دفاع مقدس - صفحه 40

محله کلاهدوز تا پنج سال پس از انقلاب اسلامی، بیشتر باغ بود و بیابان. بسیاری از باغ‌ها و زمین‌های این محله اوقافی بود.
کسادی کار خیاطی، محسن‌ رحیم‌دل را مجبور می‌کند پاکبانی را تجربه کند. می‌گوید: هر زمان در فضای سبز درخت‌ها را آب می‌دادم، به موضوع جدید برای نوشتن فکر می‌کردم.
سه رزمنده بودیم؛ یکی سیدطالب، یکی سید‌علی‌اصغر و دیگری سید‌علی‌اکبر. سید‌طالب گروهبان ارتش بود و من و علی‌اصغر بسیجی بودیم. هر سه هم‌زمان به سه‌سوی جنگ فرستاده شدیم.
رضا اسدیان سخت‌ترین لحظه‌ها را در اردوگاه موصل به‌آرامی گذرانده است، چون با امید و هدف، زندگی‌اش را پیش برده است.
شهید رمضانعلی یعقوبی جانباز ۷۰ درصدی بود که به گواه دوستان، چندین بار جانباز شده، اما بی‌اعتنا به زخم‌هایش، پدری می‌کرده، تاآنجاکه می‌توان در توصیفش، کلمه «نمونه» را به زبان آورد.
فاطمه شایق‌تبادکان، مادر شهید رضا پهلوان بعد از فوت پدر رضا، تنها در خانه‌ای اجاره‌ای ساکن است و با وجود مشکلات مالی که دارد، هرگز پولی از بنیاد شهید نگرفته است.
شهریور سال‌۱۳۸۵ اسم دورهمی‌شان را گذاشتند «هم‌سنگران پدران آسمانی». از آن سال به بعد در روز ولادت امام‌حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع)، جانبازان محله سرافرازان دور هم جمع می‌شوند و از خاطرات دفاع مقدس می‌گویند.
علی اکبر راستگو از عملیات رمضان تعریف می‌کند: با آخرین قدرتی که داشتم، دستم را تکان دادم. یکی از بسیجی‌ها که در‌حال کفن‌کردن پیکر شهدا بود، متوجه شد و با صدای بلند فریاد زد: امدادگر! بیا این برادر زنده است!
مجید گلزاری می‌گوید: برای امثال من رزمنده‌شدن و حضور در جنگ بدون سختی نبود. اتفاقا خیلی هم سخت بود، اما سخت‌تر از آن، برای مادران و همسران رزمنده‌ها بود.
دستم هنوز کامل بالای سرم نرسیده بود که نارنجک منفجر شد و دیگر چیزی نفهمیدم. یک‌ربع بعد بچه‌ها صدایم کردند. انگشتانم را از دست داده بودم و خون آن روی صورتم پخش شده بود. همه فکر کردند شهید شده‌ام.
شش‌ماه پس از آن زیارت، به مشهد آمدیم و از سال‌۱۳۸۷ در محدوده آرامستان خواجه‌ربیع ساکن شدیم. یک چرخ خیاطی خریدم و از همسایه‌ها سفارش لباس گرفتم. از این کار حس خوبی نداشتم؛ کاری که من را راضی می‌کرد، این بود که به بانوان صفر‌تا‌صد خیاطی و چند رشته هنری دیگر را آموزش بدهم.
اشرف خانم شهادت سید کاظم را همان شب در خواب دیده بود. او کاظم را دیده بود که با نیمه بدنش درحالی‌که می‌خندد به سوی آسمان می‌رود.
هم محمدرضا و هم رجبعلی بسیار خوش‌برخورد و بلندنظر بودند. دستشان به خیر بود و با همسایه‌ها و قوم و خویش خیلی خوش‌رفتار و مهربان بودند. محمدرضا همیشه می‌گفت «می‌رویم؛ یا زیارت یا شهادت.» منظورش این بود که یا پیروز می‌شوند و به زیارت ائمه‌اطهار (ع) در نجف و کربلا می‌رود یا به شهادت می‌رسد.
خدا عباس را چندبار امتحان کرد. آن هم با بیماری خودش و فرزندش. در کودکی سه‌بار به دیفتری و ورم کبد و سالک روی چشم که احتمال داشت به نابینایی او منجر شود مبتلا شد که در مواردی پزشکان از ادامه حیات او قطع امید کرده بودند، ولی با توسل به ائمه اطهار (ع) شفا یافت.
جعفر پانزده‌ساله که شد، دلش هوای رفتن کرد. چندبار تا مسجد محله رفت و اصرار می‌کرد که اعزامش کنند. همان شروع جنگ بود. هربار که می‌رفت، چون ریش و سبیل نداشت، دست رد به سینه‌اش می‌زدند.
کلی بچه قد و‌نیم قد داشتم، دست همه‌شان را می‌گرفتم و با محمود در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردم. صبح تا ظهر برنامه ما همین بود. ظهر به خانه می‌آمدیم. ناهار را خورده و نخورده از خانه بیرون می‌زد و در دکان را برای حضور اهالی و تشکیل جلسه‌هایشان باز می‌کرد. آن زمان مسجدی هم در همان چهارراه خسروی بود به نام مسجد بنا‌ها که هنوز هم هست. آنجا هم پاتوق محمود و رفقای انقلابی‌اش بود.
همه اهل محله برای آمدنش به تکاپو افتاده‌اند؛ بیشتر از همه مادران و پدران چشم‌انتظار شهدا. یک روز و دور روز که نیست؛ چند سال است که دنبال این موضوع هستند. همه دارند برای آمدن شهید تازه‌وارد آب و جارو می‌کنند. خیلی‌ها یاد خداحافظی‌های وقت‌وبی‌وقت نوجوانان محله در زمان جنگ می‌افتند‌، یاد جماعتی که در محله شور می‌انداخت.
در کربلای4 تلفات زیادی داده‌بودیم و عراقی‌ها فکرش را هم نمی‌کردند که تا شش‌ماه آینده، اتفاقی جدی در خطوط ایران بیفتد. از‌سوی دیگر معمولا بین دو عملیات چند‌ماهی فاصله می‌افتاد؛ بنابراین عراقی‌ها آماده نبودند. این موضوع باعث شد رزمندگان دلیر ایرانی در اقتدار کامل بتوانند سرنوشت عملیات کربلای‌5 را به نفع ایران رقم بزنند. در آستانه سالگرد این عملیات، سه نفر از شاهدان این واقعه اثرگذار تاریخ جنگ که ساکن محله ابوطالب هستند، از خاطراتشان برایمان می‌گویند.
مادر که باشی، معنی جگرگوشه را خوب می‌فهمی. پاره دل، نور چشم، چراغ خانه و عصای پیری؛ همگی در یک کلمه خلاصه می‌شود: «فرزند». اینجاست که حتی رفتن خاری به دست جگرگوشه‌ات، قلب تو را پاره می‌کند. حالا حساب کن این جگرگوشه که جلو چشمت قد کشیده است، از تو بخواهد برای رفتن به میدان جنگ از زیر قرآن ردش کنی و آخرین کلامش این باشد؛ دیدارمان به قیامت مادر.
گاهی به مدرسه علی‌آقا می‌رفتم و از نزدیک، برخورد خوب او را با دانش‌آموزان می‌دیدم. آن‌قدر خوش برخورد بود و کارش را خوب انجام می‌داد که مسئولان آموزش‌وپرورش از او خواستند در مقطع راهنمایی نیز تدریس کند. مدرسه راهنمایی در محدوده پنج‌تن بود. بچه‌ها خیلی دوستش داشتند و انتظار می‌کشیدند ساعت تدریس علی برسد. این علاقه را از نامه‌هایی که شاگردانش برایش می‌نوشتند و به جبهه می‌فرستادند، می‌توان فهمید. نامه‌هایی بود سرشار از اشتیاق، احساسات و عشق به معلمی که انتظار دیدنش را می‌کشیدند.