بعداز شهادت ناصر در سال١٣۶۴ هنوز دو مرد دیگر در خانواده رجبیان باقی مانده بود. هم من و هم پدر این حس را داشتیم که باید بعداز ناصر به جبهه برویم. هر دو هم بسیار دوست داشتیم برویم. نگاههایمان هم تا مدتها همین حرفها را به دیگری میگفت، تا اینکه یک روز بالاخره از عزم دل برای رفتن به جبهه، به دیگری گفتیم. ازطرفی هم رفتن هر دو نفر ما به جبهه، شدنی نبود. خانه خالی از مرد میشد و این یعنی تنهاماندن مادر.
روزی که بهدلیل بازنشستگی خانهنشین شد، دید فرزندانش یکییکی به مدرسه و دانشگاهشان رفتند، آنقدر دلش گرفت که شروع به گریستن کرد. اما در پس این اندوه میدانست باید قویتر از آن باشد که زندگی را به بازنشستگی ببازد و این برایش شروع تولدی دیگر بود