وقتی نیروهای عراقی به من رسیدند شهادتین را گفتم و با خودم عهد کردم دستم را بالا نمیبرم. یک سرباز عراقی سیهچرده و لاغر اندام به من رسید گفت: انا شیعه کربلا. متوجه شده بود که نوجوان هستم و منظورش این بود که نترسم. از جیب من عکس حرم امام رضا(ع) و امام خمینی(ره) را درآورد. عکس امام را با احترام زیر یک تکه سنگ گذاشت و عکس حرم را بوسید و در جیبش گذاشت.
او که دختری اهل ارومیه بود با سینی چای وارد شد. برادر بزرگترم در همان ابتدا حرف آخر را مطرح کردند و گفتند: برادرم راهش جهاد است. هنگامی که همسرم صحبت کردند دیدم چقدر دیدگاهش به من نزدیک است. آنجا بود که در یک لحظه با خودم خواستهام از والدینم را مرور کردم، اینکه همیشه میگفتم خود صاحبالزمان(عج) باید برایم همسری پیدا کنند، خواستگاری در روز نیمه شعبان و...همه نشانهای برایم بود. بعد از صحبتها قرار شد به همراه دوستانم همان مسیر از قبل تعیین شده را رفته و بعد برای خواستگاری به ارومیه برویم. 12اردیبهشت بعد برگشت از عراق همراه برادرم و خواهرم به ارومیه رفتیم و خواستگاری کردیم.
پسرم در میان یک حلقه آتش سوخت و بدنش تکه تکه شد مثل عکس حضرت ابوالفضل که خودش خریده بود، دستهایش قطع شد. یک دستش از مچ و دستش دیگرش کلا قطع شد طوری که پیکرش را با پتو جمع کردند. در مراسم تدفین که بودیم دوستان گفتند دوبار ماهواره خبر شهادت سیدمهدی را پخش کرده است. جشن گرفته بودند که یکی از بزرگترین کادرهای ارتش را زدیم. من از این احوالات بعدها خبردار شدم.
مولاداد محمدی بهیاد دارد که قبل از رفتن علیمحمد به سوریه به او میگفت تو همه چیز داری، چرا میروی؟ آنوقت علیمحمد طوری درباره رفتن با پدر صحبت کرد که اگر مانعش میشدند، انگار گناه کبیره کرده بودند! مولاداد دوست داشت علیمحمد را هم مثل بقیه پسرهایشان داماد کند، اما او زیر بار نمیرفت. این پدر صبور میگوید: علیمحمد در سالهای آخر بعد از حضور در سوریه، وقتی اصرار ما را برای داماد شدنش میدید، چندباری به شوخی میگفت برای من از سوریه زن بگیرید. اگر در ایران ازدواج کنم، آنوقت همسرم نمیگذارد برای جنگیدن به سوریه بروم.
کتاب با خنده آغاز و روایت میشود و از آنجا که قرار نیست آخر هر خندهای باز هم خنده باشد، انتهای کتاب حسابی اشک را درمیآورد و دل را میسوزاند. این کتاب در ۲ بخش «زندگی» و «دوباره زندگی» توسط مریم قربانزاده، نویسنده دفاع مقدس، نگاشته شده و از مجموعه کتابهای تاریخ شفاهی زنان قهرمان، دربرگیرنده خاطرات مرحومه «فاطمه دهقانی»، همسر سردار شهید «ابوالفضل رفیعی»، جانشین فرمانده لشکر ۵ نصر است.
سرانجام با دستور شفاهی مقامات ایرانی، نیروهای مقاومت پس از خارج کردن مردم از طریق رودخانه کارون، از شهر خارج شدند و این شهر به مدت ۵۷۸ روز به تصرف رژیم بعث درآمد. باوجود این غیورمردان ایرانی پس از ۱۹ ماه تلاش توانستند طی عملیات غرورآفرین بیتالمقدس این پیام را به ملت ایران مخابره کنند: شنوندگان عزیز توجه فرمایید؛ خونین شهر، شهر خون آزاد شد. این دلنشینترین جملهای بود که در طول سالهای زندگیام شنیده بودم.
غلامرضا محمدزاده، فرمانده سابق پایگاه بسیج شهیدمحقق مسجد فقیه سبزواری، از روزهای ابتدایی جنگ در جبهه حضور داشته است. به گفته خودش بهدلیل شیطنتها و بازیگوشیهای او و دوستانش، یک محله روز اعزامشان نفس راحت کشید. محمدزاده از خرداد سال1360 تا 70روز بعد از امضای قطعنامه در جبهههای جنوب بود و امروز روایتگر و سند زنده روزهای آتش و خون است.
آنها زمان پیروزی انقلاب به مشهد آمدند و در طرق ساکن شدند. محمدحسین پسر بزرگ خانواده سرش در لاک خودش بود. پسری که در گچکاری مسجد پیغمبر مشارکت کرد. محمدحسین سال ۶۰ به جبهه رفت و در سال ۶۱ شهید شد. محمدمهدی تازه به جبهه رفته بود که خبر شهادت برادرش را به او دادند. محمد مهدی هم سال ۶۳ به شهادت رسید. پسری که پیکرش پس از ۱۳ سال گمنامی به آغوش مادر بازگشت. حالا پس از ۳۶ سال دوری مادر به فرزندان شهیدش پیوست تا این هجران طولانی پایان یابد.
زندگی با جانباز 70درصد سخت است، برخی از آنها نیاز به کمک فراوان دارند. باید بهطور مداوم پیشش بود تا کارهایش را انجام داد. بالأخره من هم انسان هستم و ظرفیتم محدود، بعضی وقتها خسته میشوم اما پشیمان هرگز! آسیه خانم با بیان این جملات میگوید: چرا دروغ! گاهی اوقات خسته میشوم، اما خدا خودش کمک میکند و صبر تحمل مشکلات را میدهد. 38سال با هم زندگی کردیم و تلاش کردیم روحیه خودمان را حفظ کنیم. سعی کردیم همیشه شاد و صبور باشیم، خیلی غر نزنیم. سعی میکنیم با امکانات خودمان بسازیم و نمیخواهیم زندگی را تلخ کنیم.
سالهای 1363 و 1364 هر چهاربرادر همزمان در جبهه بودیم. من و محمود عضو واحد اطلاعات عملیات بودیم. البته من بهدلیل علاقه زیاد، از همان سال1362 که به جبهه رفتم، آموزش غواصی دیدم و در لشکر5 نصر بهعنوان غواص برای شناسایی میرفتم. 2برادر دیگرم نیز عضو واحد تخریب بودند، اما هیچوقت هیچکداممان در یک منطقه و کنار هم نبودیم. به همین دلیل تلفنی و برخی وقتها هم در مرخصیهای چندروزه یا از رزمندههای دیگر احوال هم را جویا میشدیم.
اهل این منطقه هم که نباشی و راه بلد، دیوارنوشتهها مثل تابلوهای راهنما، راه را به سمت انتهای خیابان بهمن4 نشانت میدهند؛ دیوارنوشتههایی زیبا و پرمفهوم از احادیث معصومان گرفته تا توصیههایی برای جلوگیری از انتشار ویروس کرونا، اما چیزی که شاید نتوانی فکرش را بکنی، این است که دیوارنوشتهها کار یک روحانی باشد! محمدعلی منصوریان، روحانی شهیدی که بعد از مراسم چهلمش به خانه برگشته، یکی از طلبههایی است که فراتر از چارچوبهای مرسوم، برای خدمت به مردم گام بر میدارد.
پایگاه بسیج شهید همت (حوزه یک حضرت رقیه ناحیه حر) واقع در طبرسی شمالی 4 یکی از مراکز پیشتاز حوزه جوانگرایی است. این پایگاه که بیش از 100 عضو نوجوان و جوان دارد، با بهرهمندی از ایدههای ابتکاری آنان، تاکنون رتبههای متعدد استانی و کشوری را از آن خودکرده است؛ از جمله رتبه دوم کشوری جودو، مقام ممتاز ایده پردازی و تجربه نگاری دهه فجر در کشور، منتخب پایگاههای الگویی کشور که به جشنواره اسوه راه مییابند، 6 رتبه برتر در جشنواره شب یاس، رتبه سوم تئاتر و نیز مجری نوجوان در استان و...
"رمضان"، تنها قرارگاه برونمرزی سپاه در دوران جنگ ایران و عراق بود. مأموریت این قرارگاه انجام عملیاتهای چریکی و پارتیزانی در خاک کشور عراق و با همکاری نیروهای معارض کُرد عراقی بود. تمام نیروهای ما لباس مبدل کردی داشتند و باید وارد خاک عراق میشدند. ما هم مثل بقیه لباس مبدل پوشیدیم و فیلمبرداری از نیروها را شروع کردیم. قبل از شروع جنگهای رودرو مجبور بودیم دوربینها را جمع کنیم. آنها را بستهبندی میکردیم و چون مسیر ناهموار بود بستهها را با قاطر به عقب برمیگرداندیم. این بخشی از خاطرات حسین مرادیان مستندساز دفاع مقدس است که به سختی از عملیاتها فیلم میگرفته است.
اگرچه این قرارگاهها در وسعت و فواصل نزدیک به هم و در بخشهای سنگر فرماندهی، واحدهای پشتیبانی و رزمی، تدارکاتی و ایستگاههای صلواتی بازسازی شده است ولی تا حدود زیادی توانسته موقعیت و اهمیت این مراکز مهم و اساسی را در هدایت عملیاتها در دوران دفاع مقدس به نمایش بگذارد تا بازدیدکننده بتواند آن روزها را در ذهنش مجسم کند. جباری میگوید، عملیات کربلای5 یکی از مهمترین عملیاتهای دوران دفاع مقدس به شمار میرود که رزمندگان خراسانی در آن نقش اساسی داشتند و تعداد زیادی از نیروهای دشمن تلف شدند و غنایم جنگی زیادی به دست آمد.
سالها پیش اینجا تا چشم کار میکرده باغترههای سرسبز بوده است. کشاورزها از روستا به این محدوده میآمدند، چند ماهی از سال را در خانههای کوچک زندگی میکردند و کارشان که تمام میشد به زادگاهشان برمیگشتند. مدتی بعد عدهای از این کشاورزها در این محدوده ماندنی شدند و ساخت و ساز بیشتری شد. حالا بیش از 30سال است که از آن روزها میگذرد. دیگر خبری از زمین کشاورزی نیست، این کوچه مدتهاست که آسفالت شده و به یکی از شلوغترین و پررفت و آمدترین کوچههای منطقه تبدیل شده است.
صدای خس خس سینه و سرفههایی که میکند باعث میشود در میان مصاحبه رشته کلام از دستش خارج شود. گوشهایش خوب نمیشنوند. سنگینی گوشهایش ناشی از کهولت سن نیست بلکه مربوط به موجگرفتگی است. سالهاست که اطرافیانش عادت کردهاند با صدایی بلندتر از معمول با او صحبت کنند تا بشنود. مقدمفر متولد سوم خرداد ۱۳۲۸ در شهرستان تربت حیدریه است روزی که بعدها در تاریخ ماندگار شد. او از این موضوع با افتخار یاد میکند اینکه تاریخ تولدش با آزادسازی خرمشهر همزمان شده است.
علیمردانی14 را همه به نام کوچه مسجد میشناسند. بهخلاف خیلی از مساجد این حوالی، در مسجد هدایت کوچک است با ساختمانی بهنسبت بزرگ که از همان ورودی، پلکانی راه به بالا میبرد. گفته میشود طبقه زیرزمین کارگاه تولیدی است که اجاره داده شده و بیشتر درآمد مسجد از همین منبع است. طبقه دوم مخصوص نمازگزاران و طبقه سوم مخصوص فعالیتهای فرهنگی است. کار سخت بالارفتن از پلههای نفسگیر را آسانسور راحت کرده است. این هم از قلم نیفتد که مسجد هدایت و فقیهسبزواری فاصله مسافتی چندانی ندارند و هردو همسایه بازار بزرگ ایثارند.
سید علی توکلی جوان ۲۲ سالهای بود که سال ۶۳ با خدای خودش معامله کرد و رراهی جبهههای حق علیه باطل شد. با کارهای خوبی که سید علی برای خانواده انجام داده است نه تنها خواهرش زهرا که همه اعضای این خانواده خاطرات او ملکه ذهنشان شده و همیشه احساس میکنند آقا سید علی پیششان است و با آنها زندگی میکند.
مشهدیهای قدیمی هیچگاه دی و بهمن خونین 57 را فراموش نخواهند کرد. ماههایی که از هر سن و قشری شهید دادیم. از کودکی که زیر تانک ارتش رفت تا معلمی که جرمش تنها ایستادن در صف نفت بود. دژخیمان پهلوی حتی به پیرمردها، ورزشکاران و... هم رحم نکردند. «سید احمد احمدی»، یکی از قهرمانان چرخ تیز زورخانهای، است که در دهم دی آن سال شهید شد.
قرار بود نانآور خانه باشد و تکیهگاه و پشتیبان خواهران. امید مادر به او بود که تنها پسرش و آخرین فرزند خانواده به حساب میآمد. پدر خیلی وقت پیش چشم از دنیا بسته بود و خانه آنها بهجز او مرد دیگری نداشت، اما تقدیر طور دیگری رقم خورد. محمدآرش احمدی، از مدافعان تیپ فاطمیون، 17محرم سال95 در بیستسالگی در شهر حلب و منطقه عملیاتی العماره به شهادت رسید.