود و حرفی نمی‌زد که موجب ناراحتی‌ام باشد اما آن روز در پاسخ سؤالم که می‌خواهی بروی سوریه، با تردید گفت «بله مادر. آرزو دارم برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) به سوریه بروم.»
سرتیپ دوم پاسدار مجید توکلی، فرمانده شناسایی عملیات طریق‌القدس، یکی از ۲۲ نفری است که برای شناسایی منطقه به‌مدت ۹۰ روز در شنزار‌های پشت بستان در شرایط سخت زندگی کرده است. او می‌گوید: عملیات آزادسازی بستان، بیشتر شبیه معجزه بود و با هیچ تاکتیک نظامی قابل اجرا نیست، دراین عملیات ده‌ها تانک نظامی که هرکدام بیشتر از 50تن ورزن داشتند باید از تپه‌های شنی با شیب 45درجه عبور می‌کردند، باور همه این بود که تانک‌ها در شن‌زار گیر می‌کنند اما همان جا باران شدیدی شروع به باریدن کرد و مسیر حرکت تانک ها آبپاشی، کوبیده و سفت شد.
180خانواده که همسرانشان جانباز جسمی و حرکتی بیش از 70درصد بوده‌اند در این برنامه شرکت کرده‌اند و هدف تجلیل از همسران این جانبازان بوده که به معنای واقعی کلمه پرستارند و کمتر زحماتشان دیده می‌شود.
در تمام کوچه‌پس‌کوچه‌های محله نام و نشانی از این شهید پیدا می‌شود. قدم به قدم عکس او روی در و دیوار کوچه‌ها به چشم می‌خورد و نامش از زبان افرادی که او را می‌شناسند نمی‌افتد. حالا دو ماه از پرکشیدن شهید مجید تلوک می‌گذرد و یاد او هنوز در دل اهالی زنده است. یاد جوان خونگرم و پرانرژی و کمک‌رسان محله که در تمام رویدادهای محلی حضور داشته، عضو فعال بسیج بوده است و کمک حال دردمندان. بنا به دغدغه‌هایی که داشته است دست روزگار او را به شغل مرزبانی می‌رساند، به نقطه‌ای مرزی و دورافتاده در استان سیستان و بلوچستان. غروب سیزدهم مهرماه ١٤٠٠ اما در سانحه رانندگی و واژگونی خودرو در محور جکیگور پر می‌کشد و برای همیشه می‌رود.
پدر شهید ضمیری سال ۵۹ زمان کار از پشت‌بام سقوط می‌کند و از کار افتاده می‌شود. این باعث می‌شود که محسن ۱۳ ساله مدرسه را رها کند و به کسب روزی برای خانواده خود مشغول به کار بنایی شود. ۳ سال از روزی که محسن مشغول کار شده است، می‌گذرد و دوستانش را یک به یک می‌بیند که لباس رزم بر تن می‌کنند و راهی جبهه می‌شوند. شهید ضمیری نیز دیگر طاقت نمی‌آورد و با اینکه نان‌آور خانه بود با کسب رخصت از آن‌ها راهی جبهه می‌شود.
آرام محرابی معتقد است: بهترین پرستار مادران شهدا، دخترانشان هستند. به همین دلیل به مناسبت روز پرستار همایشی را با عنوان «خواهران حاج قاسم» تدارک دیده‌ام که در آن از هر استان 3خواهر شهید داوطلب را به قید قرعه انتخاب و به مشهد دعوت می‌کنم. از آنجایی که در میان این افراد، تعدادی خواهر شهید مدافع حرم نیز هستند که سن آن‌ها کم است و باید به همراه مادرانشان سفر کنند، با همکاری هیئت قمر بنی‌هاشم(ع) و اعضای انجمن خواهران شهدا برای پذیرایی از 150نفر آماده می‌شویم.
در صورت نجیب مادر غمی عجیب نشسته است. غمی که از همه مخفی‌اش می‌کند و بعد از این همه سال، خودش را با مرور خاطراتش سرگرم می‌کند. خیلی وقت‌ها پنهانی یک دل سیر با عکس پسرش صحبت می‌کند و این‌طور دلش آرام می‌شود. معتقد است؛ این همه سال خدا صبر فراق را داده اما هنوز هم یاد پسر در ذهن و دلش جای دارد؛ رفتارهایش، کارهایش، حرف‌ها و خنده‌هایش. پدر هم صبورانه از مردمداری فرزندش غلام‌حسین می‌گوید، اینکه پسرش با آن سن کم هوای فامیل و دور و بری‌ها را داشت و همیشه به دیدارشان می‌رفت. پسر جوان 19ساله‌ای که در سال67 درست 40روز قبل از اعلام آتش‌بس جنگ ایران و عراق به شهادت می‌رسد.
مادر شهید علی ملازم‌الحسینی می‌گوید: دوساله بود که به‌شدت بیمار شد، دوا و دکتر افاقه نکرد و بعد از چند روز بستری شدن، دکتر جوابش کرد و گفت به منزل ببریمش. دل‌شکسته و ناامید به سمت خانه حرکت کردیم. آن زمان خانه‌مان در کوچه حمام‌باغ و  نزدیک حرم بود. محمد نعش‌وار روی دست همسرم بود. دفعه بعد که به بیمارستان رفتیم، دکتر گفت: «این درد خوب شدنی نیست؛ در شهر نمانید، به سفر بروید، برای خودتان هم خوب است.» تصمیم گرفتیم به روستایمان در نیشابور برویم. قبل از رفتن، پسر بزرگم یحیی که پنج‌ساله بود، گفت: «مادر اگر می‌خواهی محمد خوب شود اسمش را علی بگذار.» نمی‌دانم چرا این را گفت، اما در دل گفتم اگر محمد خوب بشود، محمد یا علی هر ۲ مبارک است.
چند ماهی بیشتر نبود که پسرم ازدواج کرده بود و همسرش سه ماهه باردار بود. هرچه به او گفتم تازه همسرت را به خانه آوردی و فرزندی در راه داری حریفش نشدم و سال ۶۱ راهی جبهه شد چندماه اول پشت‌سرهم نامه می‌داد. هفته‌ای چند نوبت نامه از غلامرضا به دستمان می‌رسید. همین‌که از او خبر داشتیم خدا را شاکر بودیم تا بعد از چند وقت نامه‌ها قطع شد. هر وقت خبردار می‌شدیم کسی از جبهه به خانه آمده است به دیدنشان می‌رفتیم و سراغ پسرم را می‌گرفتیم، ولی کسی از او خبر نداشت. تا اینکه بعد از ۱۲ سال برادرم از تهران خبر داد که غلامرضا را پیدا کردند و شهید شده است.