مهدی عبداللهی، آزادهای است که چهار سال از عمرش در اردوگاه بعثیها گذشت، او سال اول دبیرستان درس و مدرسه را رها کرد و تصمیم گرفت رزمنده شود.
غلامرضا فنودی میگوید: یک پا و هر دو دستم تیر خورد و افتادم؛ همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد و تمام. نام ما جایی میان زمین و هوا، درمیان مفقودالاثرها نقش بست.
خانم درویش و آقای واحدی همیشه به فکر کمک به دیگران بودهاند. خانم درویش میگوید: زیرزمین خانه ما شد پایگاه کمک به جبهه، در آنجا غذا درست میکردیم و بعد از بستهبندی برای رزمندهها میفرستادیم یا کلاه و شالگردن و بلوز میبافتیم.
عرب درحالیکه همسر و فرزند داشته، در روز سوم جنگ به جبهه اعزام میشود، بارها مجروح میشود، اما دوباره به میدان بازمیگردد. سرانجام پنجم اسفند سال۶۲ در عملیات خیبر اسیر میشود.
رزمندهها «موسی پیرگزی» را بهنام «حاجیعرب» میشناختند. او با آغاز جنگ تحمیلی، در سال ۵۹ و در بیستوهشتسالگی به جبهه رفت و تا زمان آتشبس، درمجموع ۸۶ ماه خدمت کرد. همسرش ربابه شریعتی هم پا به پای او در پشت جبهه حضور داشت.
نوروز سال۶۶ بود. رضا دوسهروزی آمد برای عیددیدنی پدر و مادر و بعد هم عازم جبهه شد. مادرم، بتولخانم، یک کاسه آب پشت سرش ریخت تا مسافرش سالم برگردد، غافل از اینکه این رفتن بازگشتی ندارد.
برات ایمانی خانه شهدا را میشناسد و برنامهریزی شام غریبان از سیسال قبل با او بوده است. به خانه هر شهیدی که نزدیک میشویم، پدر و مادر، همسر، دختر و پسر شهید را خطاب قرار میدهد.
فاطمه خادمی در ۶۵ سالگی، هنوز غذای مورد علاقۀ فرزندشهیدش را به یاد او میپزد.
هیئت «رزمندگان اسلام» مشهد، یکی از بزرگترین و فعالترین هیئتهای مذهبی مشهد است.
مهدی نوری از جانبازان جنگ تحمیلی و مسئول هیئت جانبازان محله الهیه (سامان) است. او و رفقای جانبازش این هیئت را در سال ۱۳۸۶ پایه گذاری میکنند و اسمش را هئیت حضرت ابوالفضل (ع) میگذارند.
مادر شهیدان رجبپور تعریف میکند: گوشی تلفن را کنارم گذاشته و منتظر بودم که محمد زنگ بزند. از خستگی خوابم برد. در خواب دیدم که پدرش درحالیکه تاج گلی به سرش گذاشته، وارد خانه شد.
حاجحسین فروغی که در ۲۱ سالگی به دفاع از وطن پرداخت و ۸ سال را در جبههها باقی ماند و پای راستش را از دست داد، در سال ۹۴ نیز به مدافعان حرم ملحق شد و در سوریه از ناحیه کتف و سر مجروح شد.
ناخدا یکم علی خسروی، برای سالهای متمادی تنهاگزینه برای رفع بسیاری از عیوب کشتیهای ناوگان دریایی بوده و بههمین دلیل او را با لقب «آچارفرانسه ناوگان دریایی» میشناسند.
۱۰ بار اعلام کردند آزادی و هربار با بهانهای ردم کردند. حتی آخرین بار که بعد از چهار ساعت پرواز به ترکیه رسیدیم، باورم نمیشد آزادم.
اسدالله کشمیرى با اوج گرفتن حرکات مردم علیه رژیم شاه، متحول شد. سال ۱۳۵۹ با شروع جنگ از طریق بسیج به همراه پدر و ۲۰ نفر از اهالى روستا دستهجمعی برای دوره آموزشی عازم کردستان شدند و پس از آن به عضویت سپاه درآمد.
سلیمان خزائی روایتهای جذابی از عکسهایی دارد که روزهای جنگ گرفته است.
رسول رجبی معروف به سردار جنگ یکی از انقلابیون و تلاشگران عرصه سازندگی است که بیش از چهل سال از عمرش را صرف پیشرفت و اعتلای ایران و ایرانی کرده است.
خانم استیری از جرگۀ ناکامان کامرواست. کسی که در جوانیاش از آن جوانهای پرشور انقلابی بوده و حتی با وجود داشتن دو فرزند و بارداربودن باز هم تظاهرات میرفته و در جمعهای انقلابی شرکت میکرده است.
عباس شیبانی، سرهنگ محله سجاد که این روزها به واسطه فشارهای جنگی و اثر گازهای شیمیایی نابینا شده است، روزگاری نگهداری از ۲ هزار اسیر عراقی را بهعهده داشته، آنهم در حالی که سربازانش حتی فشنگ نداشتند.
سیدهاشم رنگرز و لیلا جنگجو پدر و مادر شهید جاویداناثر سیدکاظم رنگرز هستند از فرزندشان نه کالبدی آمد؛ نه پوتین پوسیدهای و نه حتی یک چفیه که دلتنگیهای مادر شهید با لمس آن سر سجاده نماز برطرف شود.