کارآفرینی - صفحه 12

«زهرا غزنوی»، بانوی ۵۰ ساله‌ای است که با عشق و علاقه، مجسمه‌های چینی می‌سازد؛ از برۀ ناقلا گرفته تا عروسک‌های روسی و مگنت‌های زیبا و پرفروش.
یگانه الشریعتی، با ارادۀ قوی و پشتکار، موفقیت‌های خوبی را در زمینۀ تحصیل و کارآفرینی به دست آورده و حالا گلخانه‌ای بزرگ برای خودش دارد.
آن‌قدر نمره‌هایم کم بود که هیچ مدرسه‌ای ثبت نامم نمی‌کرد. این شد که به یکی از مراکز کارودانش رفتیم و از بین رشته‎‌هایش تعمیرات لوازم خانگی را انتخاب کردم.
پهلوان خلیل یک مکانیک تمام‌عیار است و کارآفرین. صاحب چندین و چند عنوان قهرمانی کشوری و جام و مدال در رشته جودو.
دوشنبه‌بازار‌های مجتمعشان در محله طالقانی تبدیل شده است به یک پاتوق فرهنگی که همسایه‌ها در محوطه مجتمع هم دیداری تازه می‌کنند.
ثریا مهاجر ۳۲ سال دارد و ساکن محله آب و برق است. او درمحله به عنوان یک هنرمند و کارآفرین می‌شناسند؛ ثریا مدرک کارشناسی شیمی دارد، اما چندسالی است که کارگاه چرم دوزی راه اندازی کرده و دست هم سن و سال‌های بیکار خودش را می‌گیرد.
مریم رضوان پناه، سه‌سال پیش با هدف کمک به اقتصاد خانواده، پرورش گل را شروع کرد و حالا حدود ۲۰۰ گونه گیاه را در خانه پرورش می‌دهد.
عطر و سرسبزی شمال کشور در مغازه‌ای کوچک در یکی از معابر طبرسی‌شمالی موج می‌زند.
این مخترع مشهدی تلاش‌ها و کوشش‌های زیادی برای تولید و اشتغال داخلی داشته است. یکی از اختراعات باعث شده تا دانشجویان از صف‌های طولانی سلف سرویس راحت شوند!
اکبر کوهستانی‌مقدم آدمی در مرز ۴۰ سالگی است که دغدغه و نگرانی‌اش برای سلامت جامعه مسیر زندگی‌اش را دگرگون می‌کند و از نماینده یک شرکت بزرگ الکترونیک در مشهد، به یک کارآفرین حوزه غذا و دارو تبدیل می‌شود.
قاسم نوری، جوان داستان ما فقط ۲۸ سال سن دارد، ولی برای پنجاه‌نفر شغل ایجاد کرده است و سه‌مجموعه را راهبری می‌کند.
سال‌۸۰ با پول‌هایی که از خیاطی پس‌انداز کرده بودم، یک خانه اجاره کردم و در آن کار دوخت‌ودوز انجام می‌دادم. سال‌۹۵ تصمیم گرفتم کارگاه راه‌اندازی کنم.
اکنون چهل‌سال از آن زمان می‌گذرد. تعداد انگشترهایی را که در این سال‌ها ساخته است، به خاطر ندارد، اما رضایت و لبخند مشتری همیشه قوت قلبی برای ادامه کارش بوده است. غلامرضا مظفریان‌‌مقدم تا‌کنون هجده‌کارگاه تراش سنگ‌های قیمتی در هجده‌استان کشور راه‌اندازی کرده و در 28‌کشور دنیا دوره‌های سنگ‌تراشی، سنگ‌شناسی و نمایشگاه فروش سنگ‌های زینتی برگزار کرده است. رنگ مورد‌علاقه او سال‌ها‌ست که فیروزه‌ای است.
پشت یکی از میز‌های بازارچه چهار‌راه مخابرات قاسم‌آباد زنی ایستاده است که قصه‌ای شنیدنی دارد.
انجمن یاریگران محله که در فضای مجازی شکل گرفت خیلی‌ها را هوادار خود کرد، ایده‌ای که به ذهن زهره خاکپور و دوستان قدیمی‌اش در پایگاه بسیج امام خمینی(ره) رسید. آن‌ها اولین گام را در جهت حمایت از کسب‌وکارهای خانگی گام برداشتند. هیچ‌یک تصور نمی‌کردند عملیاتی شدن طرح بازارچه محلی تا این اندازه گره‌گشا باشد. انجمن یاریگران محله خیلی زود برای کارآفرین‌ها فرصت فروش مهیا کرد. معمولا بازارچه‌ها در مکان‌های فرهنگی محله برگزار می‌شود.
زندگی منحصربه‌فردی دارد. کافی است یک نفر او و خانواده‌اش را دیده باشد تا همیشه یادش باشد این مادر دهه‌هفتادی و دغدغه‌مند می‌کوشد بسیاری از تابوها را بشکند و زندگی‌اش را طور دیگری بسازد. اگرچه خیلی‌ها مطهره جاویدی را به نام مادر استارت‌آپی می‌شناسند اما او قبل از همه این‌ها امتحانش را برای پذیرش مسئولیت و تغییر در روال همیشگی زندگی گذرانده است. دختری که در کنار همسر و دو فرزندش زیست متفاوتی از مادرانگی را ترویج می‌کند و می‌کوشد تابوهای کارآفرینی را بشکند و به زبان نوجوانان و جوانان حرف بزند.
کارگاهی در حاشیه بولوار امت و محله سجادیه است که نه زرق و برقی دارد و نه تابلو بزرگی، با این‌حال اینجا سه نفر مشغول کار هستند و نان خانه‌شان را می‌برند. این گلدوزی کامپیوتری یکی از کارگاه‌های باقی‌مانده در راسته بولوار امت است که هنوز پابرجاست. در سال‌های نه‌چندان دور اینجا بورس گلدوزی کامپیوتری بود اما حالا آن کارگاه‌ها جای خود را به فروشگاه‌های پررنگ و لعاب کلاه‌فروشی داده‌اند. هادی ذاکرنژاد، اوستاکار و گلدوز جوانی است اما 20سال در این حرفه سابقه دارد و چراغ کارگاهش را روشن نگه داشته است.
تا اواخر دهه 60 هنوز گرجی سفلی رنگ و بوی روستا را داشت اما به مرور، مزارع کشاورزی و باغ‌های میوه جای خود را به خانه‌های مسکونی و کوچه‌های تودرتو دادند. علی ایزانلو از قدیمی‌های روستاست که تعریف می‌کند: ما از سال 1365 در این روستا سکونت داشتیم. یادم هست اینجا پر بود از باغ‌های میوه و گندمزار. نوجوانان و جوانان روستا تفریحشان این بود در مزارع گشت‌وگذار کنند و برای رفع خستگی در رودخانه کشف آب‌تنی می‌کردند. به مرور زمان، فاضلاب وارد رودخانه شد. ماهی‌ها و موجودات رودخانه مردند. هر روز و هر ماه و هر سال، آب کشف رود بدتر شد تا آنجا که دیگر کشاورزان برای آبیاری محصولاتشان نمی‌توانستند از آب رودخانه استفاده کنند و زمین‌های خود را قطعه‌قطعه کردند و فروختند.
زهره دوره‌های خیاطی‌اش را که تمام می‌کند با همان دوخت‌ودوز سرش را گرم می‌کند تا اینکه در سال1378کارگاه کوچکی را در منزل پدری‌اش به راه می‌اندازد؛ در این دوره بیشتر وقتم به دوخت لباس، چادر و جانماز برای آشناها و همسایه‌ها می‌گذشت. سال1380 با همسرم که او هم خیاط بود، آشنا شدم و بعد از مدتی با همدیگر ازدواج کردیم. چون همکار بودیم کارمان را توسعه دادیم. درجریان حضور و رفت‌وآمدم در محله متوجه شدم که زنان سرپرست خانوار بسیاری در آنجا ساکن هستند که نیازمند درآمد و کار هستند اما چون مهارتی ندارند مجبور به انجام کارهای خلاف مثل فروش مواد هستند.
دل گشاده و قلبی مهربان باید داشته باشی که حاضر شوی پا به زندان بگذاری و به سارق، قاچاقچی، قاتل و... دوخت‌ودوز یاد بدهی تا در زندان و پس از آزادی، راه کسب پول حلال برایش باز باشد و دوباره در مسیر جرم‌های قبلی قرار نگیرد. مینا سبحانی با همین یک جمله‌ که از استادش یاد گرفت، تاکنون استقامت به خرج داده و ناجی ده‌ها بانوی خودسرپرست شده است.